تبليغاتX
پنج شنبه هاباانجمن نویسندگان جوان ملایر

پنج شنبه هاباانجمن نویسندگان جوان ملایر

                        بسم الله الرحمن الرحيم

 

تقديم به شيرزنانِ زيبانويس ايران زمين .

 

صفحه مهرماه انجمن نويسندگان جوان ملاير را مزين مي كنيم به ياد بزرگ

 

 شاعره ي محبوب كشورمان بانو  فروغ فرخزاد  .

 

 

...............................................................................................................

 

    توجه ... توجه ... توجه ... توجه ... توجه ... توجه ... توجه ...

 

            مهلت ارسال آثار به فستيوال بزرگ بانه تا 15 مهرماه تمديد شد

 

                 فراخوان اين رويداد بزرگ ادبي را در مطالب مرداد ماه مطالعه كنيد.

.........................................................................................

 

بيست و نهم شهريور ماه   1386

 

جلسه ي اين هفته انجمن  خيلي زود و خوب برگزار شد زودش به خاطر ماه مبارك رمضان و جريان افطار كردن بچه ها بود . خوبش هم اين بود كه بعد از يكسال مهدي ابراهيمي رو توي انجمن ديديم و بازهم به همان مقدار سال بهنام عباسي عزيز رو ملاقات كرديم. جلسه با خوش آمد گويي مسعود سبزواري مديريت انجمن به حاظرين و ويژه ترش رو به بهنام عباسي به خاطر برگشتنش از استراليا شروع شد. آقاي سبزواري به خاطر تكرار نشدن اتفاق هفته بعد كه كم آوردن وقت و شرمنده بچه ها شدن بود سريع به سراغ داستانهاي جديد بچه ها رفت.

مثل هفته هاي اخير شروع با داستان سعيد حسين پور بود كاري زيبا با نام (( سلول انفرادي )) بعد از نقدي كوتاه به سراغ جديد ترين كار استاد هوشنگ جعفري جوزاني رفتيم يك ميني مال بدون نام كه برعكس تمام كارهاي چند صفحه اي ايشان اين كار نيم صفحه اي دقايق زيادي مورد نقد و بررسي قرار گرفت . مهدي ابراهيمي بعد از ماه ها غيبت با كاري جالب به نام (( بليط )) به انجمن آمد . خانم داوودي نه تنها داستان خودش  با نام (( نقاب )) را خواند بلكه آبروي خانم ها را هم خريد تا به عنوان تنها كار از طرف بانوان انجمن كمك كرد تا آنها هم چيزهايي براي گفتن  داشته باشند. نوبت به كار هميشه متفاوت بهنام عباسي رسيد . داستاني با نام (( 1369 )) علي رضايي يك داستان كاملا سفارشي را ارائه داد با اين نام (( دلفين ها سربازان را دوست دارند )) و در آخرين دقايق جلسه محمد رضا سبزواري داستان خيلي كوتاه خود  با نام (( تن هاي عرق كرده ))  را خواند كه نقد آن به جلسه آينده موكول شد.

......................................................................................................

 

 

روز  قشنگي   زلف   شب   را   شانه كرده                 شب در   ميان   چشم هايش  لانه  كرده

هفتاد من... را در  نگاهي  مختصر  كرد                   اين مثنوي را   چون  غزل داغ  نظر كرد

ديگر  "دو تنها و دو سرگردان"   نبوديم                  ديگر  "دو بيكس " مانده    حيران  نبوديم

پيچيد     بر  جاني  كه  در   پنهانيم   بود               پيچيد   بر   حالي  كه   سخت ارزانيم  بود

احوال    مجنونيتم      احضار      مي كرد             من  ني  نبودم  هفت   بندم  زار   مي كرد

با   ظاهري آسوده  و  اين شور   سركش             "چون افتد و داني " در اين بازار مي كرد

ني    پرده  برداري    نكرد  الا   دلم   را            زخم   عميق      عاشقي       بيدار    مي كرد

شمسي   نبود    اما    براي   مردم    شهر              يك  مولوي  شور  مرا       تكرار    مي كرد

چون مثنوي در گوش شهر افتاده   بودم               چشمم   ولی  حرف   مگو   اقرار    مي كرد

مثنوي غزل جديدي  ازدكتر داوود بيات با نام هفت بند . متن كامل شعر در همين صفحه.

.......................................................................................................

سلام ... سلام . 

سلام به عزيزاني كه برامون داستان فرستادند. ما فكر مي كرديم فقط خودمون ميدونيم داستان بنويسيم . بابا دمتون گرم و ماشاالله. داستانهاي قشنگتون رو يكي يكي توي انجمن ميخونيم بعد اونايي كه حاليشون هست نقدش مي كنند. منتظر نقدهاي وارده به داستانتون باشيد. كي؟ توي همين ماه و توي همين صفحه . وبه قول تلوزيون و راديو ، بزودي ...

 يك سلام پر از ارادت هم  به اونايي كه برامون پيام فرستادند . سلام عرض مي كنم دستون بلا نبينه، شرمنده كرديد. خدا كنه بتونيم يه جورايي جبران زحمت كنيم.

......................................................................................................................

تا 27 شهريور وبلاگمون خيلي ساده بود . جا داره اينجا تشكر كنم از دوست خيلي خوبم كه زحمت آمار بازديد ، تصاوير و كلام روز رو  براي وبلاگ انجمن كشيده.

......................................................................................................................

اولين داستان كوتاه اين ماه ، كاريست از نويسنده خوب و به نام استان سركار خانم فرزانه رحماني نفر برگزيده جشنواره بانه در سال 84  . از ديگر عناوين ايشان ميتوان به كسب مقام در جشنواره داستان هرمزگان و جشنواره هاي ادبي استان همدان اشاره كرد . فرزانه رحماني علاوه بر نوشتن داستان ، فعاليتي گسترده در تدريس و آموزش اين هنر ارزشمند به نوجوانان علاقمند كشور نيز دارد . متاسفانه اولين داستان ايشان به علت بد رنگ شدن و نا خوانا بودن مطالب خوب از كار در نيامد . با عذرخواهي از اين نويسنده ارزشمند انجمن ، مطالعه مي كنيم داستان ايشان را با نام ...

