به نام آرامش دهنده دلها
ارديبهشت 1387 را آغاز مي كنيم با ياد و خاطره بزرگ داستان نويس ايران عزيزمان . مردي كه لحظه لحظه عمرش فداي ارتقاي ادبيات داستاني شد . مردي كه خيلي زودتر از خواب ابدي چشمانش تاريك شدند . با آرزوي آرامش روح ايشان . گرامي باد ياد خاطره ي استاد ارجمند صادق چوبك .

.
................................................................................................
با سلام . دومين ماه از سال جديد را در حالي آغاز مي كنيم كه در روزهاي آينده شاهد بزرگترين رويداد فرهنگي كشورمان خواهيم بود . برگزاري نمايشگاه بين المللي كتاب . اميد داريم كه امسال برعكس سال گذشته شاهد حضور انتشارات پر قدرت كشور و همچنين برگزاري آبرومندانه اين اتفاق بسيار مهم باشيم . البته پيشاپيش اميدواريم كه افزايش قيمت كاغذ بر اين نمايشگاه تاثير زيادي نگذارد و انتشارات شركت كننده تا حد توان كتابهاي چاپ گذشته را با قيمتهاي گذشته به فروش برسانند . البته زياد جاي اميدواري نيست .
.................................................................................................................
قابل توجه نويسندگان دفاع مقدس

فراخوان اولين جشنواره اينترنتي داستان كوتاه جنگ
شرایط ارسال آثار:
- داستانها نباید بیش از یک صفحه باشد .
- هر نفرتنها می تواند یک اثر منتشر نشده خود را ارسال نماید.
- اثر ارسالی نباید در جشنواره های دیگر حائر رتبه شده باشد.
نحوه داوری :
ابتدا داستانها توسط دبیر جشنواره (نسرین ارتجایی) گزینش و انتخاب می شوند و بعد به ترتیب ارسال درwww.j-jang.blogfa.comبه نمایش گذاشته می شود .تا در معرض داوری بعضی از بازدید کنندگان اینترنتی قرار گیرد .
مهلت ارسال آثار :
تا 1 تیر ماه 1387
اعلام نتایج :
هفته دفاع مقدس 1387
نحوه ارسال آثار:
داستان باید در فایل word با قلم Tahoma اندازه 12 تهیه و در صفحه دوم مشخصات کامل نویسنده به همراه شماره تماس و آدرس پستی و email شخصی قید شده و به ایمیل dastanjang@gmail.comارسال گردد
حمایت:
بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش های دفاع مقدس استان اصفهان
..........................................................................................
اولين داستاني را كه برايتان در نظر گرفته ايم داستاني است از نويسنده خوب و ارزشمند استان استاد ارجمند عليرضا روزبهاني . اميدواريم از خواندن اين داستان لذت ببريد .
مثل سلام كودكي كه نمي شناسي اش
تيتراژ پاياني فيلم با هو كشيدن تماشاچي هايي كه در سالن باقي مانده اند ، روي پرده راه مي گيرد دختر نيم خيز مي شود . پسر دستش را مي فشارد .
- چند لحظه ، صبر كن ، خلوت كه شد …
دختر مي نشيند و به ترانه ي پاياني گوش مي دهند :
مرا به ياد بياور
مرا به ياد بياور
باد شكوه چمزاران است
و كوه ها جاودانه مي نمايند
خلوتي مي بايدم با تو
در گرم ترين خلوت ها ، تكرار ناپذيرترين خلوت ها
مرا به ياد بياور
مرا به ياد بياور
نوشته هاي روي پرده خوانا نيست. بلند مي شوند . از پله ها پايين مي روند . در آستانه ي در دختر مي گويد: خب … خداحافظ . پسر مي گويد: شب شده . و هر كدام از دو سوي كوچه از هم دور مي شوند . چراغ قوه چي سالن در را مي بندد بي آن كه خاطره اي به يادم بياورد.
دلت مي خواسته قبل از آن كه شهر را ترك كني و مثل بقيه از ترس به كوه و كمر بزني ، ساز و آواز رديف بيست و چهارم استاد را پيدا كني و بشنوي . خيابان ها جاي سوزن انداختن نداشته وقتي كه تو در هياهو و فرياد مردم و بر خلافشان به سمت مركز شهر مي راندي تا از پيرمرد سفارشت را تحويل بگيري . مجبور شده اي ماشينت را چند خيابان بالاتر پارك كني و از كوچه پس كوچه ها راهت را ادامه بدهي . سر كوچه اي به زن جواني كه بچه اش را به بغل داشته ناخواسته تنه زده اي و چشم هاي هراسان زن خاطره اي به يادت آورده كه تا تو فكر كني چه بوده و كجا ، زن قدم هايش را به سمت انتهاي كوچه تند كرده . مغازه ها بسته بوده اند و مركز شهر خلوت با صداي تيري و گاهي خمپاره اي در دور دست و صداي ساز پيرمرد كه در سكوت بازارچه مي پيچيده و تو مطمئن شده اي از باز بودن مغازه اش . پيرمرد آرام روي قاليچه اش نشسته بوده و ساز ميان دست هايش با لبخند هميشگي اش . سفارشت را تحويل گرفته اي و به سمت ماشينت از همان كوچه راه افتاده اي . زن را ديده اي يا نه ، به خانه رسيده اي يا نرسيده اي ديگر نمي دانم . اما مي دانم اولين سقفي كه فرو ريخت سقف خانه ي تو بود پشت كوچه ي امامزاده كه بر سه تار و تار و چند صد كاست قديمي ات آوار شد .
