به نام خالق يكتا
بچه ها كيفهاي گران مدرسه شان را دستشان گرفته اند و آرام به طرف ابتدا يا انتهاي كوچه شان ميروند و به اين فكر ميكنند كه از سرويس جا نمانند . حرفهاي مادر را كه قبل از سر كار رفتن بلند توي خانه گفته بود را مرور ميكنند. بايد مواظب لباسهايش باشد تا كثيف نشوند و سعي كند با بچه هاي بي ادب دوست نشوند. توي سرويس فقط به كف ميني بوس خيره ميشوند تا مبادا نگاهشان به هم بخوردو مجبور شوند به هم لبخند بزنند و دوست شوند. شايد از حالا به زنگ آخر فكر كنند.يا به جمعه . يا به آخر سال . به قولي كه بابا داده. دوچرخه – كامپيوتر- و... برادرم ديشب توي سررسيد بزرگ بابا دنبال روزهاي تعطيل ميكشت .لبخند ميزند . اين يك . اين دو .اين سه روز .اي لا مصب اين يكي افتاده تو جمعه . ايول سه شنبه و چهارشنبه تعطيل. پنج شنبه هم خودشون تعطيل ميكنند ، با جمعه ميشه چهار روز. تا عيد 179 روز مونده . شب زود نميخوابد . ميگويد ديگر هيچكس مدرسه اش دير نميشود . گوينده تلوزيون با شور و شوق از باز شدن دوباره مدرسه خانه دوم حرف ميزد. به دانش آموزان تبريك ميگفت .برادرم ميخنديد .كنترل را برداشت و شبكه را عوض كرد ... شبكه خبر... خبر ورزشي تماشا كرد . و من زير پتو به ياد اولين روز مدرسه افتادم. به كلاس 60 نفره مان. به ميزهاي چهار نفره مان به تركه توي دست معلم. به مادرم كه بدون اينكه برگردد و چيزي بگويد مرا وسط كلاس پنجمي ها رها كرد به خانه برگشت. روز اول 59 دوست با ادب و بي ادب پيدا كردم . و به چيزي كه فكر نكردم كيفم بود و لباس هاي نو و تازه ام چون هيچكدام را نداشتم . از پنجره كلاس بيرون را تماشا ميكرديم به دنبال خانه يا حداقل كوچه مان . دود آسمان شهر را پوشانده . بوي چيزي كه نمي آيد بوي ماه مهر است ماه مدرسه .
صفحه پاييزي انجمن نويسندگان جوان ملاير را مزين ميكنيم به نام و ياد نويسندگان و پژوهشگران عرصه قلم شهيدان مرتضي آويني و حبيب غني پور

روحشان شاد و يادشان گرامي
....................................................................
ايدوئولوژي و جنگ
نيچه ميگويد (( مرد جنگي در زمان صلح به جان خود مي افتد ))
جالب اينجاست كه جنگ تبديل به يك عنصر ديني شود . ورود جنگ به مقوله ي دين آنرا هرچه بيشتر ايدوئولوژيك ميكند . انسان بايد به خاطر خدا قرباني شود.در اساطير كهن به نوعي انسان قرباني خدايان بود.در جامعه اي كه خداوند بر قرباني شدن آدمي مبتهج ميشود دين و ايدوئولوژي و سياست مسير مخصوصي را مي پيمايند. جنگ براي اقتدار و انحصار طلبي و نفوذ يك قوم بر اقوام ديگر و ريدن به اتحاد و خداي واحد و جوامع واحد است.
به دليل نا پسند بودن (( جنگ )) است كه ايران از اين واژه پرهيز ميكند و واژه ي دفاع مقدس را جانشين آن مي كند و نيز عراق را ((جنگ)) افروز ميخواند
موج انقلاب اسلامي در سال 1357 ارزش ها را دگرگون كرد. دامنه اين احوال داستان نويسي را هم تحت شعاع قرار داد و متاثر نمود .
از ويژگيهاي ادبيات داستاني آن عبارتند از:
1- اكثرن زبان و بافت زبان ساده و مردم فهم است و معمولن از زبان استعاري پرهيز ميشود . به هر روي،زبان تبليغي زباني است ساده براي جلب مخاطب و نيز به تك معنايي و تك صدايي شدن متن روي مي آورد .
2 – در زبان و فرهنگ داستان ،طنز و عناصري عاميانه وارد شد كه مخصوص جبهه است ، اين اصطلاحات در مجموعه كتاب هاي (( فرهنگ جبهه )) از سيد مهدي فهيمي نيز جمع آوري شده اند.
3 – اين داستانها اكثرن رئاليستي اند و از سو رئاليسم يا سبك هاي ديگر در اين آثار كمتر ميتوان سراغ گرفت.جنبه هاي اعجاز آميز آن نزد ادمي كه باور ديني دارد ،غير واقعي نيست.
4 – فقدان پلات و تكنيك هاي معهوددر آنها ، جزء آثاري معدود.برخي ، جاي خالي تكنيك را با حوادث عاطفي و احساسي پر ميكنند .
5 – لحن تراژيك و بر امگيختن ترحم و عاطفه. تراژيك نويسي داراي دو مولفه ي (( عاطفه )) و (( پاياني غم انگيز )) است و از تزكيه،اشتباه ،تقدير و ديگر عناصر كلاسيك كه حضورشان در داستان امروز بي فايده مي نمايد ، خالي است .
6 – واژگوني و تغيير شخصيت هاي و قهرمانان در داستان هاي متعهد ديده نميشود، مگر به سوي حق.انسان ها اراده اي پولادين در راه او دارند و ض قهرمان كمتر اصلاح ميشود.اينگونه شخصيتها را به عنوان شخصيت هاي ايستا در مقابل شخصيتهاي پويا معرفي كرده اند.
7 – درگيري تعهد ،تفكر اساطيري با بينش هاي الحادي و جانبداري نويسنده در رمان و داستان .( در رمان جنگ آخر زمان – نوشته ماريو بارگاس )
در گونه شناسي و گرايش هاي متفاوت اشخاص در آثارشان بايد گفت كه نويسندگان و آثارشان به دو دسته تقسيم ميشوند.