 

                                             كاسه سفال آبي


«
فقط يه خوش آمدگويي ساده ، واسه اينكه بهتر بشناسيمشون » اين حرف را در جواب شوهرش كه پرسيد « روحي ! فكر مي كني واقعا لازمه ؟ » گفت . هميشه از شب قبل نخود و لوبياي آش را خيس مي كرد و صبح زود بارش مي گذاشت . همه مي گفتند آشهايش بي نظير است . حالا آش حسابي جا افتاده و بويش تمام آپارتمان را برداشته بود . مي خواست براي همسايه جديدشان ببرد . مرد را توي راه پله ها ديده بود . از خريد بر مي گشت . يكي از كيسه ها ، همان كه سيب داشت از دستش افتاده بود و همه سيبها راه گرفته بودند توي پله ها . مرد رسيده و كمكش كرده بود . بعد گفته بود كه همسايه جديد است و راجع به همسايه هاي ديگر پرسيده بود . اولين بار بود كه مرد را مي ديد . مرد خوش قيافه و جذاب به نظر مي رسيد . روحي گفته بود كه آنها اولين وتنها ساكنين اين مجتمع هستند . مرد خوب هم حرف مي زد ظاهرش به آدم حسابيها مي ماند ، اما اينجا توي اين مجتمع به نظرش جوردر نمي آمد . مرد جلوي در، كيسه هاي روحي را زمين گذاشته و لبخند زد ه بود .
حالا به بهانه بردن آش مي خواست سر از زندگيشان در آورد ، شايد هم مي خواست زنش را ببيند . آش آماده كشيدن بود . روي ميز آشپزخانه يك كاسه كريستال ، يك كاسه چيني گل سرخي و يك كاسه سفال آبي گذاشت . شوهر ش هميشه دلش مي خواست در ظرفهاي كريستال غذا بخورد . فكر مي كرد اين طوري مثل پولدارها مي شوند . اما روحي ظرفهاي سفالش را ترجيح مي داد ،ديوانه ي رنگ آبي شان بود . تصميم گرفت آش را در كاسه سفالي بريزد . حواسش را جمع كرد تا لبه هاي ظرف كثيف نشوند . رويش را با كشك و پياز داغ تزيين كرد . به ظرف آش نگاه كرد . خوشش آمد . كاسه را توي سيني گذاشت . مانتويش را پوشيد و جلوي آينه ايستاد . رنگش پريده بود . شوهرش اصرار داشت كه او آرايش كند اما روحي هميشه گفته بود كه دوست ندارد مثل دلقكها به صورتش رنگ ولعاب بمالد و همه اين حرفها مانع از اين نشده بود كه باز هم شوهرش برايش لوازم آرايش نخرد به هواي اينكه روحي يك روز كوتاه بيايد . از توي كشوي ميز آرايشش يك رژ صورتي بيرون آورد و به لبهايش ماليد . صورتش كمي رنگ گرفت . كمي هم عطر به خودش زد . عطر را چند روز پيش شوهرش به مناسبت سومين سالروز ازدواجشان به او هديه داده بود . همان موقع بدون اينكه ببويدش گفته بود « ممنون !» و يك بوسه سرسري به گونه هايش زده و گذاشته بودش روي ميز . از بين روسريهايش يك روسري زرشكي را برداشت وبه سر كرد . دوباره خودش را در آينه نگاه كرد . زيبا بود . چشمهاي سياه درشت ، گونه هاي برجسته و چانه اي گرد كه به چهره اش اصالت ملكه ها را مي داد . از اتاق كه بيرون آمد شوهرش با تعجب نگاهش كرد « مهمونيه ؟» بايد چيزي مي گفت « خوب ..نه ..راستش فكر كردم اولين برخورد تا هميشه توي ذهن مي مونه ، نمي خوام راجع بهم حرفهاي بدي بزنن » شوهرش باور نكرد ، آخر هر بار كه شوهرش به خاطر لباس پوشيدنش به او تذكر مي داد و مي خواست كه خوب لباس بپوشد مي گفت « حرف كسي ذره اي برايم اهميت نداره اونجوري كه دوس دارم مي پوشم» .شوهرش روزنامه اي را كه مي خواند روي ميز گذاشت و از روي كاناپه بلند شد . روحي دستپاچه به شوهرش نگاه كرد كه از كنارش گذشت و به طرف دستشويي رفت « خدا مي دونه تو سرت چي مي گذره !؟ » . روحي توجهي نكرد . سيني را برداشت . در آپارتمان را باز كرد . نفس عميقي كشيد و در را پشت سرش بست . لحظه اي ايستاد . از پله ها بالا رفت . جلوي در همسايه شان ايستاد . آب دهانش را قورت داد . دستش را روي زنگ فشار داد .
در باز شد . مرد يك لباس نخي چهارخانه ي آستين كوتاه با شلوارخاكستري به تن داشت . بارها سر اين موضوع كه دلش نمي خواست شوهرش توي خانه با زير پوش و زير جامه بگردد دعوايشان شده بود . سلام داد ، مرد نگاه تحسين آميزي به روحي انداخت و جوابش را داد . كاسه آش را كه ديد سرش را تا نزديكي آن پايين آورد و بو كشيد . روحي خيره نگاهش كرد . مرد گفت « عجب بو برنگي ، خوشمزه به نظر مي رسه » . روحي تشكر كرد . منتظر ماند تا مرد به خانه دعوتش كند يا دست كم زنش را صدا بزند تا بيايد و از او تشكر كند . اما مرد فقط نگاهش كرد . سعي كرد از بالاي شانه هايش به داخل خانه سرك بكشد . مرد اما پيش دستي كرد و گفت « راستش همه چيز به هم ريخته است وگرنه مي گفتم بيايد تو و با هم يه چايي بخوريم ، بايد منو ببخشيد ». روحي گفت « وقت زياده» و خداحافظي كرد اما قبل از اينكه مرد در را ببندد برگشت و پرسيد « خانمتان به كمك…….» مرد حرفش را بريد و با خنده گفت « من تنها زندگي مي كنم‌» . روحي چند لحظه خيره به مرد نگاه كرد . مرد گفت «خداحافظ » و دررا بست.
روحي توي راه پله ها ماند . چند بار برگشت و به در بسته ي خانه ي مرد نگاه كرد . ناگهان توي راه پله ها شروع به دويدن كرد . به در آپارتمانشان كه رسيد ، دستش را محكم روي زنگ فشار داد . شوهرش با عجله در را باز كرد « اتفاقي افتاده ؟» . نگاهش افتاد به گوشه ي پاره شده ي زير پوش شوهرش و گفت « نه!» بعد بوسه اي دزدكي از لبها ي او گرفت و كنار زدش . شوهرش بيرون را نگاه كرد . در را كه بست صداي روحي را شنيد داشت يك تصنيف عاشقانه قديمي را زمزمه مي كرد .دنبال صدا وارد اتاق خواب شد . روحي يك پيراهن صورتي را ازتوي كمد بيرون كشيد . شوهرش هميشه به او گفته بود كه اندام فريبنده اش بزرگترين حسن او به حساب مي آيد . حالا روحي جلوي چشمش بود . روحي پيراهنش را پوشيد ، موهايش را شانه زد و روي شانه هاي لختش ريخت . مرد لبه تخت نشست و نگاهش كرد . روحي جلوي ميز آرايشش ايستاد و از توي آينه براي شوهرش شكلك در آورد . مرد بلند شد واز پشت دستهايش را دور كمر روحي حلقه كرد و سر گذاشت توي موهايش . خودش را با زحمت ازآغوش شوهرش بيرون كشيد و به آشپزخانه رفت .در قابلمه را برداشت . از توي كابينت ظرفهاي غذا را بيرون آورد . يك طرف كاسه ي سفال و سمت ديگر كاسه ي كريستالي گذاشت . به بالا نگاه كرد آنجا كه مرد همسايه زندگي مي كرد و لبخند زد . از توي كابينت كاسه بزرگتري در آورد و كنار اجاق گذاشت و شوهرش را صدا زد . از توي يخچال بطري آب را در آورد تا روي ميز بگذارد . شوهرش را ديد كه توي درگاهي در ايستاده و نگاهش مي كند « چته ؟ چرا اينطوري زل زدي به من ؟ » . مرد چيزي نگفت فقط چند بار سرش را محكم تكان داد . روحي بازويش را گرفت « سرت درد مي كنه ؟ » مرد نشست پشت ميز وگفت « روح انگيز ! به من نگاه كن ، خبري شده ؟» روحي به سمت اجاق رفت . پياز داغ روي آش را كشيد و گذاشتش روي ميز . « نه ! چطورمگه ؟» برگشت و در قابلمه را گذاشت « فقط ، يه چيزي ! مي دوني همسايه بالايي يه مرد تنهاست !» و به شوهرش نگاه كرد . مرد را ديد كه توي كاسه سفال آبي آش ريخته است و سرش را تا نزديكي آن پايين آورده و بو مي كشد . روحي روي صندلي نشست . به بالا نگاه كرد ، آنجا كه مرد همسايه زندگي مي كرد

