بنام خداوند بخشاينده مهربان
امروز يكي از سرد ترين روزهاي زمستان ملاير است كه من جلوي كامپيوتر شخصي ام اين مطالب را برايتان تايپ مي كنم . چندين هفته است كه در جلسات هفتگي انجمن نويسندگان سوالي از جانب يك دوست مطرح ميشود و من در جايگاه پاسخگو و طرف سوال اين دوست نتوانسته ام جوابي برايش پيدا كنم كه بتواند وي را قانع كند .من در جلسه هاي پيش در نقد صحبتهاي اين دوست كه به يكي از نويسندگان انجمن تند شده بود و به او ميگفت كه شما چندين داستان نوشته ايد كه به كل كپي شده از آثار نويسندگان دهه به قبل است . چرا شما به طرف ادبيات داستاني غرب نمي رويد به آثار نويسندگان آنسوي مرزهاي آبي و خاكي ايران ؟ چرا فقط از نويسندگان ضعيف و تقليد كار ايراني كتاب و داستان ميخوانيد؟
من در نقد اين گفته به ايشان گفتم كه دليل شما براي بهتر دانستن نويسندگان غربي نسبت به نويسندگان ايراني چي هست ؟ جواب داد ملاك من شواهدي است كه در دست است. هيچ ايراني تا به حال موفق به كسب جايزه نوبل ادبيات نشده و هيچيك تا به حال جايزه مطرحي شبيه نوبل را كسب نكردند و همچنين با رجوع به آثار نويسندگان داخلي به عينه ردپاي سبك و انديشه ادبيات غرب را در آنها مشاهده مي كنيد . چند كتاب و نويسنده رو هم مثال زد كه مثالهاي به جايي بودند .
حالا من ميخوام از شما بپرسم چرا؟ چرا با اينكه ما نويسندگان و شاعران بزرگي در گذشته داشتيم كه حكايتها و قصص زيبايي خلق كرده اند ، اما مشاهده كنيم كه((ادگارآلن پو )) را اولين نويسنده و بنيانگذار هنر داستان كوتاه ميدانند؟ به نظر شما تا چه حد اين سخنان دوستمون درست و به جاست ؟
...................................................................
صفحه وبلاگ بهمن ماه انجمن نويسندگان جوان ملاير را مزين مي كنيم به ياد و نام نويسنده بزرگ كشورمان و خالق اثر به ياد ماندني (( دايي جان ناپلئون )) و ... شادروان استاد ايرج پزشكزاد . يادش گرامي و روحش قرين رحمت .

.......................................................................................................
شعر ... شعر ... شعر ...
شعري را كه خواهيد خواند سروده شاعر جوان و تواناي ملاير آقاي جواد غياثوند مي باشد .
همراه رعد مي روم اما نمي رسم يك بند ميدوم كه به يك جا..، نمي رسم
هر روز يك بهانه ببخشيد عشق من ... برنامه ام پر است و فردا نمي رسم !!
از هركجا روم به همين ختم مي شود يا دير مي رسم به تو و يا نمي رسم
اصلا كه ناف زندگي ام را بريده اند از روز اولش دل من با نمي رسم
دل را چرا به وعده ي نوحانه خوش كنم وقتي كه هيچوقت به دريا نمي رسم
تنها نود دقيقه مانده به پايان زندگي دربست !! لطفا سريعتر آقا ، نمي رسم
...........................................................................................................
داستان ... داستان ... داستان ....
اولين داستاني كه برايتان در نظر گرفته ايم داستاني است از آقاي عليرضا روزبهاني . يكي ديگر از آثار اين نويسنده خوب ملايري را با هم ميخوانيم .
شاعر كه نيستم من
حالا دختر شايد رسيده زير چرخ هاي ماشين حتماً . تقريباً از پياده رو كه بزند توي خيابان و همينطور راست دماغش را بگيرد تا برود تا برسد به پشت بازارچه كه كوچه اي بوده انگار كه باران نَمي زده وقتي وچتري فراموش شده در دست هاي آن سالهاي سال كه رونقي داشته و كسب و كاري لابد ، دست به دست مي شده است .