1 –گروهي كه با بينش اعتقادي و ايدوئولوژيك به جنگ مينگرند( چون شجاعي – فراست و... )
2 – گروهي كه با رويكرد انتقادي به انقلاب و جنگ نظر مي كنند .( چون مخملباف و مردي ها )
اما از گروه دوم عده ديگري نيز كه به گونه هاي مختلف خود آگاه و نا خود آگاه ، با فاصله گذاري به جنگ مي نگريسته اند ، لازم به ياد آوري اند .
محمود گلابدره اي در اسماعيل،اسماعيل(1360) – احمد محمود در زمين سوخته (1361) اسماعيل فصيح در زمستان 62 و جواد مجابي در شب ملخ . اين نويسندگان در آثارشان واقع بينانه تر و غير ايدوئولوژيك تر به جنگ رو كرده اند .
(( برگرفته ازگزاره هايي در ادبيات معاصر ايران نوشته ي دكتر علي تسليمي ))
..........................................................
قابل توجه رمان نويسان
فراخوان چهارمین دوره جایزه ادبی والس
سایت ادبی والس قصد دارد چهارمین دوره جایزه ادبی والس را در سال 1387 با موضوع "رمان منتشر نشده" برگزار کند.
هدف سایت ادبی والس از برگزاری چهارمین دوره جایزه با این موضوع، شناسایی رمانها و آثار ارزشمندی است که طی سالهای اخیر به دلایل مختلف از انتشار بازماندهاند و همچنین بررسی پتانسیلها و تواناییهای واقعی ادبیات امروز ایران که به دلیل وضعیت نابسامان نشر تاکنون به طور جامع قابل مطالعه نبوده است.
این جایزه پیشاپیش و همراه با این فراخوان، اعتراض خود را به وضعیت بیمار نشر در ایران و دیگر کشورهای فارسیزبان اعلام میدارد و معتقد است تا معضلاتی چون؛ گزینش محدود انگار ناشران، عدم سرمایهگذاری گسترده بخش خصوصی در حوزه ادبیات و به ویژه رمان، ممیزی سلیقهای و غیر مسولانه، شمارگان محدود کتاب، توزیع نامناسب، نبود تبلیغات موثر به خصوص از طریق رسانههای تاثیرگذار و عدم تامین اقتصادی قشر نویسنده از طریق تالیف و انتشار کتاب حل نشود ادبیات ایران به جایگاه درخور دست نخواهد یافت. این جایزه ابراز امیدواری میکند که بتواند با ایجاد رقابت سالم و با یاری نویسندگان، ناشران و منتقدان ادبی، بخشی از توان نهفته ادبیات ایران را آشکار کند.
این جایزه از تمام کسانی که طی سالیان اخیر به تالیف و آفرینش رمان پرداختهاند و تاکنون اثرشان به هر دلیلی از انتشار رسمی بازمانده است دعوت میکند که اثر خود را به دبیرخانه چهارمین دوره جایزه ادبی والس ارسال کنند. آثار ارسالی حتما باید دارای ویژگیهای زیر باشند:
1- رمان باید به زبان فارسی نوشته شده باشد.
2- عدم انتشار و چاپ رمان در داخل و یا خارج از کشور به صورت رسمی (ملاک انتشار رسمی، داشتن شابک یاISBN است) ملاک اصلی شرکت در جایزه است. (تبصره: از نظر این جایزه کتاب الکترونیک، انتشار رسمی تلقی نمیشود.)
3- ملاک زمانی عدم انتشار، زمان ارسال اثر است و اگر پس از ارسال، اثری منتشر شد در روند بررسی و داوری تاثیری نخواهد داشت.
4- از نظر زمان آفرینش اثر، محدودیتی وجود ندارد.
5- هر نویسنده فقط میتواند یک اثر به دبیرخانه ارسال کند.
6- از منظر موضوعی هیچ محدودیتی در این جایزه مطرح نیست و انتخاب موضوع آزاد است.
7- آثار «صرفا» عامهپسند در این جایزه شرکت داده نخواهند شد.
8- اثر باید به صورت فایلWORD یا PDF به نشانی پستی یا الکترونیکی جایزه ارسال شود.
9- نویسنده باید شخصا اثر را در جایزه شرکت دهد.
مهلت ارسال اثر به دبیرخانه این جایزه ادبی 1مرداد تا 30 مهر 1387 تعیین شده است. به زودی اسامی داوران این جایزه نیز اعلام خواهد شد. داوری در این دوره یك مرحلهای خواهد بود و هر یك از داوران به طور جداگانه به داوری آثار خواهد پرداخت و به آثار امتیاز خواهد داد. در نهایت حاصل جمع امتیازات، آثار برتر را مشخص میكند. این امتیازات به تفكیك برای هر اثر و به همراه ملاكها و معیارهای هر داور، پس از اعلام نتایج از طریق سایت www.valselit.com منتشر خواهد شد. مقرر شده است در این دوره با اهدای لوح و تندیس والس از پدیدآورندگان سه اثر برتر تقدیر شود. نتایج، همزمان با برپایی مراسم پایانی جایزه، در اسفند ماه سال جاری اعلام خواهد شد.
علاقهمندان به شرکت در این جایزه میتوانند تا تاریخ 30 مهرماه سال جاری اثر خود را به صورت متن تایپ شده با نرمافزار WORD یا به فرمت PDFاز طریق پست الكترونیكی (e-Mail) به صورت متن ضمیمه (Attachment) به نشانی valselit@gmail.com یا به صورت CD به نشانی پستی: تهران – صندوق پستی 1165-15815 ارسال كنند. ذکر عنوان «مربوط به جایزه ادبی والس» و همچنین ذکر مشخصات نویسنده از قبیل، نام و نام خانوادگی (در صورت مستعار بودن ذکر نام اصلی نیز ضروری است)، آدرس کامل پستی، تلفن تماس و آدرس الکترونیک در نامه ارسالی ضروری است.