(( انجمن نويسندگان جوان ملاير ))
..........................................................................................
جشنواره توتم بدون حضور داستان نويسان برگزار شد.
جشنواره ادبي توتم كوير يزد با معرفي نفرات برگزيده به كار خود پايان داد . در اين جشنواره 3 نفر در بخش قطعه ادبي 3 نفر در بخش شعر به عنوان نفرات برگزيده انتخاب شدند . نكته جالب و در خور توجه اين جشنواره اين بود كه از ميان 400 داستان فرستاده شده به دبيرخانه جشنواره هيچ داستاني صلاحيت كسب عنوان برتري را از ديد داوران نداشت هرچند كه در ليست راه يافته گان به دور نهايي اسامي نويسندگان بزرگي از جاي جاي كشورمان به چشم ميخورد . نويسندگاني كه در معتبرترين جشنواره هاي ادبي كشور موفق به كسب عناوين بسيار ارزشمندي شده بودند. به هر حال اين جشنواره بسيار بزرگ به نقل خود دست اندر كارانش بدون حضور داستان نويسان برگزار شد .
براي مشاهده اسامي نفرات برتر به وبلاگ اين جشنواره مراجعه نماييد
............................................................................
فراخوان جايزه ي ادبي شعر
جايزهي ادبي شعر باعنوان « نا نوشته هاي حسين منزوي» برگزار ميشود
طبق فرا خوان دبيرخانه اين جايزه ي ادبي قرار است در بهار سال آينده اين جايزه ادبي برگزار شود لذا به موجب اين فراخوان از كليه ي شاعران سراسر كشور دعوت به عمل مي آيد تا با ارسال اشعار خود به دبيرخانه اين جشنواره ايشان را دربرگزاري هر چه با شكوهتر اين جايزه ادبي كه به نام شاعر خوبمان مرحوم حسين منزوي زينت شده ، ياري نمايند.
شرايط شركت در مسابقه:
- اين جايزه در دو بخش شعر كلاسيك و شعرنو برگزار خواهد شد.
- در بخش كلاسيك ( غزل .مثنوي . رباعي و...)
- در بخش نو ( نيمايي و سپيد )
- هر شركت كننده بايد حد اقل 5 شعر و حد اكثر 10 شعر به دبيرخانه ارسال نمايد.
- ملاك داوري خوانش كليه اشعار شاعران و ملاك برتري هر فرد مجموع امتيازات كل آثارش ميباشد.
- naneveshtehmonzavi@yahoo.com آثار تان را به آدرس فوق ارسال نماييد
آخرين مهلت ارسال اشعار 30/2/1387 ميباشد.
.......................................................................................................................
معرفي سايت هاي برگزيده
سايت ادبي كاوك
كاوك نام سايت جديدي است كه به تازگي به جمع سايت هاي ادبي كشور اضافه شده است . كاوك سايت اختصاصي نويسندگان كرج ميباشد كه با همت تني چند از داستان نويسان حال حاضر شهرستان كرج ساخته شده و در حال فعاليت است . در اين سايت بسيار زيبا ابتدا با محيطي شاد و رنگهايي روشن مواجه ميشويد كه هر مخاطب را بر آن ميدارد تا دقايقي در فضاي آن به گشت و گذار بپردازد . اگر چه سايت در ماه هاي ابتدايي خود است اما مسئولين آن در اين وقت كم توانسته اند توجه بسياري از دوست داران داستان نويسي را به خود جلب نمايند . در اين سايت با تازه ترين خبرهاي ادبي روز جهان – آخرين خبرها از انجمن نويسندگان كرج و همچنين گزارش آخرين جلسه اين انجمن آگاه ميشويد . دسترسي به نويسندگان و آثار اعضاي اين انجمن يكي ديگر از نقاط قوت سايت ميباشد . دوستاران ميتوانند با مراجعه به سايت كاوك آثار خود را جهت نقد به دست مديريت سايت برسانند در اينجا جا دارد از دوست نويسنده مان آقاي مصطفي انصافي به خاطر زحماتشان در اطلاع رساني هاي به وقتشان و از زحمات ساير دوستانش كمال قدرداني را داشته باشيم .
...........................................................................................................
شما ميتوانيد با ارسال آثارتان به آدرس ايميل انجمن نويسندگان جوان ملاير از نقد و نظرات منتقدين ما در خصوص داستانتان آگاه شويد .
www.mahtab_sun2@yahoo.com
منتظر آثار زيبايتان هستيم .
.......................................................................................................
داستاني را كه برايتان در نظر گرفته ايم به نام (( آقا حسن من )) است . داستاني از مصطفي ميرزايي پيهاني . اين داستان در جشنواره داستانهاي كودك و نوجوان كردستان از بين 216 اثر راه يافته به دور پاياني موفق به كسب عنوان برتر جشنواره شد .