مانده فقط ميان كوچه ، آن دو تا بچه گربه كه يكي شان سفيد مي زده به سياهي و هي صدا درمي آورده و از ديوار راست بالا مي رفته و هي مي رفته تا مي رسيده به پشت بازارچه با اينجا ، به كوچه ي آن سال هاي انگار ، و آن يكي هم لابد رسيده كه اين طرف ها پيدايش نشده است . لابد حالا براي خودش صندلي ننويي دارد و كيا و بيايي كه خرخرش مي آيد و مي رود .
پدرمان كه آن سال هاي سال ، سر كوچه ي آن يكي كه هي صدا درمي آورده ، در آمد . سال هاي پر رونقي بود . قدم مي زديم ميان بازارچه ، چند شاهي كه پول تو جيبي مان بود مثلاً ، آب نبات كشي و گاهي هم كه سربزرگي مي كرديم جگر ، مي زديم و مي رقصيديم و مي خنديديم و مي دويديم دست در دست هم و بعد گم مي شديم انگار پشت بازارچه انگار دست به دست مي شديم انگار . بعد ديگر صدامان در نيامد اين سال هاي سال كه از تماشا خانه كه مي زديم بيرون دعا مي كرديم شب شده باشد و تاريك . باد نيايد و اگر نَمي باران بزند بدك نبود . نه تاريك بود و نه نَمي و باد هم كه مي آمد . راه مي افتاديم از پس كوچه هاي آن كوچه ي پشت بازارچه . نه كه راجع به فيلم حرف نزنيم ، نه كه خجالت نكشيم كه شانه هامان به هم چسبيده بود و هي پاهامان به مي خورد و هي… ولي بيشتر مي ترسيديم گيرمان بيندازند و هي سؤال پيچمان بكنند . من هم كه
نمي ترسيدم ولي از چيز ديگري هم انگار ترسيده ام سال هاي اين سال انگار كه مدام با من بوده و من بي او . نه كه مثل سايه كه شب نباشد ها ، چيزي مثل سايه ها .
بعد راه افتادم ميان پس كوچه ها و پشت آن دالان تاريك تماشاخانه و بازارچه و هي صدا درآوردم ، خر خر كردم و هي از ديوار راست كه برسم و هي انگار به چيزي مي زدم ، به سياهي انگار ولي نه آن طرف و اين طرف ، ديگر پيدايش نشد كه بشود . باور كن . من بچه گربه ها را دوست دارم و براي كبوترها هم دانه مي ريزم زياد ، آبشان را هم مي دهم و خاطراتم را هم هر جور كه دلم مي خواسته مي خواهم بنويسم . به هيچ كس هم نه ربطي ندارد . صدايم هم درنمي آيد . بگذار هر جهنمي كه مي خواهد ببردم . شاعر كه نيستم من .
آن سال هاي رونقيِ كسب و كار لابد حالا ديگر مرا شناخته انگار كه چاره نبود كه شب نمي شد و باد هم مي آيد . ربطي به ما نداشت . پشت بازارچه و دالان تاريك تماشاخانه و هر چه بوده بماند براي همان دو تا بچه گربه كه سياهي شان يكي شان مي زده به سفيدي انگار كه رفته و ديگر هيچ طرفي پيدايش نمي شده با من لابد . اين هم هيچ ربطي به هيچ كي و هيچ چي ندارد . من مي گويم . حالا كه ديگر دختر رسيده زير چرخ هاي ماشين حتماً ، شايد بتوانم خاطراتم را برسانم به چيزي كه مي خواهم تقريباً و بعد راست دماغم را بگيرم و بروم و دعا كنم و ، نه دعا نكنم و صدا در بياورم پشت همه ي آن سال هاي سال و اين ورق هاي سفيدِ زده به سياهي كه من مي ترسيدم ميانشان شاعر نشوم كه نشدم هم ، انگار .
......................................................................................................
انجمن نويسندگان جوان ملاير منتظر انتقادات و پيشنهادات سازنده شما عزيزان مي باشد .
www.mostafamirzaie.p@gmail.com
....................................................................................
زندگينامه ... زندگينامه ... زندگينامه ....