 

                                               (( انجمن نويسندگان جوان ملاير ))                           

……………………………………............................................…………………………. 

 

فرا خوان دومين جايزه ي ادبي داستان كوتاه شهر كتاب

 

بدينوسيله از تمام نويسندگان خوب كه در ضمينه ي داستان كوتاه فعاليت مي كنند دعوت ميشود تا با ارسال آثار خود به آدرس ما به نشاني : تهران خيابان حافظ شمالي جنب زرتشت روابط عمومي شهر كتاب مركزي دبيرخانه ي جايزه . در دومين سال برگزاري اين جايزه ي بزرگ ادبي شركت فرمايند. علاقمندان به شركت در اين جايزه ميتوانند داستانهاي كوتاه خود را از 20شهريور لغايت 10 آبان 1386  به آدرس بالا يا پست الكترونيكي ما bcaward@gmail.com  ارسال فرمايند . ( روابط عمومي شهر كتاب )

هیئت داوران این دوره، شامل:
«علی خدایی، سیدرضا شکراللهی، محمدحسن شهسواری، مصطفی مستور، مهسا محب‌علی و امیرعلی نجومیان»از میان داستان‌های رسیده ابتدا بین پنجاه تا شصت داستان را انتخاب می‌کنند. در مرحله‌ی بعد، پانزده داستان برگزیده معرفی خواهند شد که هدایای ارزنده‌ای به نویسندگان آن‌ها اهداء خواهد شد. و سرانجام در روز
۲۵ بهمن (روز جهانی داستان کوتاه) طی مراسمی ویژه، نویسندگان داستان‌های رتبه‌های یکم تا سوم، افزون بر هدایایی نفیس، جوایز خود را به این شرح دریافت خواهند کرد:

    * رتبه‌ی یکم، پنج سکه‌ی بهار آزادی
     * رتبه‌ی دوم، چهار سکه‌ی بهار آزادی
    * رتبه‌ی سوم، سه سکه‌ی بهار آزادی
یادآوری 
می‌شود داستان‌ها نباید از پنج هزار کلمه بیش‌تر باشد و هر نویسنده تنها یک داستان ‌کوتاه می‌تواند برای شرکت در مسابقه بفرستد. ضمن آن که داستان‌ها نباید قبلاً در کتاب یا نشریات کاغذیِ رسمی منتشر شده باشند و داستان‌هایی که در مسابقات کشوری موفق به کسب عنوان یا جایزه شده باشند، در داوری شرکت داده نخواهند شد. موضوع داستان آزاد ميباشد . از اثر ارسالي 4 نسخه كپي شده نيز ارسال بايد گردد .

...........................................................................................................

 

 

 داستان اجاق كور يكي ديگر از نوشته هاي  محمد رضا سبزواري جوزاني است . اين نويسنده ي خوب انجمن با توجه به سن مناسب و تجربه ي بالايي كه در عرصه ي شعر و داستان كسب كرده ، ميتواند يكي از داستان نويسان آينده دار انجمن باشد . كسب عنوان اول در بخش داستان كوتاه دهمين جشنواره ي ادبي استان همدان ، وي را به عنوان اميد اول انجمن مان در جشنواره ي يازدهم ، تبديل ساخته . با داستانش همراه ميشويم .

 

                                          (( اُجاق كور ))

 

قاسم پاها يش را دراز كرد جلوي در آشپز خانه . زري خانم از روي پاهاي سياه قاسم پريد و رفت داخل

-      يا بيا تو ... يا برو اون اطاق.

قاسم چيزي نگفت . تكان هم نخورد . به لپ هاي سرخ زري خانم  نگاه كرد . درست عين ده ... دوازده سال پيش  بود  .  باباش  گفته  بود (( دو تا شرط .  قبول كردي،  بهت  دختر  ميدم )) قاسم گفته بود : عيب نداره بگو ... باباش گفته بود  : (( اول  اينكه  بري  حموم چركات بريزه . دوم اينكه دو جريب باغ انگور بزني پشت عقدش ))

قاسم   دو   جريب  باغ انگور زده بود پشت عقد زري خانم . حمام نرفته بود . زري  خانم  قاشق  را  كرد ميان قابلمه و در آورد . قاشق پر شد از آبگوشت .

قاشق  را  گرفت  جلوي  لبهاي  قاسم  و  گفت: (( فوت كن )). قاسم فوت كرد . زري خانم آبگوشت را مزه كرد .

-       نمكش خوبه؟

قاسم   ميخواست  بگويد  :   زنِ   خنگ    .   خودت    ميخوري از   من    مي پرسي ... ترسيد بگويد زري خانم ناراحت  شود . گفت   :   زري خانم ... تو بخاري نفت بريز كه فردا حتما ميرم.

زري خانم خنديد  

-  تا ببينم ...

قاسم با دست هاي چركش نان را تكه تكه كرد و ريخت ميان  آبگوشت . زري خانم كاسه  را بدون نان هورت كشيد.

-      ميخواي تمام زمستونو بخوابي تو خونه ؟ دنبال كار، مار نميري ؟

قاسم قاشق آخر را هم كه خورد گفت : نه كه  نميرم  . منم    مثل   بقيه  .  ميگي   برم شهر گدايي ؟    دو روز ديگه مونده تا گندم  چيدن  .   بعد شم   كه انگور چيدنه .

زري خانم سفره را جمع كرد و برد  آشپزخانه . قاسم داد زد .

-      ميخواي بميري من بيكارم  .

 زري خانم آمد ميان  اطاق و   زل  زد   به   چشم هاي قاسم .  قاسم سرش را انداخت پايين و گفت : تو  بخاري نفت بريز  قصد كردم فردا حتما ...