(( آقا حسن من ))
اَبروهاشو بالا بردو دهنشو باز كرد . پوست صورتش كه تند شد دستمال سفيد چهار خونشو چند تا ، تا زد و اشكها و آشغال هاي گوشه چشمش رو پاك كرد . بابا با دسته كليد خونه سرگرم بازي بود . آقا حَسَن دستمالش رو سر حوصله گذاشت تو جيب كتش. روي دو زانو بلند شد . تسبيح ريز مشكي رنگي رو در آورد وچهار زانو نشست .
_ پريشب خونه محمد بودم .به اون گفتم . الانَم واسه تو ميگم . باغ شيرازي رو دادم به محمد .نه تو ميتوني باغ نگه داري نه علي . محمد، هم بالا سرشه، هم روش زَحمت كشيده. علي رو هم واسه درسش كلي خرج كردم. مال پدرش رو جلو،جلو برده . خرج عروسيشَم دادم ، پس نداد. حلالش . همينكه سَر و سامون گرفته بَسَمه.فقط ميمونه اين خونه كه توش نشستم .اينَم واسه ي تو و بچه هات.ديگه مونده به شانس واِقبالت.هروقت مُردَم ،مال تو .اگه تا اون موقع خونه دار شدي بفروش كاري دست و پا كن . اگه هم نه ، نشدي .بشين توش . اين چِندِرقاز كرايه رو جمع كن.
با نوك كليد چرك هاي زير ناخن هاش رو در مي آورد و كليد رو به زانوش ميماليد.
_ چي شده آقا ؟بعد از اين همه مدت ، يكدفعه اومدي مال تقسيم ميكني .
عرقِ زيادي روي صورت خشك وپيرش نشست رَگهاي دستش اينهو خيار شد.آقا حسن هنوز يه نگاهَم به بابام ننداخته.سرش پايين بود .صداش ميلرزيد.
_ ديشب خواب اشرف رو ديدم.خيلي سر حال بود.هي احوال چشام رو ميگرفت .گفتم چيزي كه خدا خرابش كنه. فقط خودش ميتونه درستش كنه . گفت: بچه هاي مجيد و ديدي ؟گفتم : من كه چشام كم سو شده و پاهام بي قوت .اوناهَم از باباشون بي غيرت تر... توي باغ شلوغي بود .گفتم اشرف خيلي تنها شدم.گفت : چرا نمياي اينجا . توي اين باغ ،پيش من ؟گفتم چه جوربيام؟ گفت:كاري نداره آقا من چه جور اومدم. رفتم از يك جاي بلندي خودمو پرت كنم پايين كه از خواب پريدم . مجيد به گَمونم پيمونَم پر شده.اومدم حلاليت بگيرم . محمد و علي رو تا تونستم دادم طرفشون . ولي تو رو نه .
بابا،اَشك تو چشاش بود و بغض داشت خفش ميكرد.دستشو روي قالي ميكشيد و با انگشتاش آشغال هاي ريز روي قالي رو ميريخت توي زير سيگارش .
_ اي كاش آقا، منم مثل اَشرف همون جووني هام ميمردم.همون موقع كه تو سياهي زمستون و نداري و بيكاري ، به خاطر شلوغ بچه ها من و زن حامله ام رو از خونه بيرون كردي. اون موقع كه اِلتماست ميكردم و خاكت شده بودم. سگ محلم كردي . به دردم نخوردي آقا. كف دستامو نگاه.ميبيني؟همش آب افتاده و تاول زده . به امام هشتم اينا خار ميشن واِلا ،تا حالا خودم رو صد دفعه سربه نيست كرده بودم. نزاشتي درس بخونم. ترسيدي تو باغ و زمين دست تنها شي .شدم حمال مردم . اَلعانِشم به خاطر خودت اومدي .
مامانم دماغش قرمزشده بود و چشاش سرخ.سيني چاي رو وسط بابا و آقا حسنم گذاشت.
-زن عمو چكار ميكنه؟
-هي...زن عمويي ديگه نمونده.اون فلك زده هم از من خارتر .يه وَر اطاق صبح تا شب اسم اينارو مياره و ناله ميكنه. همه هم كه حلالم كنن ، اون نميكنه... زهرا سر كدومه حامله بودي ؟
-سر آخريه.مهناز.
نگاهي به اطراف كرد و دستاش رو باز كرد .
- بيا ببينم. بيا ماچي بده آقات.
- آقا عمو مدرسَه است .بعد از ظهريه . غروب مياد.
- كدومشون اينجاست؟
بابا پوز خندي زد و گفت: مگه اسماشون رو يادته؟
دستاش رو انداخت.لبخند ي زدواز دماغ نفس عميقي كشيد وسريع بيرون داد.مامانم اخمي به بابا كرد و دست منو گذاشت روي پاهاي آقا حسنم.
-اين اميدِ...همون كوچيكه.