نگاهي گذرا به زندگي اجتماعي و هنري استاد علي غفاري
استاد علي غفاري را ميتوان يكي از برترين و برجسته ترين نويسندگان انجمن نويسندگان جوان ملاير دانست . اين معلم نمونه روستايي كه سالها ي سال از زندگي خود را صرف آموزش و پرورش آينده سازان اين كشور كرده در معرفي خود مي آورد
(( اينجانب علي غفاري فرزند چراغعلي ساكن قريه ازناو ملاير هستم ... ))
غفاري در سال 1355 ه . ش در ازناو به به عرصه هستي ميگذارد . خانواده او از قشر متوسط جامعه بوده و به گفته مردم زادگاه او بسيار مذهبي بوده اند . غفاري به امر پدر در مدرسه ابتدايي زادگاهش شروع به آموختن الفباي علم مي كند . نبودن دبيرستان در ازناو و دور بودن راه دبيرستان و سختي هاي رفت و آمد هم نتوانستند سد راه علم آموزي علي شوند . فارغ التحصيلي غفاري مصادف با سال سقوط حكومت شاهنشاهي و پيروزي انقلاب اسلامي ميشود . او ديپلم ادبي خود را مي گيرد و چنان كه خود آورده به خاطر علاقه اش به شغل مقدس آموزگاري جذب اداره آموزش و پرورش وقت ميشود كه ورود او به اين شغل در سال 1360 اتفاق مي افتد. غفاري از ازناو دور ميشود و به اجبار به خاطر رسيدن به هدفش روانه مدارس دور افتاده ملاير ميشود . صبر غفاري در آموزگاري و عشق او به تدريس كودكان روستايي تا سال 77 به طول مي انجامد وي در سال 77 به مدرسه مجتمع امام خميني رفته و ادامه فعاليت خود را در اين مدرسه، پي مي گيرد . تحصيل در كنار تدريس .رفتن غفاري به دانشگاه و كسب مدرك فوق ديپلم ادبيات فارسي وي را وارد مرحله ي جديدي از زندگي هنري اش مي كند . سال 73 فارغ التحصيل ميشود اما درست يكسال بعد از به دست آوردن مدرك تحصيلي اش پدر خود را از دست ميدهد . پدر علي مردي كشاورز كه از نعمت خواندن و نوشتن نيز بي بهره بود، اما پدر ، كوهي از علم خدايي و استادي سرشار از تجربه براي پسر . به گفته غفاري ((پدرم با آنكه سواد خواندن و نوشتن نداشت ، داستانهاي زيادي ميدانست )) نقل قول از پدر و بازگويي حكايتهاي او در كنار هزاران هزار خاطره شنيدني و دل نشين از سالها سختي و مشقت علي غفاري را به اين فكر مي اندازد تا مجموعه حكاياتي الهام گرفته از واقعيتهاي زندگي اش چاپ نمايد . وي اولين كتاب خود را با نام (( داستانهاي حقيقي )) در سال 1376 توسط انتشارات علم گستر روانه بازار مي كند . كتابي شامل 37 داستان و خاطره كه سادگي غفاري و سالها تجربه وي در آن موج ميزند .موفقيت كتاب اول غفاري را بر آن مي دارد تا به فكر تهيه كتاب ديگري افتد كتابي متفاوت با كار اولش (( داستان جنايتكاران عامي )) كه به گفته خود براي گروه سني نوجوان نوشته شده وي خود در صحبت هايش مي آورد كه اين كتاب تنها با هدف رساندن پيام هاي اخلاقي به جوانان و نوجوانان به چاپ رسيده و فقط براي باز كردن چشمهاي بسته ايشان است . غفاري سومين كتاب خود را به دور از داستان و خاطره به مقوله ي اجتماعي ازدواج اختصاص داده و نام اين مجموعه پندها و نصيحت ها را (( ازدواج هاي موفق و نا موفق )) مي نامد . پس از چاپ اين كتاب است كه وي با انجمن نويسندگان جوان ملاير آشنا و جذب اين انجمن ميشود . هر چند اين عضويت باعث ميشود تا غفاري ديگر كتابي چاپ نكند اما رفت و آمد در اين محفل ادبي و نشست و برخواست با جوانان هنرمند اين انجمن غفري را با نگرشي تازه به سمت داستان و داستان نويسي روبرو ميكند . سال 1385 چهارمين كتاب علي