لازم به یادآوری است که جایزه والس در راستای حقوق مولف، آثار رسیده به دبیرخانه را فقط در اختیار داوران قرار خواهد داد و از هرگونه انتشار، چاپ و تکثیر آن، چه در زمان برگزاری جایزه و چه پس از آن خودداری خواهد کرد.
در ضمن کسانی که علاقهمند به حمایت مالی از این جایزه هستند میتوانند با آدرس valselit@gmail.com مکاتبه کنند.
.........................................................................
زاگرس با عظمتي ديدني و داستانهايي خواندني
نشريه الكترونيكي زاگرس استوري به روز شد
نشريه اي در باب ادبيات داستاني- سواي نشرياتي كه ديده ايد و خوانده ايد.
با نام آوران فرداي ادبيات داستاني كشور آشنا شويد
نگاهي به داستان نويسان غرب ايران
در اين شماره ميخوانيد
شبهاي احيا با زاگرس استوري
داستاني از سروش امامي ((رهگذر))
نويسنده ميهمان جواد پويان با داستان كوتاه ( كلت كمري )
انحناي باد – ( ريچارد دنر ) – ترجمه علي شاه علي
رو به سپيده – داستاني از پري موسوي
پارس سگ – داستان كوتاهي از ذبيح رضايي
نگاهي به رمان ( كوري ) شاهكار ساراماگو – به قلم خليل رشنوي
مصطفي مرداني با داستاني به نام ( خود ارضايي )
به همراه چند داستان كوتاه ديگر از
كامليا كاكي – بهزاد نژاد احمدي – طاهره اسكندري – رها فتاحي –معصومه پاليزبان – بهزاد بهنيا و حميدرضا اكبري شروه
www.zagrosstory.blogfa.com
نشريه ای متفاوت
.......................................................................
WWW.MOSTAFA.MIRZAIE@YAHOO.COM
داستانهايتان را براي انجمن از طريق اين آدرس ارسال نماييد
...........................................................................
داستاني را كه مطالعه ميكنيد نوشته آقاي مجيد سيدين خراساني است. مجيد خراساني را ميتوان يكي از فعالترين داستان نويسان انجمن نويسندگان جوان ملاير در زمينه ادبيات داستاني جنگ دانست. نگاه انتقادي و واقع بينانه او به مقوله ي جنگ و انتخاب سوژه هايي تاثير گذار و باز كردن پنجره اي جديد در ذهن مخاطب توانسته تا حدودي گام هاي اوليه براي رسيدن به موفقيتي دست يافتني را بپيمايد. با توجه به توانايي هاي وي در اتخاب سوژه و نگارش اصولي و تكنيكي داستان هنوز خراساني تا رسيدن به جايگاه يك داستان نويس كامل و توانا راه طولاني در پيش دارد. روايت سرد و بي جان . حركت دوربينانه ي راوي و خاص نويسي خراساني نقاط ضعفيست كه ميتوان براي عمده آثار اين نويسنده جوان ذكر نمود .
داستان چهارمين نفر ... نيز به موضوع غير مقدس جنگ مي پردازد . به ساعاتي از آخرين لحظات زندگي چند اسير جنگي. اين داستان توانسته در ميان 280 اثر جنگي شركت كننده در اولين جشنواره داستان كوتاه جنگ خود را به بخش پاياني و نهايي در جمع 45 اثر برتر برساند.
چهارمين نفر
توی سلول تاریکت روی زمین دراز کشیده بودی و نمی دانی چه وقت از روز است ، که صدای در سلول را شنیدی و هجوم نور به داخل سلول مجبورت کرد سرت را میان بازو هایت پنهان کنی ، صدای اسرای دیگر را که فریاد میزنند وسربازی با لگد مجبورت میکند روی دست و پا از سلولت خارج شوی و توی راهرو سه اسیر دیگر .....و ضربات باتوم ....... و تو میدانی قبل از انکه سرباز از سلولت خارج شود باید بایستی ، زخمهای عمیقی که کف پاهایت است اجازه نمیدهد و تو دستت را به دیوار تکیه میدهی حتی لحظه ای تعادلت بهم می خورد ، حالا روی پاهایت ایستاده ای بعد چند گام اول را بر میداری سعی می کنی زانوهایت را راست نگه داری نمی توانی، سرباز پشت سرت می ایستد و گونیه زبر و ظخیمی که چند جای آن پاره است را روی سرت میکشد . همه جا برایت تاریک میشود دستانت را از پشت با سیمی میبندد و هلت میدهد ، راه می افتی صدای در آهنی را که میشنوی قلبت تند تر میزند نسیمی به تنت میخورد بعد پارس کردن سگی تکانت میدهد، سگ برایت خرناسه می کشد سرباز از بازویت میگیرد و تو را همراهی می کند تا زمانی که از چیزی بالا میروی و کف آن مینشینی ، صدای چند اسرای دیگر، که آنها هم کنار تو مینشینند استارت زدن کامیون را میشنوی کامیون راه می افتد چند ساعتی تکانهای کامیون کلافه ات کرده وقتی توجه میکنی درست کنار چشم چپت سوراخی کوچکی روی گونی میبینی و تو کافیست سرت را کمی بچرخانی تا بتوانی اطرافت دوسرباز را ببینی که در حال کشیدن سیگار و شش اسیر که در کنارت هستند، شاید هر کدامشان از سوراخی که نزدیک به چشمشان است تو را می بینند آنوقت کامیون می ایستد و دو سرباز پایین می آیند از آن سوراخ میبینی بیابان خشک و بی انتهایی که گودالی بزرگ در آنست و اسرایی را که درست روبروی گودال بر روی زانو نشسته اند و تو حالا در میان آنها هستی وبعد مردی که از کامیون پایین می اید و بالای سر اولین اسیر می ایستد و تو از آن سوراخ نظاره گر بودی و میدیدی در دستش چیزیست شبیه به پتک و او آن پتک را بالا می آورد و روی سر نفر اول فرود می آورد و لحظه ای بعد جنازه در گودال می افتد و تو میدانی که بعد از نفر اول نوبت به دومی و بعد از آن سومی و چهارمین نفر تو خواهی بود .