زري خانم پريد وسط حرفش.

   - هنر كردي  بعد چِل  سال  تازه  ميخواي   بري   حموم    ؟  اونم     خدا كنه كه راس بگي   نفت كه هيچ ... گازوئيل برات ...

قاسم دراز كشيد وسط اتاق .  چشمهايش  را  بست . حس كرد زري خانم رويش پتو انداخته .

صبح شد  .  زري  خانم  بخاري  را  پر كرد  از  نفت . قاسم هم بيدار شد .   نمازش را خواند . بدون وضو .   زري خانم صبحانه اش را برايش آورد . نان و شيره . يك استكان هم چاي .

-      بخاري رو پر كردم نفت.

صداي زري خانم بود . لقمه  ميان گلوي قاسم گير  كرد . افتاد به سرفه كردن . استكان چاي را برداشت و سر كشيد . چشمهايش را ريز كرد و پرسيد :مگه نفت داشتيم ؟

زري خانم گفت : (( نداشتيم ... از همسايه گرفتم ))

قاسم گفت: غلط  كردي   رفتي   درخونه ي  همسايه  .  نفت    بخوره  تو   سرت زنيكه ي پدر ...

سوخته اش   را نگفته   بود كه زري خانم گريه افتاد و رفت به طرف در آشپزخانه . قاسم هم رفت تا جلوي در . پايش را دراز كرد  .    به   لپ هاي سرخ زري خانم نگاه كرد .

درست عين ده ... دوازده سال پيش بود. 

 

                                (( انجمن نويسندگان جوان ملاير ))  

..................................................................

 

پنجم مهرماه 1386

 

امسال هم مثل سال پيش متاسفانه جشنواره ي استاني با غيبت بزرگان داستان استان برگزار خواهد شد. شايد باز بي كيفيتي اين جشنواره و انتخاب داستانهايي نه چندان قوي توسط داوران را همچون سال پيش ، در پيش رو داشته باشيم ولي اين شركت نكردن نويسندگان صاحب نام يك حسن بسيار بزرگ دارد . آنهم ايجاد فرصت براي نويسندگان نو پا و تازه نويسان استان ميباشد تا آنان نيز بتوانند حرفهاي خود را زده و شانس براي كسب عنوان نيز برايشان بيشتر شود . چيزي كه در سالهاي پيشين شاهد آن نبوديم .

جلسه اين هفته انجمن روز پر داستاني را پشت سر گذاشت . حامد جعفري جوان نو قلم انجمن كارش را با نام (( سحر )) ارائه داد . خانم حسيني جديدترين عضو انجمن اولين كار خود را بي نام خواند . كه بسيار مورد علاقه ي منتقدين قرار گرفت. پيشكسوت انجمنهاي ادبي ملاير آقاي علي گودرزي كاري با نام (( دوست )) را به مناسبت هفته دفاع مقدس خواند. (( قناري مست ، ديگر نمي خواند )) جديدترين كار علي رضايي است كه اين روزها يك پاي داستانهاي هر هفته انجمن شده .اما ميرسيم به تازه ترين داستان فاطمه موسوي ((fashion TV  )) كه نام داستان ،خود متفاوت بودن داستان را با ساير داستان هاي موسوي، نشانگر است.سعيد حسين پور نيز كاري با نام (( چشم )) را خواند . پايان بخش جلسه هم داستاني زيبا از استاد عليرضا روزبهاني بود .  

....................................................................................... 

 

                                hedayat

  ششمين دوره ي جايزه ي ادبي داستان كوتاه صادق هدايت  برگزار مي شود . 

 

به همت دفتر استاد صادق هدايت . از تمام داستانويسان كشورمان دعوت ميكنيم تا با شركت دادن آثارشان در اين جايزه ي بزرگ ادبي ما را در برگزاري با شكوهتر اين جشنواره  ياري نمايند.

شرايط شركت در مسابقه:

هر نويسنده مي‌تواند تنها يك داستان كوتاه منتشر نشده‌ي خود را براي شركت در مسابقه ارسال كند.

داستان ارسالي نبايد از چهار هزار كلمه بيشتر و از هزار كلمه كمتر باشد و به دو روش قابل ارسال است:

الف) ارسال به بخش داستان‌هاي كوتاه در سايت سخن «براي ورود داستان، اينجا را كليك كنيد»

ب) ارسال به صندوق پستي 365 - 19585 به نام دفتر هدايت. داستان‌هايي كه به اين طريق ارسال مي‌شوند لازم است بر يك روي صفحه، به صورت تايپ شده، و در چهار نسخه فرستاده شوند. اين آثار در مسابقه شركت خواهند داشت ولي تنها گزيده‌اي از آن‌ها بر روي سايت قرار مي‌گيرد.

نويسندگاني كه در اين مسابقه شركت مي‌كنند، لازم است تا تعيين برندگان و نيز انتخاب داستان‌ها براي انتشار در مجموعه‌ آثار برگزيده، از درج داستان ارسالي در كتاب‌ها، نشريات و سايت‌هاي اينترنتي، و يا ارسال آن براي ديگر مسابقات داستان‌نويسي، خودداري فرمايند. همچنین داستان با نام مستعار مطلقاً پذيرفته نمي‌شود. از پذیرفتن آثار کسانی که این مقررات را در پنج دوره گذشته رعایت نکرده‌اند معذوریم.

- نويسندگان شركت‌كننده شماره تلفن تماس و نشاني كامل پستي خود را حتماً به همراه داستان ارسال فرمایند و در صورت تغيير، مراتب را به دبیرخانه‌ی جایزه اطلاع دهند. درج شماره تلفن براي ارسال كنندگان داستان به سايت هم الزامي است.  داستان‌های انتخاب شده برای انتشار در کتاب، ممکن است توسط دفتر هدایت ویرایش شوند. آثار ارسالي مسترد نخواهد شد.

مهلت ارسال آثار تا انتهاي مهر ماه 1386 است. اعلام اسامي برندگان و اهداي جوايز در مراسمي در بهمن 1386 انجام مي‌شود. جايزه‌ي برندگان مقيم خارج از کشور به نماينده‌ي آنها اهدا خواهد شد.

به داستان‌هاي برگزيده به انتخاب هيات داوران، تنديس صادق هدايت و يا لوح تقدير اهدا مي‌شود

...............................................................................................................................................................................

 

دوازدهم مهر 1386

 

جلسه انجمن با صحبت هاي مسعود سبزواري جوزاني شروع شد . صحبتهايي پيرامون سريال تلوزيوني« اِغما» و داستان و گارگرداني ضعيف اين مجموعه .  سبزواري با اشاره به استفاده از ديالوگهاي كاملا سفارشي و افراتانه ي اين سريال در مورد دين و استفاده از رساله هاي ديني را توهيني به شعور بينندگان و مسلمانان دانست. داستان ضعيف و در عين حال بدون تاكتيك اين اثر بزرگترين ضعف اين مجموعه به شمار مي آيد. پس از صحبتهاي ديگر حاضرين در جلسه به سراغ داستانهاي نوشته شده اعضاي انجمن رفته و آنها را مورد نقد و بررسي قرار داده.