غفاري با نام (( يك سبد پر از خاطرات و اشعار )) روانه بازار ميشود . غفاري در جديدترين كتابش به خاطرات خود در محل زندگيش پرداخته . چگونگي انتخاب او به عنوان نماينده شوراي اسلامي مردم ازناو يكي از شيرين ترين خاطرات درج شده در اين اثر ارزشمن است . از ابتكارات جالب اين نويسنده گنجاندن اشعار ديگر شاعران ملايري در كتابش مي باشد كه كتاب او را به يكي از ارزشمندترين آثار چاپ شده در زمينه ادبيات شهرستان تبديل ساخته . غفاري در اين كتاب با تشكر از فريدون محمودي و مسعود سبزواري اين دو هنرمند را بزرگترين مشوق هاي زندگي هنري خود دانسته . گفتني است كه به تازگي غفاري مجوز جديدترين كتاب خود را نيز براي چاپ دريافت نموده ، هرچند نام اين اثر هنوز نامعلوم ميباشد اما به گفته خود غفاري در اين كتاب تصميم دارد به مسائل و تاريخچه روستاي زادگاهش ازناو بپردازد وي اشاره داشته كه همانند كتاب قبلي اش قرار بر استفاده از اشعار و دست نوشته هاي شاعران و نويسندگان ملايري شده . علي غفاري هم اكنون با حضور در جمع جوانان نويسنده انجمن نويسندگان ملاير دلگرمي و مشوقي براي نويسندگان آينده اين سراي اديب پرور است . او انتقال تجارب و داشته هاي خود از سالها زندگي اش را به ديگران لذت بخش توصيف كرده و دليل انتخاب شغل معلمي را نيز همين امر دانسته . در ميان كتابهاي چاپ شده از اين معلم نويسنده چند داستان ماندگار و خواندني موجود است كه به ذكر نام تعدادي از آنها بسنده مي كنيم .
گدايي ؟ نه معلم
قصه سگ كفش دزد ( كفش كتاني )
مگر من نگفتم امام دوم است
اسم اصلي را بگو
و...
اميد است كه اين استاد بزرگ و با خلق و خوي و بسيار ساده و شيرين زبان بتواند با لطف و عنايت خداوند سالهاي سال عمر با عزت همراه با سلامتي داشته و همچون گذشته پر بارشان آينده اي پر بارتر داشته باشند .
روي قبرم بنويسيد دو كلام غفاري رفت و بفرستاد پيام
من علي بودم و دانش پرور من به هر كودك كوچك بكردم سلام
هيچ كس از دست من آزرده نشد دل مظلوم نشكستم به پيام
با همه خلق ، برادر بودم لذت مي بردند از اين گفت و كلام
......................................................................................
فراخوان ... فراخوان ... فراخوان ....
انجمن ادبي معراج برگزار مي كند
دومين فصل واره ادبي ملاير
معرفي بهتريناهاي شعر داستان زمستان ملاير
انجمن هاي ادبي شهرستان ملاير در راستاي اهداف خود ، جهت جذب و كشف نويسندگان و شاعران توانا و با استعداد شهرستان در نظر دارد دومين فصل واره ادبي خود را با عنوان برترين داستان و شعر ملاير برپا دارد لذا از كليه ي نويسندگان و شاعران خوب و تواناي ملايري دعوت به عمل مي آيد تا با ارسال آثار خود ، در اين حركت فرهنگي ما را ياري نمايند .
* اين مسابقه ادبي به صورت فصلي در آخرين هفته از فصل زمستان به ميزباني انجمن شعر معراج برگزار مي شود .
* اين مسابقه صرفن با هدف انتخاب بهترين داستان و شعر نوشته شده توسط هنرمندان عرصه ادبيات شهرستان برگزار ميگردد ، نه بهترين شاعر و نويسنده ...
نحوه شركت در مسابقه :
1-آثار مي بايست به صورت تايپ شده در يك روي برگه A4 ارسال گردد .
2- ملاك داوران از انتخاب اثر برتر داشتن المانها و شرايطي است كه براي يك شعر يا داستان خوب تدوين شده . لذا قالب و موضوع آثار آزاد مي باشد و سبك يا موضوعات ويژه هيچگونه تاثيري در نحوه ي داوري ندارد .