(( انجمن نويسندگان جوان ملاير ))
....................................................................................
مسابقه داستان كوتاه صادق هدايت
هفتمين دوره اين مسابقه توسط دفتر هدايت و سايت سخن برگزار مي شود . شرايط شركت در اين رقابت ادبي به شرح زير است :
شرايط شركت در مسابقه :
_ هر نويسنده مي تواند فقط يك داستان كوتاه منتشر نشده خود را براي شركت در مسابقه ارسال كند.
_ داستان ارسالي نبايد از هزار كلمه كمتر و از چهار هزار كلمه بيشتر باشد وبه دو روش قابل ارسال است :
الف ) ارسال به بخش داستان هاي كوتاه درسايت سخن
ب) ارسال به صندوق پستي 365-19585 يا ايميل به نام دفترهدايت . داستان هايي كه به طريق پستي ارسال مي شوند لازم است بريك روي صفحه به صورت تايپ شده و درچهارنسخه فرستاده شوند . اين آثار درمسابقه شركت خواهندداشت ولي تنها گزيده اي ازآنها برروي سايت قرار مي گيرد.
_ نويسندگاني كه در اين مسابقه شركت مي كنند لازم است توجه فرمايند تا تعيين برندگان و نيز انتخاب داستان ها براي چاپ در مجموعه آثار برگزيده از درج داستان ارسالي خود در كتاب ها ، نشريات و سايت هاي اينترنتي و يا ارسال براي مسابقه داستان نويسي ديگر خودداري فرمايند . در غير اين صورت داستان فرستاده شده در مسابقه شركت داده نمي شود .
_ نويسندگان داستان ها لازم است شماره تلفن تماس _ آدرس كامل پستي _ تلفن همراه _ فاكس يا Email خود را همراه داستان ارسالي به صندوق پستي يا سايت سخن اعلام دارند و در صورت تغيير مراتب را به دفتر هدايت اطلاع فرماييد .داستان هائي كه فاقد اطلاعات ياد شده باشند در مسابقه شركت نخواهند داشت . ارسال كنندگان داستان براي سايت لازم است تلفن خود را ارسال دارند .
_ ارسال داستان براي اين مسابقه به اين معني است كه نويسنده در صورت انتخاب ، رضايت خود را براي چاپ داستان ارسالي در مجموعه داستان هاي برگزيده اعلام داشته است . و دفتر هدايت مجاز به ويرايش داستان ها مي باشد . داستان هاي ارسالي مسترد نخواهد شد .
_ داستان بدون عنوان يا نام نويسنده و يا با نام مستعار نويسنده مطلقا پذيرفته نمي شود .
_ مهلت ارسال آثار تا سي ام مهرماه 1387 است . اعلام داستان هاي برتر و اسامي برندگان و اهداي جوائز در مراسم بهمن ماه 1387 اعلام مي شود . جوايز برندگان خارج از كشور به نماينده آن ها اهداء خواهد شد .
_ كليه علاقه مندان و فارسي زبانان از كشورهاي همسايه و ديگر كشورها مي توانند در اين مسابقه شركت كنند
گزينش آثار و جوائز
_ نام داوران در مراسم پاياني اعلام خواهد شد .
_ به داستان هاي برگزيده به انتخاب هيئت داوران تنديس صادق هدايت يا لوح تقدير اهداء مي شود .
_ در صورت نياز به اطلاعات بيشتر به يكي از روش هاي زير تماس حاصل فرماييد :
دفتر هدايت :22556607 - تلفن همراه : 09122837489 - ايميل : jahanhedayat@yahoo.com
سايت سخن :88661950 –
www.sokhan.com ايميل : info@sokhan.com
....................................................................................
غزال شيري نيز از ديگر نوجوانان نويسنده انجمن نويسندگان جوان ملاير مي باشد كه با توجه به سن كم و تجربيات كمتر ، توانسته داستانهاي قابل قبولي از خود بر جاي گذارد . اين داستان در دهمين جشنواره ادبي استان همدان – رزن ، موفق به كسب عنوان برتري جشنواره در بخش داستان كوتاه شده .
* تو را به آب داده ام *
خوب يادم نيست كه كي زاييدمت !!شايد شش، شايد هفت سالگي.زمان را گم كرده ام، خودم را هم. هرچه ذهنم را مرور ميكنم. فقط تو را به ياد مي آورم و صداي جيغ مادر كه در صداي گلوله ها خفه ميشود.
تو ، توي شكمم غلت ميخوري و محكم لگد ميزني و من به تو لبخند ميزنم و نگاهت ميكنم.حالا چشم دوخته اي به انگشتانم. وقتي نگاهم ميكني عاشق تر ميشوم و دوست دارم تو را محكم توي بغلم فشار بدهم تا دوبا ره گرماي تنت بخورد به سينه هايم و راه بگيرد تا شكمم بعد آنقدر ببوسمت تا خسته شوم.
نگاهت ميكنم، اَنگشتان كوچكت را توي دستم ميگيرم آرام جلوي صورتم مي آورم و چشمانم را ميبندم .بو ميكشم ، بوي عطر ميپيچد توي بيني ام.ميخندم بعد درد ميپيچد توي كمرم بعد تير ميكشد تا تيره گردنم. آن وقت درد مثل پيچك از پايين شكمم ميكشد بالا.
لبم را محكم گاز ميگيرم و خون از گوشه لبم سر ميخورد روي چانه ام.
وقتي چشمانم را باز ميكنم رو به رويم نشسته اي و نگاهم ميكني. لبخند ميزنم، سرم را پايين مي آورم و با گوشه آستينم لبم را پاك ميكنم.