يادم نميره سيلي محكمش رو . به خاطر يك قاب عكس كوچيك پلاستيكي همَمونواز خونه بيرون انداخت.دوستش نداشتم.ولي همه نفرتم قبل از لمس پاهاي خشك و چوبيش بود.لرزش پاشو زير دستم كه حس كردم همه كينه هام آب شد.آخه اون دستهاي تب دار و نوازشگر، دستهاي بابابزرگم بود.به زحمت دُلا شد و صورتم رو بوسيد.
-بزرگه كوشش؟
- كنارته آقا .
بوسي هم از امير كرد . دلش ميخواست تا ميتونه مارو نوازش كنه وببوسه.اونَم خيلي زياد.خجالت ميكشيد . راقب نبود.چايش و خورد و اشكهاي چشمش رو پاك كرد.بابا سيگاري به لبش گذاشت و كبريت و روشن كرد.دو تا پك به سيگار زدوكبريت رو روشن انداخت داخل زير سيگاري.
-سيگاري شدي؟
-اي آقا... همه چي شديم.سيگاري ،رواني،دربه در،بيچاره.
-ناشكري نكن.
-ناشكري نبود.جواب سوالت رو دادم.
-مجيد.
-جانم آقا؟
-من بميرم ،اِقبال خيلي تنها ميشه.
-خدا نكنه آقا.دور از جونت.
-نِگه اِش ميداري؟
-اينا چيه ميگي آقا؟
آقا حسن نفس عميقي كشيدو حرفش رو عوض كرد.
-تااينجا كه اومدم ،صدبار نشستم و پا شدم.از صد نفر پرس و جو كردم و كمك گرفتم
شبها در نميام .نمي بينم كه بخوام در بيام.ننه ي بيچارَتَم فقط مونده بميره. پادرد دست درد.نميبينه ، نميشنوه.نميتونه راه بره .ميره ،5 قدم ، 6 قدم . هيچي هم نميخوره.فقط ناله ميكنه
.ناله هاي اون كورم كرد. به خدا هر شب خوابت رو ميديدم.ميخواستم بيام ولي نميشد.نه از روي لجبازي.روم نميشد .دل اومدن نداشتم.گفتم بزارم خوب كور بشم تا نتونم روتونو ببينم.زهرا،آقاعموت داره ميميره.حلالش كن.
بابابلند شد و رفت . مامانم چادرش رو كرده بود لاي دندوناش .تودلش گريه ميكرد.امير هم دستاش رو جلوي صورتش گرفته بود و لباش رو آويزون كرده بود .دستم رو روي زانوش گذاشتم و تكون دادم.
-ها؟ - داري گريه ميكني؟ زانوش رو از زير دستم كشيد و گفت: خفه شو...
اَي خدا شكرت.اينو آقا حسنم گفت. دستاشو تو جيب كتش كردو يك بسته قرص جلد قرمز كه نصفش خالي بود و درآورد.دستش رو دراز كرد به طرفم. كتفم رو گرفت .لمس كنان دستش رو روي سرَم رسوندو نوازشي كرد.
-همه كَسَم . يه ليوان آب برا آقات مياري؟
-باشه . العان ميارم.
-قربونت برم. از شير پر كُن .خوب؟
بابا داشت صورتش رو ميشست.تا مَن رو ديد با آستين پيرهَنِش ،چشم وچالش رو پاك كرد .
-آقا حسن ميخواد قرص بخوره . گفت آب شير بيار.
كنار رفت . لبش رو گاز گرفته بود و به سقف نگاه ميكرد.
-بابا ؟ -ها؟ -مرتضي اينا امشب مهمون دارَن - داشته باشَن .
-امشب فيلم بزن بزنه - كيه خونشون؟ - اون دايي پولدارَشون
-يه امشب و فيلم نبينيد.
-تو به مَش رضا بگو . فقط دو ساعته . به خدا شلوغ نميكنم.
بابا باز چشماش خيس شد .
جفت هم نشسته بودند.بابا يه دستش سيگارو بالا پايين ميكرد اون يه دست ديگَشَم چپ و راست ميرفت و كمك زبونش خاطراتش رو تعريف ميكرد.
-آقا، مَمَد علي خيلي احوالت رو ميگيره.
-هنوزه مثل اون موقع ها قبراقه.
-كار نميكنه . بچه هاش همه رفتَن اِمريكا .از اونجا هر ماه براش پول ميفرستند.
آقا حسن ماشااللهي گفت و دستي روي سر امير كشيد.
- پسراي تو هم بهشون مياد اميدي باشن.
-اينا فقط گريه كردن رو بلدن . پول ميخوام .توپ ميخوام .العانم كه برا تلوزيون عذا گرفتَن.
-مگه تلوزيونت چِش شده؟
-خودمون كه نداريم .بعضي وقتها با زهرا ميرَن خونه اين رضا همسايَمون نگاه ميكنند . امشَبَم نميدونم فوتبالِ، فيلمِ، چيه... اين بنده خدا هم، برادر زَنش خونَشونِ.ميگن تو برو بهش بگوكه بذاره امشب فيلم نگاه كنيم.
_ مگه چه عيبي داره؟ خوب برو بهش بگو.
_ زهرا رو فرستادَم .زَنِش گفته ناجورِ. داداشَم از فيلم بَدِش مياد.بچه هاي خودم هم نگاه نميكنن.