3- بدليل اينكه اين مسابقه فصلي برگزار ميشود ، شركت كنندگان مي بايست آثاري را كه در يكي از روزهاي فصل زمستان87 نوشته شده را ارسال نمايند . لذا از ارسال آثار قديمي خودداري كنيد .
4- هر شركت كننده مي تواند در بخش داستان 2 اثر و در بخش شعر 4 اثر را شركت دهد.
5- قابل ذكر است آثار اعضاي فعال انجمن هاي ادبي زير نظر اداره ارشاد اسلامي در اولويت داوري و خوانش قرار دارند .
6- لطفن همراه اثر – كليه مشخصات فردي خود به همراه –تلفن همراه – آدرس منزل – و در صورت عضويت، نام انجمن مورد نظر را قيد فرماييد .
7- دوستان توجه كنن كه اين مسابقه تنها مختص به شهرستان ملاير و بخش هاي حومه چون ( جوكار –ازندريان-علي آباد – زند – سامن و... ) مي باشد .
نحوه ارسال اثر :
ارسال اثر تا تاريخ 20/12/1387 به سه صورت زير امكان پذير است .
* علاقمندان مي توانند در يكي از روزهاي هفته آثار خود را به دفتر انجمنهاي ادبي واقع در اداره ارشاد ملاير آقاي اسدي ) يا مسئول روابط عمومي انجمن معراج ( خانم عبدلي ) و يا يكي از مسئولين روابط عمومي انجمنهاي ادبي ملاير تحويل دهند.
** دوستان شركت كننده ميتوانند آثارشان را از طريق ايميل به يكي از دو آدرس زير ارسال نمايند . يا آدرس وبلاگ و مشخصات اثر خود را جهت دانلود از طريق پيامك به شماره تلفن زير ارسال نمايند .
www.alirezaie16@yahoo.com
www.mostafamirzaie.p@gmail.com 09357624845 ارسال پيام كوتاه
*** وبلاگ www.festivalmalayer.blogfa.ir وبلاگ اختصاصي اين فصل واره مي باشد .عزيزان مي توانند آثارشان را از طريق اين وبلاگ ارسال نمايند.همچنين شركت كنندگان ميتوانند از طريق اين وبلاگ از رسيدن اثرشان مطمئن و از تمام مراحل اجرايي اين رويداد ادبي مطلع شوند.
نحوه داوري :
داوري اين دوره نيز مانند دوره اول آن در دو مرحله ، توسط 12 داور مطرح ملاير و كشور داوري خواهد شد .
........................................................................................................
پيام تبريك ... پيام تبريك ... پيام تبريك ...
جناب آقاي مصطفي ميرزايي پيهاني ، مسئول انجمن نويسندگان جوان ملاير . راهيابي جنابعالي به بخش نهايي دومين جشنواره داستان انقلاب – تهران ، را تبريك گفته و كسب عنوان از اين جشنواره بزرگ ادبي را برايتان آرزومنديم .
روابط عمومي انجمن نويسندگان جوان ملاير
.......................................................................................................
داستان ... داستان ... داستان ....
داستاني را كه خواهيد خواند نوشته يكي ديگر از نويسندگان نوجوان انجمن نويسندگان جوان ملاير آقاي سعيد حسين پور متولد سال 1370 مي باشد. اين داستان در اولين فصل واره ادبي ملاير بنا به راي داوران موفق به كسب عنوان دومي شده است . با هم اين داستان را مطالعه كنيم .