گرماي تابستان و شليك خمپاره ها عرقم را خشك ميكند. دستم را روي شكمم ميكشم، برجستگي اش را خوب لمس ميكنم و آرام آرام انگشتم را روي برجستگي گونه هايت پايين ميكشم و ميبرم كنار لبانت.
دستم را به كمرم ميزنم، ميخواهم خم شوم اما برجستگي شكمم بزركتر از آن است كه اجازه دهد جارو را از روي زمين بردارم. تو هم به نشانه اعتراض به شكمم لگد ميزني.آنوقت بود كه خانه ي (( مامان سميه )) با خاك يكي ميشود و سر عروسك سميه جلوي پايم مي اُفتد و روي قهقهه هاي سميه خاك ميريزد. آنوقت بود كه مادر عبا به سر نكرده به طرف خانه شان دويد و من توي خاكي كه از خانه ها بلند ميشد گُمش كردم.
چشمانم را ميبندم و كنارت دراز ميكشم درد دوباره سراغم مي آيد. چشمانم را فشار ميدهم قطره هاي اشك از روي گونه هايم سر ميخورند به گوشه ي لبم ميرسد، لبم را گاز ميگيرم، قطره اي خون در قطره اي اشك حل ميشود و سر ميخورند روي چانه ام . توي بيمارستان بودم ، مادر جيغ ميكشيد.. بلند جيغ ميكشيد. درد از شكمم داشت بالا ميزد.
حس ميكردم دل و روده ام ميخواهند از دهانم بزنند بيرون.
به تو كه كنار مادر آرام خوابيده اي نگاه ميكنم. روي شكمم دست ميكشم، برجستگيش ناپديد ميشود.بلوز مادر را بالا ميزنم جاي بخيه ها و چين ها روي شكمش بدنش را پيرتر كرده. بلوزم را بالا ميزنم و روي شكمم دست ميكشم و صافي اش را توي چين خوردگي هاي شكم مادر گم ميكنم.
سرم را فرو ميبرم روي گودي گردنت. بوي فرشته ها را ميدهي بوي عطرت تمام خانه را گرفته، اَخم ميكنم و ميگويم كمتر به خودت عطر بزن.
نميدانم مادر را كجا گذاشتم. شايد زنان همسايه هل هله كنان او را با خود برده اند يا توي لباس سياهشان گمش كرده اَم.
تو را محكم توي بغلم فشار ميدهم برده بودمت زير سايه ي نخلي روبروي خرابه هاي خانه عمو. كه با صداي هواپيما گريه ات گرفت.خانه با خاك يكي شد...خاك روي سرم نشست.تو آرام شدي مثل پدر و عمو كه زير آوارها ساكت شدند.سرت را روي شانه ام ميگذارم.اشك از روي گونه ي خاك گرفته ام راه ميگيرد و خطي درست ميكند كه تا چانه ام ميرسدو بعد آرام روي سرت مي اُفتد.
تنها تو مانده اي برايم،از صداي جيغ مردم كه با صداي موشك و خمپاره يكي شده از ساك هاي مردم كه توي كوچه ها جا مانده است.و از محو شدن همه چيز زير تلي از خاك. كوچه آرام شد.تو آرام ميشدي وقتي توي بغلم ميگرفتمت و لالايي ميخواندم برايت، سينه ام تير ميكشد، شير توي سينه ام اذيت ميكند .بغلت ميكند آرام صورتت را جلو مي آورم اما تو سينه ام را توي دهنت نميگيري و پسش ميزني . سنگيني شير سينه ام را افتاده تر ميكند.تو ميخوابي سينه ام را آرام توي دهانت ميگذارم و مك ميزني بعد عبور شير را از توي رگهايم احساس ميكنم .
مي ترسيدم وقتي ميخواستم از روي خرابه هاي خانه رد شوم تا شايد گاو مامان هانيه كه هميشه مادر از او شير ميخريد را پيدا كنم و برايت شير بياورم تا تو ديگر گرسنه نماني.
شب ها صداي قورباقه ها و قهقهه سربازها كه توي ترانه هاي عربي گم ميشد تو را بيقرار ميكرد . توي بغلم ميگرفتمت و با تكه حصيري بادت ميزنم تا خوابت بگيرد.
وقتي سربازها در خانه ها را لگد ميزنند و در را ميشكنند و وارد خانه ميشوند تو را توي بغلم ميگيرم و زير خرابه ته حياط ميبرم. مچاله ميشوي در من و ميروي توي تنم يكي ميشويم. مينشينيم تا بروند. تو نگاه ميكني و ميخندي . توي بغلم تكانت ميدهم تا آرام شويو سرباز ها كه ميروند گاو مامان هانيه را هم با خود ميبرند. بغض گلويم را ميفشاذرد.نميدانم از كجا برايت شيرگير بياورم.
خود را كثيف كرده اي .ميبرمت زير پل خرابه ي روي رودخانه. تا سربازها ما را نبينند . لباسهايت را بالا ميزنم و از آستين بلوزت ميگيرم و از دستت بيرون مي آورم. بعد بلوزت را از سرت بيرون ميكشم. از پاهاي كوچكت ميگيرم و پاچه شلوارت را در مي آورم. آرام توي آب ميگذارمت تو جيغ ميگشي از سرماي آب كه مي دود زير پوست لطيفت. قهقهه ميزني و توي آب دست و پا ميزني، من نگاه ميكنم تا كسي نيايد. بعد لباسم را در مي آورم. مي آيم كنار تو. تو را توي بغل ميگيرم.خيسي بدنت گرماي بدنم را ميگيرد و بعد خودم را خيس ميكنم. تورا محكم توي بغلم ميگيرم تا اينكه گرماي بدنت بخورد به تنم و سينه هايم را گرم كند. ميخواهم بشويمت. تو توي بغلم ليز ميخوري .
آب ميخورد به كف پايم و خودش را ميكشد بالا . تو روي پاهايم كه روي ماسه دراز كشيده ام پا ميزني و خودت را توي بغلم مي اندازي.