سعيد حسين پور با كاري نو به نام ( ساز پدر بزرگ ) آغاز كننده داستانها بود. علي رضايي هم مثل هميشه با داستاني بحث برانگيز خود با نام ( بودا ، پيامبر بي خدا ) بيشي از وقت جلسه را به خود اختصاص داد . شهلا خيري با كاري تكراري تنها نماينده خانم ها در انجمن بود . در ادامه محمد رضا سبزواري كاري با نام ( ما دو نفريم ) را خواند كه مورد نقد بسيار سخت گيرانه ي منتقدين قرار گرفت. اما بقيه ي وقت انجمن اختصاص پيدا كرد به كارهاي ارسالي دوستان نويسنده مان . در ابتدا داستان ميني مالي از دوست عزيزمان روهولا خوانده شد . و سپس داستان كوتاه آقاي عليرضا عرب خوانده و مورد نقد حضار قرار گرفت .

لازم به ذكر است نقد داستانهاي ارسالي به وبلاگ دوستان ارسال خواهد شد و در صورت تمايل ايشان،براي نمايش،در وبلاگ انجمن قرار خواهد گرفت .

.....................................................................................................................

 

جمعه ي آخر ماه مبارك رمضان رو همينطور كه ميدونيم حضرت امام به نام روز قدس ناميده اند . روزي كه براي ابراز هم دردي با برادر ها و خواهران مسلمانمون و همچنين نشون دادن انزجارمون از استكبار جهاني آمريكا و اسرائيل جنايتكار ، راه پيمايي با شكوهي در سراسر كشور برگزار ميشه . اما به راستي اين پياده روي ها و شعار دادن ها گره هي رو باز ميكنه .

 محمد رضا سبزواري جوان با استعداد انجمن نويسندگان جوان ملاير در قالب يك شعر زيبا ، رو به مردم ستم ديده ي فلسطين ايشان را به جنگ و استقامت تا پيروزي نهايي دعوت مي كند . شايد انتفاضه تنها راه نجات بيت المقدس باشد، نه ...

 

                                                        « دخترك يك سنگ مي بافد »

دختري تنها نشسته روبروي دار

مرگ مي بافد.

دختري با چشمهايي باز تر از مردم اين شهر

با چشم هاي تار

باز مي بيند خزان افتاده در اين باغ

يك درخت مرده ي بي برگ مي بافد. 

هرچه مي بيند مي بافد

ضجه ي يك مادر تنها

خنجري در قلب يك كودك

بغض مسجد ، مسجد الاقصي

دخترك يك سنگ مي بافد .

طرح آتش بس ؟ هرگز

نقشه ي يك جنگ مي بافد

جنگ تا آزادي لبخند

جنگ تا نابودي رگبار

دخترك ما در كنارت سخت مي مانيم .

..................................................................................................

 

          مسابقه داستان كوتاه يوسف

 

 

 

معاونت ادبيات و انتشارات بنياد حفظ آثار و نشر ارزشهاي دفاع مقدس برگذار مي كند.

دومين دوره مسابقات سراسري داستان دفاع مقدس با نام(( يوسف )) به همت بنياد حفظ آثار پاييز 1386 برگذار مي شود.

 نويسندگان علاقمند به شركت در اين مسابقه بزرگ مي بايست داستان خود را تا نيمه دوم آبان ماه به دبيرخانه اين مسابقه واقع در تهران بزرگ ارسال كنند. هيچگونه محدوديتي براي تعداد آثار ارسالي وجود ندارد اما حجم هر داستان  نبايد بيشتر از 4000 كلمه باشد و داستانها بايد در برگهa4 تايپ شده يا با خط خوانا نوشته شده باشد . آثار راه يافته به دور نهايي در قالب كتابي مشترك يا مستقل به چاپ خواهد رسيد.

در انتها با تشخيص هيئت داوران اين مسابقه بيست داستان به عنوان آثار برتر انتخاب مي شوند كه به داستان اول 10 سكه بهار آزادي به داستان دوم 7 سكه بهار آزادي به داستان سوم 5 سكه بهار آزادي هديه داده خواهد شد وبه نفرات چهارم تا بيستم هم هر كدام يك سكه بهار آزادي به رسم يادبود اهدا مي شود.

آثارتان را تا 15 آبان ماه 1386 به آدرس : تهران خيابان شهيد بهشتي خيابان شهيد سرافراز كوچه شهيد حق پرست پلاك 33 طبقه چهارم ارسال فرماييد

 

.............................................................

 

 دوستان وبلاگ نويسي كه در ضمينه ي داستان ويا شعر فعاليت

 

 دارند . آدرس و متن فعاليت و شناسنامه ي وبلاگشان را براي ما

 

ارسال كنند تا وبلاگ ويا وب سايتهاي اين عزيزان را به علاقمندان

 

شعر و داستان معرفي كنيم .

 

                                              ( با تشكر . ميرزايي پيهاني-  مديريت وبلاگ )

.............................................................

 

                     معرفي يك وبلاگ

 

 

                                   وبلاگ داستانهاي زاگرس                                 

 

اگر اهل ايران هستيد . اگه اهل يكي از استانهاي غرب كشور هستيد . اگه اهل داستان نوشتن هستيد ، يا اگه اهل داستان خوندن هستيد ، بيايد و توي انجمن الكترونيكي داستان نويسان زاگرس عضو بشيد.

وبلاگ داستانهاي زاگرس به همت تني چند از اساتيد و نويسندگان مجرب اين شاخه ي ادبي چند ماهي است كه فعاليت خودش را با هدف جذب نوابغ داستان و شناساندن ايشان و آثارشان ، آغاز كرده .انجمني كه با توجه به مدت كم فعاليتش توانسته داستان نويسان بسيار زيادي را به انجمن الكترونيكي خود جلب كند . مديران اين وبلاگ كه به نوعي نماينده استانهاي زاگرس نشين كشور هستند داستانهاي شما را براي نقد و بررسي دريافت كرده و علاوه بر پست آن بر روي وبلاگ جهت نقد شما را بدون هيچ مداركي عضو كرده. مزاياي اين عضويت 1 با خبر شدن از جديدترين خبرهاي روز داستان. 2 گردهمايي هاي ادبي و دعوت اعضا در جاي جاي كشور. 3 ارسال آثار تان به جشنواره هاي بزرگ داخلي و خارجي . همراه با مشاوره و كمك هاي نامداران عرصه ي داستان ايران . 4 و بلاخره اينكه ميتونيد با توجه به جايگاه مديران اين وبلاگ آثارتان را به راحتي در اختيار عموم قرار داده و حتي به چاپ برسانيد .

آدرس اين وبلاگ را ميتوانيد در قسمت پيوندهاي روزانه ي وبلاگ ما پيدا كنيد و از نزديك با نوع فعاليت ايشان آشنا شويد .