آقا حسنم اَخماش رو تو هم كردو با دستمال اَبريشمي كهنه و مچالَش عرق صورتش رو پاك كرد .
-من و ننت ،نه چشم ديدن داريم نه گوش شنيدن.بيا تلوزيون رو بيار. نزار بِرَن خونه مردم.بَده...
مامانَم ابرو بالا انداخت و لب زنون چيزي به بابا گفت.
-نه آفا... هفته بعد يكي نو شو براشون ميخرَم.
امير اشكهاش رو پاك كرد و گفت: هي ميگي هفته بعد، هفته بعد.اون هفته هم گفتي. كو پولت؟اصلا خونمون برقش كجا بود كه بخوايم تلوزيون بخريم؟
-خونَت برق نداره؟
-داره آقا، زِر ميزنه بي شعور.
بابا چشاش رو زِل كرد توي صورت امير و لبش رو گاز گرفت.
-الان باهم ميريم خونه ما. هم ننه آقاتون رو ببينيد هم تا صبح بشينيد پاي تلوزيون و فيلم نگاه كنيد.
موقع خداحافظي باز مامان و بابا كلي گريه كردن. آقا حسن دست جفتشون رو بوسيد.
* * *
كليد انداخت به درب وگفت: شما داداش هارو اينجا خدا داده . توي همين خونه .
به زحمت از پله هاي كوچيك و بزرگ و درب و داغونه خونه آقام بالا رفتيم.ننه آقام بيدار شدو به محض ديدنمون زَد زير گريه.اشكهاش با بوسه هاي پي در پي اش قاطي شد و لپهاي من و امير روسرخ و خيس كرد.ما قرق تماشاي تلوزيون بوديم.آقا و ننه هم قرق تماشاي ما. ننه آقا به اندازه اين چند سال دوري از مون سوال پرسيد.اميرهَم با آره و نه و نميدونَم جواب سوال هاش رو ميداد. تازه شام خورده بوديم .
_ ساعت چند شروع ميشه؟
-نه و نيم. ميخواي نگاه كني آقا؟
خنده اي كرد و دستي روي سَر امير كشيد.
- نه نميخوام نگاه كنَم .
بالش و زير اندازي برداشت و رفت روي مهتابي .
-اميد جان . اون ملافه ي كنار كمدي رو بيار برا آقات.
-آقا جان .ميخواي اينجا بخوابي ؟
-ننه آقات گوشاش يه كم سنگينه.صداي تلوزيون رو كم كنيد، نميشنوه ولي من نه .خوابم نميبره اينجا راحت ترم .تا صبح بشينيد فيلم ببينيد .
خيلي ساعت از شب رفته بود.تلوزيون برفك نشون ميداد .خيلي با تلوزيون فاصله داشتيم وهمه جاي اطاق تاريك بود امير رو صدا كردم .خوابش برده بود بلند شدم تلوزيون رو خاموش كنم . صداي ناله اي بلند شد .يه نفر داشت فرياد ميزد .خوف برَم داشت .تند لحاف و كشيدم رو سرم وخودم رو چسبوندم به امير.
صداي زنگ خونه از خواب بيدارمون كرد امير چشماش رو مالوندو گفت: حتما باباست. غير از صداي زنگ صداي ننه آقاهم بلند شده بود. ((ميرزا ، ميرزا))ما را كه ديد آروم گرفت .
-آقات كو ؟
- خوابِ .سَر مهتابيه.
ولي هيچي روي مهتابي نبود جزء رختخواب نا مرتب آقا حسن . روي مهتابي كه رسيدم ...آقا حسن بيچاره مسير پله رو اشتباه رفته بود . جسم بي جون آقا حسنم ولو شده بود كف حياط . اونروز هم عمو علي رو ديدم هم عمو محمد رو . همه ميگفتند .خدابيامرز اشرف هم همينجوري مرد.
(( اَنجمن نويسندگان جوان ملاير))
................................................................................................................
جهت ارتباط با مسئولين انجمن نويسندگان جوان ملاير ميتوانيد به ايميل هاي زير مراجعه نماييد .
مسئول انجمن : mostafa.mirzaie@yahoo.com
نايب رئيس انجمن : sabzevari8813@yahoo.com
روابط عمومي انجمن :alirezaie16@yahoo.com
..............................................................................................................
توجه توجه توجه توجه توجه
فصلنامه تخصصی ادبی شهرستان ملایر اولین شماره خود را در فصل بهار به چاپ میرساند . بدینوسیله از علاقمندان به درج آگهی و یا حمایت مالی از این حرکت فرهنگی دعوت به عمل می آید تا آمادگی و هماهنگی های مربوطه را با سر دبیر این فصلنامه خانم خیری درمیان بگذارند .
................................................................................................................
اولين جشنواره داستانهاي كوتاه كوتاه اس ام اسي با معرفي ده برگزيده به كار خود پايان داد .