نور آفتاب روي بدن سفيدت ميرقصد و من محكم بغلت ميكنم و عاشقتر ميشوم. نگاه كه ميكنم تو ديگر كنارم نيستي. همه جا را دوباره نگاه ميكنم. دلم خالي ميشود.خالي ، خالي.تو را به آب داده ام.
آب بر كف پاهايم ميخورد و عقب ميكشد و تو را با خود ميبرد.دستم را به طرفت دراز ميكنم. تو آرامي آرام ، آرام انگار كه خيلي وقت است خوابيده اي و ديگر گرسنه نيستي . نزديك تو مي آيم و روي شن ها مي اُفتم.
ودستم را به طرفت دراز ميكنم.كاش براي يكبار هم كه شده به من ميگفتي مادر.
(( انجمن نويسندگان جوان ملاير ))
...............................................................................
اداره كل فرهنگ و ارشاد اسلامي استان هرمزگان برگزار ميكند
بزرگترين جشنواره ادبي ( شعر و داستان ) كشور
بندر عباس اسفندماه 1387 ميزبان جوانان تواناي ادبيات كشور .
اگر داستان نويس هستيد ... اگر شاعر هستيد ... از طرف اداره ارشاد اسلامي بندر عباس به شركت در بزرگترين فستيوال ادبي كشور دعوت ميشويد .
شاعران عزيز :
5 اثر از اشعار سروده شده خود را
در 5 نسخه - برگه A4
به همراه مشخصات فردي ( نام و نام خانوادگي- آدرس پستي محل سكونت – تلفن تماس )
فتوكپي از برگ اول شناسنامه
داستان نويسان عزيز :
2 داستان از آثار نوشته شده خود را
در 5 نسخه- برگه A4
به همراه مشخصات فردي ( نام و نام خانوادگي- آدرس پستي محل سكونت – تلفن تماس )
فتوكپي از برگ اول شناسنامه
در يكي از بخشهاي زير
1 – شعر و داستان با موضوع آزاد
2 - شعر و داستان با موضوع امام و انقلاب اسلامي
الف – امام و عاشورا
ب – انقلاب و كربلا
ج – انقلاب و آزاديخواهي
تا تاريخ
سي ام مهرماه هزار وسيصد و هشتاد و هفت 30/7/1387
به آدرس پستي
هرمزگان – بندر عباس –بلوار پاسداران –نرسيده به سه راه هتل هما – اداره فرهنگ و ارشاد اسلامي بندر عباس
ارسال نماييد .
خيلي خيلي توجه فرماييد .
خيلي خيلي توجه داشته باشيد كه اشعارتان در قالبهاي شعري و داستانهايتان در قالب و حجم داستان كوتاه باشند .
راستي در اين جشنواره فقط هنرمنداني ميتوانند شركت نمايند كه داراي سني زير 30 سال شمسي باشند .
مراسم اختتاميه و اهداي جوائز به نفرات برتر، اسفندماه سال جاري در مركز همايش هاي اداره ارشاد اسلامي شهر بندر عباس برگزار خواهد شد .
........................................................................
يك خبر خيلي خوب
داريم وبلاگمون رو جمع مي كنيم .
چرا نداره ...
ميخوايم سايت بزنيم .
آره سايت ...
باشه ... همه زده باشند ...
هيچم مسخره بازي نيست ، جَو گير هم نشديم .
يك سايت ميخوايم بزنيم به چه بزرگي ... اندازه ... نميدونم چقدره ،فقط ميتونم بگم كه قراره خيلي بزرگ باشه .
همه كاراشو كه كرديم خبرت مي كنم ،اصلن آدرسشو برات ميفرستم ، خوبه ؟
...................................................................................
نويسندگان داستانهاي 88 كلمه اي حتمن بخوانند .
دوست خيلي خوبم آقاي حسن ايماني به همراه گروهي داستان نويس خوب از تمام داستان نويس هاي كشور دعوت به عمل آوردند تا در جشنواره داستانهاي كوتاه 88 كلمه اي شركت نمايند .
همانطور كه از نام جشنواره بر مي آيد ، شرايط شركت در داستان-www.88-ghesse.blogfa.com
داستان ها بايد 88 كلمه اي باشند
داستانها به صورت كامنت به وبلاگ اين جشنواره به آدرس
ارسال شوند .
براي كسب اطلاعات بيشتري چون مدت زمان ارسال آثار و زمان برگزاري و چگونگي برگزاري جشنواره به وبلاگ خود جشنواره مراجعه نماييد .
.......................................................................
تنها داستان نوشته شده از مصطفي ميرزايي پيهاني در مقوله ي جنگ يا همان دفاع مقدس.
البته در آرشيو انجمن تعداد بسيار زيادي داستان مرتبط با موضوع جنگ موجود ميباشد كه به دليل تايپ نبودنشان يا حجم زيادشان و نبود وقت براي شما عزيزان جهت خوانششان تنها سه داستان موجود را درج نموديم . ممنون كه به مطالب اين وبلاگ احترام مي گذاريد و داستانها را مطالعه مي كنيد .
تقديم به سربازاني كه براي اين خاك و نامش جنگيدن نه چيز ديگري .
صليب
بوي گوشت آتش ديده به بيني ام ميخورد . مزه ي خون گرم مي ماسد روي زبانم . خوبتر كه ميخواهم دقت كنم ، صداي سوت ممتد و ثانيه اي بعد انفجار ها را بهتر مي شنوم و اعصابم خط خطي تر ميشود . زور ميزنم . نمي دانم چرا دستهايم بالا نمي آيند تا انگشت اشاره دو دستم را توي سوراخ هاي گوشم كنم . تاريكي اينجا عجيب به نظر مي رسد. زبري پارچه نمداري را روي پلكهايم احساس مي كنم. لابه لاي صداي گلوله ها و نارنجك ، چيزي شبيه به دم و باز دم موجودي زنده ثانيه به ثانيه شنوا تر ميشود . حالا روي گونه هايم گرم شده . دل مي زند . انگار كه از دست سگهاي هار روستايمان در رفته باشد . نميدانم دستهايم به شانه هايش رسيده يانه ؟ ولي از زبانم خاطر جمع ام كه كلماتم را به خود نياورده.