امشب باران مي بارد
امروز هوا صاف بود. آفتاب زده بود پس كله ي زمين . ننه داشت توي حياط رخت ميشست .از همه كثيف تر مال من بود. ديشب شلوارم را خيس كرده بودم . براي هر كس تعريف مي كنم باورش نمي شود . چرايش را نميدانم . ديروز كه با اصغر ذليل شده رفته بوديم كوه ، نامرد قالم گذاشت و وسط راه گفت بريدم ، من با اينكه مي ترسيدم براي اينكه جلوي اصغر كم نياورم و پوزه اش را بمالم به خاك باز رفتم آنقدر كه دهاتمان توي چشم انداز شهر گم شده بود .هوا داشت تاريك ميشد و من توي اين فكر بودم كه فردا جلوي همه بچه ها اصغر را كنف كنم و دروغش را درآورم بعد اولين سايه ي درشت كه جلويم نقش بست دلم ريخت پايين و فحش بود كه نثار اصغر و مادرش ميكردم . زمين خشك بود . تصميم گرفتم برگردم ولي مگر ميشد توي اين تاريكي راه خانه را پيدا كرد . دهات پيدا نبود چه برسد به خانه ي كوچك ما .ننه رخت ميشويد و زير لب چيزي مي گويد : حتمن دارد به من فحش ميدهد .اين شد كه نشستم زمين و من ماندم و خدا و گرگ ها كه زوزه هايشان هر لحظه نزديكتر ميشد .بعد شلوارم را خيس كردم . . چوب بلندي را كه روي زمين بود به دست گرفتم و هرچه بود راه افتادم . بيراهه اي كه انتهايش نور ضعيفي بود توجهم را جلب كرد . تازه براي دهات برق كشيده بودند ولي بيشتر شب ها همه جا تاريك بود .آسمان كبود است و پر از ابرهاي سياه . امشب باران مي بارد . چند قدمي كه بيشتر رفتم ديدم كه اين همان نور ضعيف است كه دارد نزديكتر ميشود. قدم هايم را تندتر كردم و از دور دختر شهري را ديدم كه چراغ قوه به دست به طرفم مي آيد . اول خجالت كشيدم اما با اين غريزه لعنتي هيچ كاري نميشود كرد . خودم را با چند گام به روبرويش رساندم . دماغش را كه بالا كشيد و با ابروهاي در هم كشيده اش شروع كرد به بو كردن ؛ تازه فهميدم چه گندي بالا آوده ام و شلوارم كه خود به خود تميز نمي شود . نمي شد كه جلوي آن دختر شهري كه ابروهايش مثل حرير نرم و نازك به نظر ميرسيد نه مثل ابروهاي پاچه بزي خواهرم كه هر وقت مي ديدمش ياد چيزاي زيادي مي افتادم ، شلوارم را بكنم . اين بود كه به روي خود نياوردم سلام دادم . جواب سلامم را داد و همان طور كه بو مي كشيد پرسيد :
- مال اين اطرافي ؟
گفتم :
- آره .
بدبخت از خوشحالي پر در آورد . كم مانده بود بغلم كند . نمي دانست من خودم هم آواره شده ام . اصغر . اصغر ، خدا لعنتت كند . بعد در حاليكه بو مي كشيد گفت :
- يه بويي حس نميكني ؟
فهميدم دارد آبرويم مي رود . براي همين كمي از او فاصله گرفتم و گفتم :
- مال اين گوسفند هاي حروم لقمه است كه همه جا مي چرن !
خنديد، مثل خنده هايي كه خانم معلممان كه تازه آمده بود مي كرد . چقدر آن خنده ها را دوست داشتم و بعد لبهاي قرمزش دوباره روي هم سوار شد .يكبار خواهرم را ديده بودم كه براي عروسي جلوي آينه داشت با لبهاي كلفتش ور ميرفت و شبش كه آمديم آقام با كمربند از خجالتش در آمد . كه دختر تا وقتي شوهر نكرده نبايد سرخاب بماله . چه برسد به اين كه همسال من بود .