 

...........................................................................................................................

يكي ديگر از داستانهاي علي رضايي رو براتون در نظر گرفتيم . نويسنده ي جوان و در حال پيشرفتي كه با آثار ونوع نگارش داستانهايش در چند ماه اخير كم و بيش آشنا هستيد. اميدواريم اين كار نيز مانند كار قبلي وي مورد نقد شما عزيزان قرار بگيرد .

 

          زني كه روي خاك را بوسيد

 

چشمانم سنگيني ميكرد.صداي راديو را كمتر كردم. سيگارم به نصف رسيده بود.نميخواستم سيگار را خاموش كنم.همه دود سيگار را بيرون ميدادم . صداي دعواي گربه ها از كوچه مي آمد.يك لحظه سوزشي بين انگشتانم احساس كردم.خاك سيگارم ريخته بود، گربه ي پيروز رجز خواني ميكرد.دلم براي گربه مغلوب سوخت ،اگر خوابم نمي آمدحتما كمكش ميكردم. سيگارم را از پنجره به حياط پرتاب كردم. صورتم را به متكا ماليدم، گرم شده بود.صداي جيغي آشفته ام كرد. راديو را خاموش كردم. نيم خيز شدم.احساس كردم توهمي از  كم خوابي بوده است.صداي جيغ بلند تر شد روي تخت نشستم. گربه ها دعوايشان شروع شد. باز هم صداي جيغ آمد. سرم را از پنجره بيرون آوردم، گوشم را تيز كردم. صداي ضجه مي آمد.تعجب كردم، همه خواب هستند،گوشهايشان كر شده.صداي همسايه روبه رو را شنيدم، سايه شان را روي بام ديدم. در حال انداختن رختخواب بودند، آنها هم صدا را نشنيده بودند.گربه ها صدايشان را بلندتر كردند. شبگرد سوت ميزد. زن گريه ميكرد. صداي گريه زن در صداي گربه ها و شبگرد معلوم نبود.سايه اي از كوچه رد ميشد. صدايش مي آمد، با خود حرف ميزد، فحش ميداد.سايه با خودش ميخنديدتمام مدت را به آسمان خيره شده بودم. زمين نوري نداشت.ماه هم نبود .يك ستاره در حال چشمك زدن را ديدم. دنبال صداي گريه ميگشتم. گربه ها خسته شده بودند ، شايد خوابيده بودند. صداي نامفهوم سگي از دور مي آمد، شايد براي توله استخواني ميبرد. صداي چرخيدن چرخهاي ماشينها روي آسفالت مي آمد. بوق ممتدي آمد. شايد راننده اي سبقت بدي گرفته بود. شايد در ماشين مريضي داشت. زني در حال زايمان، مردي در حال مرگ. يا دزدي كه فرار ميكرد.دنبال صداي گريه گشتم ،گربه ای به حياط پرید. در باغچه افتاد. شايد روي گلي كه ميخواست فردا سبز بشود و شايد و شايد، شايد...

سرم را زير پتو پنهان كردم.آن زن از من كمك ميخواست. همه خوابيده بودند. من با صداي او از خواب برخواستم. شايد او در چنگ دزدي افتاده بود، شايد پاي پسرش خراش برداشته بود، شايد شوهرش رهايش كرده بود، شايد به غريبي خود گريه ميكرد. كاش ميتوانستم مثل همه به خواب بروم. پتو را كنار زدم، آمدم سيگار روشن كنم، ولي تنهايي و بي كسي زن عذابم ميداد. حرفهاي همسايه روبرو را می شنيدم.اين شب نه ماه بود نه شهابي كه رد شود شايد دل من به اين شهاب خوش ميشد. شايد شهاب صداي گريه زن را ميشنيد.

من هيچ كاري نميتوانستم بكنم. زن تنها بود و گريه ميكرد.

 

                                 (( انجمن نويسندگان جوان ملاير ))

 

...................................................................................................................

 

          قابل توجه دانشجويان و فارغ التحصيلان دانشگاه هاي كشور     

 

              اين يك تبليغ براي كلاس هاي آموزشي كنكور نيست.

کانون نویسندگی خلاق معاونت فرهنگی جهاد دانشگاهی شهید بهشتی ، افتخار آن را دارند که میزبان نخستین دوره مسابقات سراسری داستان کوتاه ویژه دانشجویان دانشگاه ها و مراکز آموزش عالی داخل کشور و نیز دانشجویان ایرانی دانشگاه های خارج از کشور باشند. در این رابطه توجه به نکات زیر می تواند مفید فایده باشد:

1 كليه ي دانشجويان دانشگاه هاي ايران و جهان قادر به شركت در اين مسابقه ميباشند. فارغ التحصيلاني كه فقط يك سال از زمان فراغتشان از تحصيل گذشته نيز ميتوانند در اين مسابقه ي سراسري حضور داشته باشند.

2 هر نويسنده حق شركت سه اثر  را دارد .

3- براي داستانها هيچگونه محدوديت حجمي وجود ندارد . داستانها بايد در گروه داستانهاي كوتاه باشد . رمان و يا داستان بلند از دور مسابقات حذف ميشود .

4 موضوع داستان آزاد است .

5- مهلت ارسال آثار تا سي ام آذر ماه ميباشد. اعلام اسامي افراد برتر هفته ي اول بهمن و زمان برگزاري مراسم و اهداي جوايز نيز هفته ي اول اسفندماه خواهد بود كه احتمال دارد ميزگردي با نفرات برتر و ديگر نفرات راه يافته به دور دوم برگزار شود.

6- آثار به دو صورت قابل ارسال است . كساني كه دسترسي به اينترنت ندارند ميتوانند آثارشان را به نشاني تهران اوين دانشگاه شهيد بهشتي معاونت فرهنگي جهاد دانشجويي كانون نويسندگي خلاق . پست نمايند .كه در اين صورت نكات زير بايد رعايت شود.

داستان ها با نرم افزار word  تايپ شوند.توصيه ميشود براي متن bold  و از فونت 14   استفاده شود. چنانچه امكان تايپ وجود ندارد خوش خط و خوانا در يك طرف كاغذ بدون خط خوردگي و با قلم مشكي نوشته شود .

اما دوستاني كه توانايي ارسال آثارشان از طريق پست الكترونيكي ما را دارند . هر يك از آثارشان را جدا به اين قسمت رفته و ارسال نمايند .

 

       برای ارسال داستان اینجا را کلیک کنید 

 

.......................................................................................................................

 

برایمان داستان بفرستید .

اگر مایل به نقد داستان هایتان هستید آنها را برای ما ارسال کرده تا مورد نقد بهترین اساتید و نویسندگان کشور قرار گیرد .

 

ملایر - میدان دکتر بابک - کتابخانه ی علامه مجلسی - انجمن نویسندگان جوان ملایر

 

پارك سيفيه

 

                        www.alirezaie16@yahoo.com 

 

منتظر داستانهای زیبایتان هستیم

 

..............................................................................