- دستمال رو باز ميكنم . تو هم آروم چشمات رو باز كن.
مثل گنجشكِ لا به لاي دست هاي به هم چسبيده ي پسر بچه اي كه به همسن هايش فخر ميفروشد ،حرف ميزند . آرامتر از چيزي كه خواسته باز ميكنم . اول يك خط نوراني كه به مرور از خط بزرگتر و از نور خاكي رنگ شد . يك فرشته ي خاك خورده . بايد موهايش طلايي باشد . چقدر به عكس هايتان شبيه ايد . چشم هاي درشت و رنگي . موهاي بلند و لبخند زيبا . شبيه به عكس هاي كتاب مقدس . دستش را زير گردنم مي آورد و دست ديگرش را رد ميكند زير زانو هايم. پشتم تير ميكشد . آهني داغ را فرو كرده باشند توي پهلوي آدم . درد راه ميگيرد تا نزديك دستهايش . مي پيچاندم توي پتويي كه تار و پودش رنگ و بوي خاك آوار ميدهد . انگار كه تَلقي روي صورتم كشيده باشند ، تار ميشود. خواب مي پرد توي چشمهايم. گردنم را بلند ميكند . سرديه زنجير مينشيند روي گردنم . تنم ميلرزد و مور مورم ميشود .
- مواظب اين پلاكها باش. ميرم پيش مجروهاي ديگه . رفتن كمك بيارن .
لبهاي خشك و پوس، پوس شده اش را روي پيشاني ام احساس مي كنم . پيشاني بند آبي اش را باز مي كند و مي بندد روي چشمهايم .
همه جا آبي ميشود . صداي چرخيدن زنجيرهاي سنگين تانك ، زمين را مي لرزاند . درد خودش را ميرساند توي دستهايم . دلم ميخواهد جاي درد ها را بخارانم . دستهايم بلند نمي شوند . صداي فرياد مي آيد . چيزي شبيه ، يا ... موج انفجار توي دلم را خالي ميكند . خودم را كه تكان ميدهم پلاك هاي روي سينه ام به هم ميخورند . چقدر خوابم مي آيد .
- بيايد اينجا ... اين يكي زنده است . بدوييد ... دستاش تركش خوردن .
دست مي كشد روي سينه ام و پلاك ها را بالا مي آورد . نور خورشيد ميخورد روي صليب نقره اي رنگ توي دستش و بر ميگردد توي مردمك چشمهايم . چشمم را مي بندم .
- بوناك دارابيان . هجده ، هزار وسي صد شصت وچهار. تهران.
(( انجمن نويسندگان جوان ملاير ))
...................................................................
ايران در جنگي هشت ساله
آبادان ، شهر ملي
درياقلي ميخواست براي خودش چاي بريزد كه صداي همهمه اي از دور شنيد. اول فكر كرد صداي باد است كه در نخلستانها مي پيچد و سعف ها را تكان ميدهد ، اما وقتي صداي افتادن چيزي در رود بهمنشير بلند شد و بعد صداي چند نفر را كه به عربي داد و فرياد مي كردند را شنيد ، دلش به شور افتاد. راديوي كوچكش را خاموش كرد و از اتاقكش بيرون آمد . اوايل تابستان بود و هنوز كوي ذوالفقار ي از گرماي تابستان فاصله ي چنداني نگرفته بود .
درياقلي گوش تيز كرد .صداي پاي صدها نفر را شنيد . به آرامي از روي بدنه ي اوراق شده ي ماشين ها بالا رفت بعد ب بهمنشير چشم دوخت . در دور دست ها ، روي شهر آبادان ميتوانست منور ها را ببيند كه نور افشاني ميكردند.آن سو تر ، در سمت خرمشهر و شلمچه، تعداد منور ها بيشتر بود و برق انفجار را به سختي ميديد.
به بهمنشير دقيق شد. شياهه ي افرادي را ديد كه از روي پل شناور به اين طرف مي آمدند . نفسش بند آمد . كم مانده بود از وحشت پايين بيافتد.آمد پايين و روي زمين نشست.سرش را در ميان پنجه هايش گرفت.
پنج روز پيش خرمشهر به دست عراقي ها سقوط كرده بودو حالا نوبت آبادان بود. نميدانست چه بكند ، اگر عراقي ها به آبادان مي رسيدند ... نه ، نبايد بگزارد اين چنين شود . بلند شد. رفت طرف دوچرخه اش در گوشه ي قبرستان ماشين ها . فرمان را گرفت و ركاب زد، با آخرين توان روي جاده ي خاكي . از كنار نخل ها گذشت و نفس نفس زد بايد خبر رسيدن عراقي ها را ميرساند.بدنش خيس عرق سده بود.اگر عراقي ها 4 كيلومتر جلوتر مي آمدند و جاده ي خسرو آباد كه تنها جاده تسليم نشده ي شهر بود را ميگرفتند آنوقت 9 كيلو متر جلوتر به آبادان مي رسيدند. نفس نفس زد و به ياد فرزندانش افتاد و برادران و خواهرانش .بايد خبر ميداد بايد خودش را به حسن بنادري فرمانده عمليات شپاه آبادان ميرساند و خبر رسيدن عراقي ها را ميداد .
در آن شب سخت ، هيچكس نميداندكه درياقلي با چه تواني 9 كيلومتر جاده ي خاكي و شني را ركاب زد و خود را به حسن بنادري كه در مقر سپاه بود رساند.
از دوچرخه پايين پريد و نفس نفس زنان و بريده بريه فرياد كشيد.من با حاج حسن بنادري كار دارم. زود باشيد ، خبرش كنيد .
حسن بنادري از تعجب خشكش زده بود. در يك چشم به هم زدن مقر به هم ريخت. تعداد نيروها كم بود . بنادري به پايگاه هاي ديگر بي سيم زد و خبر را مخابره كرد. خودش به همراه شش نفر ديگر به راهنمايي دريا قلي به سوي كوه ذوالفقاري روانه شدند .آنها تنها يك قبضه آر پي جي و چند سلاح ژ – 3 داشتند ، اما نجات آبادان از همه چيز مهمتر بود.