آسمان توي تاريكي محو شده بود . هرچه جلوتر مي رفتيم مثل اينكه راه دورتر ميشد .پاهايم خسته شده بود . ظهر بود كه با اصغر حرامزاده راه افتاديم و عصر رفت بي پدر . حالا نصف شب شده بود . هم مي ترسيدم كه اگر پايم برسد به خانه ، آقام از خجالتم در مي آيد و هم پيش دختر ضايع نشوم با اين دروغ هايي كه گفتم . درخت ها حالا ديگر شده بودند سايه هاي بزرگ شوم . از همان هايي كه اصغر ميگفت . هر از گاهي پاهاي دختر به سنگي مي گرفت و تلو تلو ميخورد . دو سه بار سعي كردم دستش را بگيرم ولي لا مذهب مي كشيد آن دست هايي كه هر از گاه توي خواب هم مي ديدم . آن ها هم نمي گذاشتند در دست بگيرمشان . اما هر چه بود شب بود . تاريك بود . هيچكس نبود . لعنت بفرست حيوان حرام زاده را .توبه كن . آخه شيطان حرامزاده ! حالا موقع آن است كه بروي توي جلد من . كم كم ، نم نم باران هم مي زند توي سر و صورتم . اين را دوست داشتم . بوي بدم هم داشت آرام مي گرفت . توي خيالم دختر را با همين مانتو سبز و تنگ مي نشاندم روي خر و دور دهات مي گرداندم و دستهايش را مي گرفتم . معلوم بود كه او هم دارد هزار فكر و خيال بد و خوب در مورد من مي كند . چرا كه هر از گاه دارد زير چشمي نگاهم مي كند و بعد شانه ها و دماغش را با هم مي كشد بالا . همه اين فكر ها وقتي از سرم ريخت بيرون كه صداي آقام كه مرا با فرياد صدا ميزد آمد . اول فكر كردم گوشم عيب كرده و مال ترس زياد است .ولي بعد صدا نرديكتر شد .كمي كه گذشت خانم معلم فانوس به دست با لبهاي قرمزش و قطره ي اشكي كه گوشه ي چشمش خشك شده بود پيدا شد .بعد ناله كرد و آرام گفت :
- سحر
من اول فكر كردم آسمان را مي گويد .ديگر داشت صبح ميشد ، سحر بود . ولي وقتي دختر رفت توي بغل خانم معلم و هر دو گريه كردند تازه دو زاري كجم افتاد . كمي بعد آقام هم آمد . همه ي اهالي هم بودند . همه فانوس به دست آمده بودند پي ما دو تا . دست آقام به كمر بند نزديك ميشد و من هم دو پا داشتم ، دو پاي ديگر قرض كردم و شروع كردم به فرار كردن . سايه هاي بزرگ شوم به جهنم ، حالا سايه سنگين آقام پشت سرم بود و من زير چشمي به دختر هم نگاه مي كردم كه مثل بقيه زل زده بود به من و آقام و مي خنديد . ننه رخت ها را مي ريزد توي تشت تا برود پهنشان كند .
(( انجمن نويسندگان جوان ملاير ))
.....................................................................................................
شما ميتوانيد با ارسال داستانهاي خود به اين وبلاگ از نظرات و نقدهاي برترين نويسندگان كشور بر روي آثارتان بهره مند شويد . ميتوانيد داستانهايتان را به آدرس زير ايميل كنيد .
www.mostafa.mirzaie@yahoo.com
....................................................................................................
فراخوان ... فراخوان ... فراخوان ....
دومين جشنواره داستانهاي جنگي
اصفهان – پاييز 1388

........................................................................
اطلاعيه
سازمان بسيج هنرمندان شهرستان ملاير
از كليه هنرمندان ملايري فعال در هر يك از رشته هاي هنري و ادبي دعوت به عمل مي آيد تا با عضويت در اين نهاد فرنگي از كليه برنامه ها و خصوصيات اين سازمان بهره مند شوند .
اجراي مسابقات و جشنواره هاي ادبي و هنري
برگزاري اردوهاي تفريحي سياحتي و هنري .
برگزاري كارگاه هاي آموزشي ( هنري ، ادبي )
ديدار با هنرمندان برجسته كشور .
برگزاري جلسات هفتگي با حضور كليه هنرمندان .
علاقمندان مي توانند با مراجعه به دفتر اين سازمان در ساختمان بسيج واقع در خيابان 32 متري مطهري در روزهاي زوج ، فرم هاي لازم را پر كرده و با تحويل 3 قطعه عكس و فتوكپي از برگ اول شناسنامه و كارت ملي عضو اين نهاد فرهنگي شوند .
.....................................................................
« زمستان »
زمستان که می شود
درختها ،
به احترام مرگ برگ هایشان
سکوت می کنند.
سروده سركار خانم مريم زندي
................................................................................................................
تلفن تماس و ارسال اس ام اس به مسئول انجمن
09357624845
................................................................................................................