 

نامزدهای رسیده به دور دوم جایزه گنکور معرفی شدند

آکادمی گنکور اسامی نامزدهای راه یافته به دور دوم جایزه را با معرفی هشت نفر اعلام کرد.

به گزارش خبرگزاری مهر به نقل از فیگارو، این جایزه که از معتبرترین جوایز ادبی فرانسه به حساب می آید چندی پیش دور اول نامزدهای خود را اعلام کرده بود که دوم اکتبر نیز نفرات رسیده به مرحله دوم معرفی شدند.

در این فهرست اسامی هشت نامزد به چشم می خورد که عبارتند از: آدام اولیویه با کتاب "در پناه هیچ فیلیپ کلودل با "گزارش برودکماری داریوسک با "تام مرده"، کلارا دوپون با "عشق باب میل ژوئتگیه لئوری با "آهنگ آلابامامیشل لزبر با "کاناپه قرمزاملی نوتوم با "نه آدم نه حوا" و لیدی سالواور با "سیمای نویسنده به مثابه یک حیوان اهلی".

جایزه گنکور در پی وصیت ادموند دو گنکور به سال ۱۸۹۶ بنیان گذاشته ‌شد. مجمع ادبی گنکور به طور رسمی در سال ۱۹۰۲ میلادی تأسیس شد.

جایزه گنکور هر ساله نصیب بهترین کتاب داستانی می‌شود که طی همان سال منتشر شده باشد. بیشتر اوقات جایزه گنکور به یک رمان اعطا می‌شود. این جایزه سال قبل به جاناتان لیتل برای رمان "مهربانان" تعلق گرفت.

 

..................................................................................................................

 

داستان سه تار نوشته ي يكي از نوجوانان با استعداد و آينده دار انجمن نويسندگان  جوان   ملاير                   سعيد حسين پور است . سعيد حسين پور كه عضويتي يكساله در انجمن دارد كار نويسندگي را از سالهاي خيلي پيش آغاز كرده . علم آموزي در كلاس نويسنده اي خوب مانند خانم فرزانه رحماني موجب شده كه حسين پور با توجه با سن بسيار كم افكاري بزرگ داشته باشد . با هم با افكار اين نويسنده نوجوان آشنا ميشويم .

 

                          ((   سه تار   ))

 

     

 

دستش را توي جيبهاش كرد . از لرز به خودش مي پيچيد. هميشه  بيست تا دسته گل از ننه عزت مي گرفت و ده تا هم آدامس موزي و راه مي افتاد طرف خيابان. دو دقيقه پشت چراغ قرمز وقت داشت تا وقتي صداي بوق ماشين ها و موتور ها، ضبط ماشين ها و سوت پليس هاي راهنمايي و رانندگي بلند ميشد فقط او باشد كه زير پل افسريه داد بزند « گل ... گل بدم ... » سرش را پايين مي انداخت . شايد يك خانم دكتر گلهايش را يك جا مي خريد و شايد هم يك پولي دستي هم ميگذاشت توي جيبش . بعضي وقت ها هم كه كار و كاسبي به كسادي مي زد، گير مي داد به دختر پسر هاي جووني كه دراز ميكشيدند زير شمشادهاي پير و هرس نشده ي پارك . « آقا يه گل بخرين ... و الا ميرم و به پليس ميگم كه اون كسي كه نشسته بغلتون ، نه خواهرتونِ . نه دختر عمو و نه زنتونِ ، دوست دخترتونه » پسرها مجبور بودند دست توي جيبشون بكنند .نميخواستند پاشون به كلانتري باز بشود . بعد هم 30 ثانيه چراغ سبز. راه مي افتاد طرف پياده رو . 30 ثانيه كليد مي كرد روي يك دختر .

« خانم تو رو خدا ... يه بسته بخر. تورو خدا بخر ... » شايد هم يك پسر آدامس ازش مي خريد و بهش ميگفت ، برو بدش به اون دختره كه اونجا نشسته . اون موقع دو حالت داشت يا دختره آدامس رو ميزد تو سرش ، يا ميگذاشتش توي كيفش و بر مي گشت و جواب جواب مثبتش رو هر جور كه بود به پسره ميداد . بعد دوباره بر ميگشت توي خيابان وباز هم روزاز نو روزي از نو .اما اون روز با همه ي روزها فرق داشت. قرار بود ننه عزت بفرستتش يكي از محله هاي بالاي شهر تا كيف بزنه .ننه عزت رو خيلي دوست داشت به اندازه ي يك مادر . ننه عزت مادر همه ي بچه هاي اون خونه بود . اگه اون روز توي پارك اون رو پيدا نميكرد ؟ حتما حالا جاش سينه قبرستون بود . ور دل پيرمردها . روي سنگ قبرش هم مينوشتند . جوان ناكام رضا آدامسي . ولي فاميليش يك چيز ديگست و خودش نميدونه . زياد كه به مغزش فشار مياره  يادش مياد كه توي خونشون هر روز دعوا بود و ... اون روز از خونه جيم شد و برنگشتِ.

ننه عزت گفت: برو دست و صورتت رو بشور .

آب از توي كف دستاش سرازير شد پايين . خيره به ناخن چرك انگشت اشاره اش شده كه از بقيه ي بلند تر و كثيف تر بود . به شصت پينه بسته اش نگاه كرد و به ياد سه تار حميد سازنه افتاد. « ميشه 100 تومن » و اون هم 100 تومان گذاشته بود روي ميزش . حميد دست برده بود توي دخلش و بسته ي 1000 توماني در آورده بود و برده بود جلوي چشماش « هوي ... صد تا  هزاري » وقتي هم كه گذاشت تا دستش بگيرد و كمي باهاش بزند گرفتاريش بيشتر شد. هر روز كه گلهاش رو ميفروخت مي رفت و سرش را ميچسباند به شيشه ي مغازه و محو تماشايش ميشد . حميد گفته بود همه ي كارش با ناخن انگشتِ اشاره است . حالا ناخنش به اندازه ي زدن سيم ها بلند شده است. شايد پول سه تار را امروز در بياورد . اينبار ننه عزت قول داده بود هر چه درآورد براي خودش باشد . جلوي آينه موهايش را از جلوي چشمان آبي رنگ و برق دارش كنار ميزد كه ننه عزت صرفه كنان صدايش زد . مواظب باش گير پليس نيوفتي ... بايد دست پُر برگردي . اگه اون چيزايي رو كه گفتم خوب انجام بدي ... » آنوقت دستش را روي قلبش گرفته بود و حرفي نزد. فقط نگاهش كرد و لبخند زد .

سر كوچه كه رسيد شروع كرد به دويدن .

-         ننه پولش جور شد . ننه ... ننه عزت جونم .

آمبولانس آژير مي كشيد.به صورت سفيد رنگ ننه عزت خيره شده بود . پول ها را پخش كرد توي هوا و نزديك رفت . بچه دويدن توي حياط و شروع كردن به جمع كردن پول ها. « ننه بلند شو ... پول ... سه تار » هوا سرد بود. دستش را توي جيبهاش كرد.  از لرز به خود مي پيچيد.