انديمشك 5 و6 ارديبهشت 1387
پس از ماه ها انتظار و روز شماري بلاخره جشنواره داستانهاي اس ام اسي برگزار شد و نفرات برگزيده اونهم اعلام شدند. جشنواره اي كه با تمام حرف و حديث هاي پيراموني اش توانست با سر بلندي از اين هاي ها و هوي ها بيرون بيايد و اين ميسر نميشد چنانچه جواني يا بهتر بگوييم نويسنده عاشقي چون خليل رشنوي مديريت آن را به عهده نمي گرفت . بايد دست خوشي هم به مسئولين بسيار دلسوز خوزستاني گفت مسئوليني كه برعكس همنوعانشان آمدند و خوزستان را ميان ايرانيان روسفيد كردند و چقدر گرماي 45 درجه ي انديمشك به تن و جانمان نشست و چقدر خوشحال شديم از اينكه هنوز در اين اوضاع و احوال سر در گمي ، هستند دلسوزاني كه گرد تا گرد خاكستر ادبيات ايستاده اند تا باد بي توجهي دولتمردان آن را با خود به آسمان نبرد . راستي قبل از هر چيز از مدير كل اداره ارشاد اسلامي خوزستان برايتان بگويم .حجۀ الاسلام بسي خاسته مردي كه واقعا در اختتاميه دلگرمي عجيبي بر جانمان گذاشت . شعر گفت و حتي در جشنواره اس ام اسي نيز شركت كرد ( آهاي آقاي وزير نگه داريد من پياده ميشود ... ) هرچند كه همانطور كه اسدا... امرايي گفت اين داستان به دلايلي از دور مسابقه حذف ميشود . دكتر ناهيد توسلي ( مدير مسئول نافه ) و محمد عزيزي ( مدير و سردبير رودكي ) به خوبي از ايشان تشكرات و تعريفات كامل را به عمل آوردند . چقدر خليل رشنوي خوب سحبت كرد . بدون نطق بدون آمادگي ، خسته ، بي خواب ، و چقدر محبوب .
چقدر زاگرس نشينان يك دست و هم دل به دور از هيچ چشم داشتي در كنار هم ايستادند . از خانم دلباري بگيريم تا نويسندگان خرم آبادي به ويژه دوست خوب و نويسنده خوش مشربم آيت دولتشاه تا هم استاني هاي عزيزم – محمد غلامي عزيز . محمد حياتي . محمد بياتي و خانم پرستو آزادي ابد و تمام نويسندگان جوان غرب كشور برادران محترم کریم پور و ...
سر تان را درد نياورم قرار شد برايتان از مراسم و نفرات برتر بگويم كه جو گير شدم درد دلم گرفت . ولي اينرا به جد ميگويم و مطمئنم كه همه شركت كنندگان با من هم عقيده اند كه ادبيات ايران به خليل رشنوي و ياران خوزستاني اش مديون شد .
............................
پس از سه روز نقد و بررسي آثار راه يافته به دور نهايي توسط داوران ( محمد جواد جزيني – اسد ا... امرايي و عليرضا محمودي ايرانمهر ) و همچنين جلسلت پرسش و پاسخ و گارگاه هاي داستان توسط دكتد حسن ميرعابديني و نوسينده خوب كشورمان حسين مرتضايي آبكنار و جاسات سخن راني مدعوين جشنواره از جمله محمد عزيزي مدير نشريه فرهنگي هنري رودكي – دكتر ناهید توسلي مدير مسئول فصلنامه نافه – ميترا ايلياتي مديريت نشريه الكترونيكي جن و پري و همچنين طلا نژادحسن نويسنده روزنامه نگار و منتقد ادبي در آخرين روز جشنواره از ميان 40 داستان اس ام اسي راه يافته به مرحله نهايي به راي داوران از 7 داستان تقدير به عمل آمد و سه داستان به عنوان آثار برگزيده مستحق دريافت جايزه شدند .
در ابتداي امر از صديق شريف دبير هشت دوره جشنواره داستانهاي كوتاه بانه به پاس زحمات چندين ساله اش و به خاطر پايه گذاري بزرگترين جشنواره كشوري اش در شهر كوچك بانه تقدير به عمل آمد .
از خبرنگاران جام جم و فارس و ایسنا تقدیر به عمل آمد .
به راي سه داور جشنواره
داستان كوتاه كوتاه اول برنده 1 سكه بهار آزادي و لوح و تنديس جشنواره اهدا شد به
آقاي عادل حياوي نويسنده داستان بيست سال بعد
داستان شماره 192 : بیست سال بعد
ترکش حرکت کرد . مرد مرد .
..........................................
داستان كوتاه كوتاه دوم : نيم سكه بهار آزادي لوح تقدير و تنديس جشنواره اهدا شد به
آقاي خسرو نخعي نويسنده داستان دكمه جا افتاده
داستان شماره 67 : دکمه جا افتاده
( یادته پارسال که برف می اومد . با هم از روی ریل قطار گذشتیم )
( آره . آره . چه روز قشنگی بود )
( یادته یه گلوله برف ریختم تو یقه لباست ؟ )
( وای هنوز که فکرش رو می کنم تنم یه جوری میشه ) ( موهاتو تازه رنگ کرده بودی . یه ژاکت صورتی تنت بود . )
( تو هم یه کلاه بافتنی سفید سرت بود . چقدر بهت می اومد . )
سکوت بعد از چند دقیقه .