آبادان از روزهاي شروع جنگ تا آخرين روزهاي مردادماه 1367 زير آتش دژخيمان عراقي بود . اما استواري مردمش و ايثار هزار هزار جوان فدايي رهبر و انقلاب، اجازه به دشمن نداد كه بتوانند حتي به اندازه ي يك وجب از اين شهر بزرگ و عزيز كشورمان را تصاحب نمايند.
اكنون با سفر به اين شهر تاريخي و ملي .به يكي از ميدانهاي بزرگ شهر روبرو ميشويد كه در مركزش مجسمه ي مردي در حال دويدن است . مردي كه باعث شكست يورش شبانه ي دشمن در كوي ذوالفقاري شد . ميدان درياقلي سوراني .
.........................................................
تلفن تماس با مديريت انجمن نويسندگان جوان ملاير
09357624845
....................................................................
داستانهاي ميني مال
1
بند پوتينهايش را محكم مي كند .
مادرش كاسه آب را از روي سيني بر ميدارد و توي دستش ميگيرد .
گريه نمي كند ، فقط نگاهش ميكند .
روبوسي ميكنند. چند قدمي نرفته صدايش ميزند .
ميخندد. پيشاپيش حرف هاي مادرش را توي ذهنش حدس ميزند " مواظب خودت باش مادر ... غذا خوب بخوري ... خوب بخوابي ... دو هفته اي يكبار بيا سر بزن ... تلفن دم دستت رسيد زنگ بزن ... " لبخند را روي لبش نگاه ميدارد و بر ميگردد.
- جانم ... ؟
- سلام مرا به سيدالشهدا برسان ...
2
نوبت به رمل جمرات شده بود
چند سنگ برداشت و توي دستهايش مشت كرد .
اولي را پرتاب كرد .
دندانهايش را روي هم ساييدو نفسش سنگين شد .
انگار كه تمام گناهانش تقسير شيطان بوده ... او وادارش كرده كه آن همه خطا كند و راه كج برود . جلوتر ميرود، سنگ دوم را ميخواهد محكمتر پرتاب كند كه از پشت سنگ بزرگي به سرش ميخورد .
3
روي سنگ قبر دراز ميكشد و لبهايش را بر نوشته ي سرخ رنگ آن ميگذارد .
- ديدي بابا چقدر مسخره ام كردند ؟ انگار كه تو براي من و مادرم شهيد شدي . ديدي بابا مجبورم كردند درس نخوونم ...؟
روزنامه را باز ميكند. صفحات از حجوم اسم ها و فاميل ها و اعداد و ارقام سياهي ميكند .
اشك به چشم دارد و لبانش ميلرزند .
- نگران نباش بابا .آسوده بخواب .ديگه كسي منو مسخره نميكنه ...
انگشتش را روي نقطه اي از روزنامه ميگذارد .
- ميبيني بابا ... ؟ قبول شدم ... اونم بدون هيچ سهميه اي ...
.......................................................
نگاهي به موفق ترين رمان ادبيات جنگ در كشور
( شطرنج با ماشين قيامت )
نوشته : حبيب احمد زاده
كاري از مصطفي ميرزايي
بسمه تعالي
به كلي سري
به : كليه ي يگان هاي مستقر در مناطق تحت محاصره آبادان و خرمشهر
از : قرارگاه مركزي منطقه عملياتي جنوب
موضوع : استقرار رادار
بنا به اطلاعات واصله ، دشمن يك دستگاه رادار فرانسوي سامبلين را در آن مناطق عملياتي مستقر نموده است . لذا هرگونه اخبار از محل استقرار رادار مزبور را ، در اسرع وقت به اين قرار گاه گزارش نماييد تا ...
* * *
" وقتي ماشين نويس ارتش ، با ضربات انگشت هايش ، حرف حرفِ سياه اين بخش نامه را ، بر سفيدي كاغذ مي كوبيد ، شايد هرگز حدس نميزد كه رسيدن اين كلمات – در دو يا سه روز بعد – چه گونه هم چون طوفاني ، زندگي و جنگ ما را در هم خواهد ريخت ... " 1
شطرنج با ماشين قيامت را ميتوان يكي از بهترين و تاثير گذارترين رمانهاي نوشته شده در باره ي 8 سال جنگ تحميلي دانست.اگر چه در هيچ كجاي اين رمان سخني از مظلوميت يا كمبودها به ميان نيامده ولي مخاطب در حين مطالعه رمان با كمك قلم نويسنده اي چون حبيب احمدزاده به دنياي نديده جنگ ميرود و شاهد ويراني ها و وضعيت باور نكردني شهرهاي مورد حمله گرفته شده ميشود. نوجواني 18 يا 20 ساله به عنوان راوي و قهرمان خود بزرگترين نقطه ي در خور توجه اين رمان به شمار ميرود. روايتي ساده همراه با صداقت، مخاطب را با اين نوجوان رزمنده همراه ميسازد. در اين رمان هيچگاه اتفاقي با هدف احساساتي كردن خواننده رخ نمي دهد.روايتي حقيقي و جاندار از حال و هواي جبهه هاي جنگ . در اين رمان برعكس اكثر آثار خلق شده در زمينه ي جنگ ، خبري از فرشته هاي امداد يا معجزه اي غير منطقي نيست.سربازان مي جنگند، به راحتي مي كشند و به همان راحتي كشته مي شوند.در اين جبهه ما شاهد دعوا رزمندگان بر سر كم و كاستي غذا هستيم ، حتي در قسمتي از داستان بر سر خذف سهميه بستني و زدن تهمت هايي به مسئول پخش غذا قرارگاه نيز جنجالهايي به وجود مي آيد .داستان ما را با جبهه اي متفاوت روبرو مي كند.
ادامه مطلب