دختر دم بخت
توی آینه به دندانی که وسط دو انگشتش می لغزید نگاه می کرد. یاد حرف مهدی افتاد که می گفت:
- بی بی هر سال اینموقع ها سیب های سرخ حیاط رو به دخترای دم بخت میده ...
راستی دختر دم بخت یعنی چی...؟
- ...
- اوخیش ... مامان...مامان.... کندمش.
داستانی را که مطالعه نمودید نوشته یکی دیگر از نو قلمان انجمن نویسندگان ملایر بود .خوشحال می شویم با نظرات استادانه و ادیبانه خود ما و نو نویسان نوجوان را یاری نمایید .