( راستی اسمت چی بود ؟ )
داستان كوتاه كوتاه سوم . ربع سكه بهار آزادي لوح تقدير و تنديس جشنواره اهدا شد به
آقاي كرم رضا تاجمهر نويسنده داستان انتظار .
داستان شماره 3 : انتظار
پیدایش نبود . گفته بود ساعت 5 می آید . چند ثانیه مانده به 5 باتری ساعت را کشید و چشم به راه ماند .
.................................................
هيات داوران از 7 اثر ديگر با اهداي لوح و تنديس جشنواره تقدير به عمل آوردند .
داستان شماره 57 : ( ... )
تابستان 3726 بود . درست 19 سال پيش كه دوستم آن نامه را برايم فرستاد درونش نوشته شده بود ( به زودي شهاب سنگي به شعاع 20 كيلومتر با زمين برخورد مي كند . در صورتي كه مايل باشي با هم زمين را ترك كنيم ) حالا 19 سال از ماجرا مي گذرد . ما تنها بازماندگانيم . اما ما يادمان نبود كه هر دو همجنسيم و نسلمان در حال انقراض است اگر شما مايل باشيد قبل از آنكه زمان برخورد فرا برسد به اين آدرس مراجعه فرماييد ( مريخ... آنا و مري )
نويسنده : پرستو آزادي ابد
داستان شماره 100 : مردي كه يادش رفت
مردي كه خيلي عاشق بود پشت شيشه آسمانخراش نشسته بود و سيگار مي كشيد . مرد آنقدر عاشق بود كه وقتي آخرين پك را به سيگار زد يادش رفت كه بايد ته سيگارش را پايين بياندازد نه خودش را .
نويسنده : حسن ميرزايي
داستان شماره 162 : شاه
منلیک شاه حبشه بود. منلیک با ابهت بود وضمناً منلیک نوگرا بود . شنید در نیویورک محکومین را با روشی مدرن اعدام می کنند . دستور داد از این اختراع تازه – صندلی الکتریکی – سه تا خریدند . محموله که رسید چیزی به خاطر منلیک آمد . در کشور او حبشه ، پدیده ای به اسم برق وجود نداشت . منلیک مقتصد بود یکی از سه صندلی الکتریکی را تبدیل کرد به تخت شاهی حبشه .
نویسنده : وحید حسینی
داستان شماره 171 : سزارین
سینما رکس را هنوز آتش نزده بودند و مرد توی تاریکی سالن سینما دم گوش زن پچ پچ کرده بود ( اسمش رو می گذاریم قیصر تا مراقب خواهر و برادرای کوچیکترش باشه ) پالایشگاه اعتصاب شده بود . مرد دراز کشید کنار زن و رادیو را خاموش کرد و گوشش را چسباند روی شکم زن و گفت ( دوقلو نباشه رستم دستانه پسرم ) مرد زل زد به شعله های آتش که توی صفحه کوچک تلویزیون پالایشگاه را می سوزاند . دستی شانه اش را تکان می دهد ( آقا چرا هرچی صداتون می کنم جواب نمی دین ؟! دخترتون به دنیا اومده )
( پسرم چی ؟ اون کی دنیا می آد ؟)
( حال مادرش هم بد نیست . تا یک ساعت دیگه به هوش می آد )
( مگه دوقلو نبودن ؟ ! پس قیصر کی . . . )
( خواهرش اون رو با خودش به این دنیا نیاورده . متاسفم )
نویسنده : خسرو عباسی خودلان
داستان شماره 363 : صدقه
پيرمرد خسته كنار صندوق صدقه ايستاد . دست برد و از جيب كوچك جليقه اش سكه اي بيرون آورد . در حين انداختن سكه متوجه نوشته روي صندوق شد : ( صدقه عمر را زياد مي كند ) منصرف شد .
نويسنده : سروش امامي راد
داستان شماره 383 : هديه كوچك
آنقدر عاشق معشوقش بود كه هر چه داشت خرج او كرده بود . ديگر چيزي برايش نمانده بود . ناگهان صدايي شنيد . يادش آمد هنوز چيزي براي فدا كردن دارد . به خيمه رفت تا علي اصغر را هم بياورد ...
نويسنده : محمد مبيني مقدس
داستان شماره 408 : ديگه مهم نيست
(مامان چرا اون آقاهه تو مهموني به تو گفت خيلي دنبال ات گشته ؟ )
( اون آقاهه عادت داره دروغ هاي بي مزه بگه )
( چرا تا منو ديد تند تند چشم هاش رو پاك مي كرد ؟ )
( حتماً مثل فيلم ها ياد پسرش افتاده بود ، بستني ات رو بخور ماماني آب نشه )
نویسنده : آرزو بناب
در پايان نيز از كوچكترين شركت كننده جشنواره نويسنده يازده ساله آباداني دانيال موحدي پور از طرف هيئت داوران و مديران اجرايي جشنواره تقدير به عمل آمد .
...................................................................................................................................
انجمن ادبي ماتيكان برگزار مي كند
مهرماه 1387 – مشهد مقدس
اولين جايزه ادبي داستان نويسان جوان كشور
انجمن نويسندگان جوان مشهد( ماتيكان ) در راستاي ارتقا ء و احياي عشق به ميهن پرستي و پيشبرد ادبيات فارسي در كره خاكي نخستين جايزه ادبي داستان نويسي خود را برگزار مي كند .
