بسیار خرسندیم که امروز در انجمن نویسندگان جوان ملایر نویسندگانی را می بینیم که به پای سن و سالشان قلمشان و افکارشان به بلوغ رسیده . دوستانی خورده گرفتند که چرا سر برگ همه داستانها میزنید یک داستان خوب از فلان نویسنده . کمی تفکر کنید داستان ها را رور کنید انصافا باعث خوشحالی نیست نویسنده ای با تنها 15 سال بتواند اثری بنویسد که اثرش نام داستان بگیرد . متاسفانه دور و بر این هنر را مگسانی گرفته اند که چون سواد نوشتن و توان نقد ندارند دشنام مینویسند که چرا شما گفته اید این داستان خوب است . ما افتخار می کنیم که امروز انجمنی در شهرمان داریم که میانگین سنی اش 23 است . انجمنی که 10 سال صد ها نویسنده پرورش داده .
- داستانی را که میخوانید نوشته ی سرکار خانم شادی اصلاح یکی دیگر از نویسندگان جوان ملایر است . ما نام خوب بر این داستان نمی زنیم تا انسان های ادبیات دان مطالعه اش کنند و خوب و به حق قضاوت کنند .
سیب درشت قرمز
آقا در امام زاده كه رسيديم، وايساديم و پشت سرمونو نگاه كرديم. ديديم كسي دنبالمون نيست آقا يه نفس راحت كشيديم. سيبه هنوز تو دستمون بود. آقا نمي دونين چه بويي مي داد. اصلاً آدم هوش و حواس براش نمي موند. همين كه اومديم توي امام زاده، رفتيم لب حوض فيروزه. آقا ما عاشق اين حوض فيروزه ايم. روزگاري داريم با اين حوض. دو سه روزه كه آب همين حوض هم نهارمونه و هم شاممون. از اون موقع كه با پسر عباس آقا دعوامون شد و عباس فرش فروش از مغازه اش پرتمون كرد بيرون، جز آب اين حوض فيروزه اي هيچي نخورديم آقا. اصلاً ما هر چي مي كشيم از دست شكممونه. داشتيم مي گفتيم. لب حوض فيروزه نشستيم و سيب قرمزه رو پرت كرديم توي حوض. آقا نمي دونين چه صحنه اي بود. عينهو توي فيلمها. آقا رنگ قرمز، وسط اون همه كاشي فيروزه اي. نمي دونيم يه ربع بود، نيم ساعت بود، چه قدر بود كه ما زُل زده بودیم به اين سيبه و حواسمون به هيچ چي ديگه نبود. به خودمون اومديم ديديم روده كوچيكه داره روده بزرگه رو ناكار مي كنه. آقا دست برديم سيبه رو برداشتيم. آقا يه بويي مي داد. با دستمال چارخونـه ي يزديمون خشكش كرديم. آقا اين دستماله رو مي گيم. يادگار آقاي خدا بيامرزمونه. ننه ام مي گفت آقام جوونياش كسي بوده براي خودش. چارشونه، تخت سينه اش اين هوا، دور بازوشم كه قربونش برم. دستمال يزدي هميشه دور گردنش بوده. زير بازارچه مي چرخيده و از مردم باج سيبيل مي گرفته. اگه مي دونست روزگار بچه اش به اين سگي مي شه شايد اين كار رو نمي كرد.
آقا تا سيبه رو خشكش كرديم، يه نگاهكي بهش انداختيم اما دلمون نيومد لب بهش بزنيم. آقا انگار يه چيزي تو كلمون مي گفت: « اصغر، نخور. كارد بخوره به اون شكمت. كوفت بخوري. همينت مونده مال دزدي از گلوت بره پايين.» يهو از فكر خوردن مال دزدي موهاي تنمون سيخ شد. آقا...اصغر؟ اصغر و مال دزدي؟ آقا شايد نماز بلد نباشيم ولي هر روز خدا كه روزه ايم. درسته كه نماز نمي خونديم اما ديگه دزدي نمي كرديم. آقا تو حوض يه نگاه به خودمون انداختيم يه نگاه به سيب قرمز تو دستمون. كاريش نمي شد كرد آقا. از بچگي عاشق سيب قرمز بوديم. انگاري نافمونو با سيب قرمز بريده بودند. ننه ي خدا بيامرزمون آقا سر ما ويار سيب قرمز داشته و تا تونسته سيب قرمز خورده. ما هم اين جوري شيفته ي سيب قرمز شديم ديگه.
آقا ما هم گيج و منگ از در امام زاده زديم بيرون. سيبه رو نخورده بوديم. همون صدا تو سرمون مي گفت:« اصغر، بابات خوب، ننه ات خوب، بيا و از اين سيب بگذر.» آقا همين جوري كه سرمونو انداخته بوديم پايين و راهمونو مي رفتيم، چشممون خورد به يه دونه از اين بچه ها كه با ترازو مي شينن كنار خيابون و چاقي و لاغري آدما رو اندازه مي گيرن يه دفترم مي ذارن كنارشون تا دل مردم رو ريش كنند. آقا ما اهل مدرسه رفتن نبوديم. خوشمون نمي يومد كله ي سحر پاشيم بريم مدرسه با دو سه تا تيتيش ماماني الف ب ياد بگيريم. به همين خاطر قيد درس و مدرسه رو زديم.
سر تونو درد نيارم آقا. حواسمون پرت بچه هه بود كه با كله رفتيم تو شكم آسيد حسين. آقا شما بگين. آسيد حسين خيلي آقاست. وقتي مي ياد تو مسجد كلاغ ها هم به احترامش سكوت مي كنن. نه كه فكر كنين پاچه خواري اش رو مي كنيم و همين حالا كه كنارمونه مي گيم. نه خدا شاهده. هميشه و همه جا مي گيم يه آقا، اونم آسيد حسين. البته شما هم آقايي. آقا داشتيم مي گفتيم. همين چيزي كه برا شما گفتيم براي آسيد حسين هم تعريف كرديم. آسيد حسين اومد دست ما رو گرفت و بلندمون كرد. يك آن خيال كرديم مي خواد ور داره ما رو ببره كلانتري. آقا ديديم نه. اوردمون خدمت شما. نمي دونيم چي بهتون گفت ولي هرچي گفت، آقا، دستش درد نكنه.
آقا از در امام زاده كه بيرون مي يومديم، يه نگاه به حوض فيروزه اي انداختيم. عكس امام زاده توش افتاده بود. از هميشه بزرگتر. آقا انگاري خدا هم بزرگتر شده بود.
آقا شما خيلي مردي. خيلي با معرفتي كه گذاشتي ما بيام وايسيم در مغازه ات. آقا به خدا كه اين قدر بزرگه قول مي ديم كه مغازه ات رو بپائيم. قول مي ديم كه چشم از ميوه هات برنداريم. هركي خواست دست به اونا بزنه، دستشو مي شكنيم. آقا قول مي ديم حواسمون به ميوه ها باشه. به سيب ها.
به سيب هاي درشت قرمز...