در دو بخش
الف - آزاد
ب – خاك اهورايي
در هر بخش از هر نويسنده سه داستان پذيرفته ميشود .
هيچگونه محدوديت حجمي براي آثار وجود ندارد البته داستانهايي مورد توجه است كه در قالب داستان كوتاه نوشته شده باشد.
ت . در بخش آزاد هيچ گونه محدوديت موضوعي ، محتوايي ، شکلي و غيره وجود ندارد
ث. در بخش خاک اهورايي درون مايه مهر به ميهن بايد در چهار چوب يک داستان کوتاه ارايه
گردد
شرايط شرکت در مسابقه
* شركت كنندگان بايستي داراي تبعيت ايراني باشند
* شركت كنندگان بايستي تا 16 مهرماه 1387 ( جشن مهرگان ) داراي حداكثر 29 سال باشند . از خوانش آثار نويسندگاني كه سنشان بيش از 29 سال باشد خودداري ميشود .
* شركت كنندگان بايستي آثارشان را به صورت تايپ شده يا بسيار خوش خط و خوانا در پنج 5 نسخه به دبيرخانه جشنواره ارسال نمايند .
نشاني ارسال آثار :
1576-91375 مشهد صندوق پستي
* شركت كنندگان همراه با آثار ارساليشان يك قطعه عكس به همراه فتوكپي شناسنامه شان را ارسال نمايند
* دوستان علاقمند توجه داشته باشند كه آخرين مهلت ارسال اثر به دبيرخانه پايان روز 31 ارديبهشت ماه 1387 ميباشد. ( اين مهلت غير قابل تمديد ميباشد )
جوايز :
پس از اتمام مهلت ارسال آثار دبيرخانه جشنواره سريع با توجه به حجم آثار تعدادي از داستان ها را به بخش نهايي فرستاده و در دور دوم با كمك داوران سرشناس و نامدار كشورمان به سه اثر برگزيده جوايز نقدي اهدا خواهد شد. لازم به ذكر است كه آثار راه يافته به بخش نهايي در نشريات مورد قرارداد و معتبر كشور به چاپ خواهد رسيد .
با تشكر : وحيد حسيني
مديريت انجمن ماتيكان . سردبير فصلنامه هنر – دبير نخستين جشنواره داستان كوتاه جوان
...............................................................................................
فصلنامه ادبي شهرستان ملاير براي پيش شماره خود از كليه دوستاداران ادبيات شعر و داستان دعوت به عمل مي آورد .
داستان و يا شعر به همراه نقدهاي ادبي و يا تحقيقات ادبي عكس و ...
علاقمندان ميتوانند در صورت تمايل با سردبير فصلنامه خانم شهلا خيري از طريق وبلاگ ايشان و يا با مديريت انجمن نويسندگان ملاير مصطفي ميرزايي در تماس باشند .
از تمامي صاحبان مشاغل و دوستداران ادبيات دعوت به همكاري ميشود تا در كنار معرفي حرفه و كالاي خود جوانان پر شور ملايري را در تحقق اين امر ياري دهند .
...........................................................................................................................................
art هنر
ماهنامه بين المللي هنر و ادبيات
در دومين شماره آن بخوانيد
نگاهي به فيلم " بعضي ها داغشو دوست دارند "
متن نمايشنامه " تمام عطرهاي عربستان "
نگاهي به نمايشنامه هاي فرناندو آرابال
موسيقي و تاثيرات روحي
داستان : گروهبان – از درههاي تابناك سقوط خواهيم كرد . خانه ي نفرين شده – بلبل چرا ميخواند –برادر پولدار و چندين شعر از شاعران نامدار و جوان كشور
به اضافه بخش انگليسي
در اين شماره شما مطالبي از اسد ا... امرايي – ناهيد آجقان –سيمين بهبهاني – رزا جمالي – بهاءالدين خرمشاهي – فاطمه خلخالي – عليرضا محمودي ايرانمهر و .... به همراه مطالبي ازآنا آخماتووا – آنسل آدامز _ فرناندو آرا بال ريچارد براتيگان اميل كابوريو و ....
قابل توجه دوستداران هنر عكاسي در اين شماره ببينيد شكوه طبيعت را در نگاه آنسل آدامز
كاري از هنرمندان خراسان رضوي به همت شهر كتاب مشهد
در 90 صفحه ( 25*35 ) 1500 تومان -
ماهنامه هنر از هفت هنر مينويسد .
به علت كثرت تيراژ اين ماهنامه فقط در استان خراسان رضوي و پاره اي از نقاط تهران پخش و قابل دسترسيت . چنانچه مايل به تهيه اين شماره و اشتراك براي دريافت ديگر شماره هاي آتي هستيد با ما تماس بگيريد .( مشهد – صندوق پستي-1818- 91375 ) تلفن تماس : 8432621 – 8432631 – 8432641
……………………………………………………………….
تلفن تماس با مسئول انجمن نويسندگان جوان ملاير
09357624845
.............................................................