 

                                        (( انجمن نويسندگان جوان ملاير ))  

..............................................................................................

 

       فراخوان جشنواره ي داستان كوتاه ، كوتاه باز باران

 

جشنواره ي داستانهاي كوتاه كوتاه اصفهان پس از پايان مهلت ارسال آثار تا پايان شهريور ماه در پي اعلاميه اي از تمديد مهلت ارسال آثار تا 10 آذرماه و زمان برگزاري جشنواره به29  آذر خبر داد .

از تمام نويسندگان خوب كشور دعوت به عمل مي آيد تا آثار خود را با توجه به شرايط زير

 

 1-موضوع آثار آزاد مي باشد

2-شرط سنی برای شرکت در جشنواره وجود ندارد

3-آدرس، تلفن و سن شرکت کننده در پايان اثر قيد شود

4-علاقمندان مي توانند با ارسال حداکثر 5 اثر در بخش آزاد و 3 داستان در بخش "سرزمین مادری ما" در این جشنواره شرکت نمايند

5-دریافت آثار و ارائه پیشنهادها از طریق پست الکترونیکی زیر نیز میسر می باشد. Email:

isfmosharekat@yahoo.com

 

تا وقت اداري دهم آذر به آدرس زير ارسال نمايند.

نشانی دبیرخانه جشنواره: اصفهان، خیابان شمس آبادی، روبروی بیمارستان سینا، بن بست انصاری، ساختمان جبهه مشارکت ایران اسلامی

...............................................................................

 

           روز جهانی کودک مبارک

 

غلامرضا بکتاش . این نام رو خوب به خاطر بسپارید . مصطفی رحماندوست . قیصر امین پور و ... شاعران کودک و نوجوان . چند ساله به جمع بزرگان شعر کودک کشور چهره ی جدیدی اضافه شده . امروز براتون شعری از این شاعر خوب و محجوب در نظر گرفته ایم . شاعری . این شعر رو تقدیمش میکنیم به تمام کودکان ایران و جهان و به همه ی شاعران جوانه ها . 

 

 

به من دوباره گفتند

پرت چرا سیاه است

نوکت چرا بزرگ است

سرت چرا سیاه است

برایشان نوشتم

کلاغ با سواد است

پرش پر از مرکب

نوکش پر از مداد است

کلاغ مثل طوطیست

که واکس خورده باشد

بدون واکس راحت

نمی شود خیالش

توحاضری ببینی

قفس کلاغ دارد

کلاغ میله میله

کسی سراغ دارد ؟

................................................................................................................. 

 

         جایزه نوبل ادبیات به زنی ایرانی رسید        

 

خانم دوریس لسینگ که پنج‌شنبه 11 اکتبر، برنده‌ی جایزه نوبل ادبیات در سال 2007 شد 22 اکتبر سال 1919 از پدر و مادری انگلیسی در کرمانشاه ایران متولد شد. پدرش حسابداری بود که در بانک شاهنشاهی ایران حسابداری می‌کرد و در جریان جنگ جهانی اول فلج شد. مادرش پرستار بود. در سال 1925 آنها با رویای پولدار شدن راهی جنوب آفریقا و کشور رودزیا (زیمباوه کنونی) شدند که آن زمان مستعمره انگلیس بود. اما رویای آنها خیلی زود نقش بر آب شد. لسینگ در سال 1949 راهی لندن شد و از آن زمان تاکنون در آنجا زندگی می‌کند. از این نویسنده‌ی انگلیسی رمان‌ها، مجموعه داستان‌ها و مجموعه شعرهای متعددی منتشر شده است. اما مشهورترین کتاب او «دفترچه خاطرات طلایی» است که او را به عنوان زنی فیمینیست مطرح کرد

 

 

 

............................................................................................................

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط داستان نویسان ملایر در جمعه 20 مهر1386 ساعت 4:4 بعد از ظهر | لینک ثابت |

پیامهای رسیده شما عزیزان.شهریور ۸۶

دوستانی که برایمان داستان فرستاده اید. نقد داستانتان را در همین صفحه بخوانید

...........................................................................................................................

خانم بهاره شكري با سلام به شما و متشكر از شعر زيبايي كه براي ما ارسال كرده ايد. متشكريم از مرحمتي كه به ما داشته ايد و متشكريم از انتقادات به جايي كه از وبلاگمان كرده ايد. به دليل اينكه مطالب وبلاگ انجمن هيچ نيازي به تاريخ و ساعت ندارند و همچنين امكان ويرايش كردن مطالب برايمان وجود دارد صلاح كار را در ارائه تمامي مطالب توسط يك پست ديديم . اگر مطالب در چند پست جدا ارائه ميشد به نظر بنده فضايي بيشتر از چيزي كه مي بينيد به خود مي گرفت. رنگ فونتها را هم حل كرده ايم. در باره ي ساير پيشنهاداتتان هم فكر مي كنيم و در حد توان جامه عمل مي پوشيم . يا علي .( مصطفي ميرزايي- مديريت وبلاگ )

............................................................................................................................

دوست خوب آقا محمد صاحبي سلام . نقد اول شما را گذاشتيم. باز متشكريم از لطفتان

نقد داستان ( زني كه ندانست چگونه روسپي شد ) نوشته علي رضايي. نقدي از محمد صاحبي

يك داستان ديالوگ محور . اما به دور از اصول ديالوگ نويسي . (( بيا به خانه ي ما )) (( بيا برويم خانه هم دارم . بچه هام مدرسه رفتن و تا ظهر نمي آيند )) نمي آيند و بيا به خانه ي ما . خيلي وحشت ناك بود. انگار كه يك ايراني عهد صفوي رو با يه بچه تهروني حالا قاتي كني ببين زبونشون چي ميشه. كجاي ايران ديگه اينجور حرف ميزنند. مرا . آنها. بخورد. مي آيد . حالا هم كه اينجور نوشتي پس اين . آويزونت ميكنم و نياي موس موس كني ديگه چيه نوشتي؟ شايد اون نوشته بالاي داستانتون دليل شده . ليسانس فيزيك . داستانش اينجوري ميشه درست مثل انيشتن حرف زدي. داستان چيزي براي نقد نداشت . تصوير صفر بود . اطلاعات داستان هيچ بود چند تا شخصيت كه فقط اسم داشتند.  ما اونا رو نديديم. بعد چند جا قضاوت داشت . لحن محزون . پك محكم. همين براي اين داستان فقط همين.

........................................................................................................................

جناب دكتر داوود بيات شاعر خوب و به نام ملايري سلام. پيام قشنگتان به دستمان رسيد و بسيار خوشحال شديم . از زحمات شما براي هرچه بهتر شناساندن شاعران و ادبيات ملاير به ايرانيان هنر دوست بسيار متشكريم . وبلاگتان را حتما در قسمت معرفي وبلاگهاي ادبي به اهالي شعر كشور معرفي خواهيم كرد. منتظر نكته نظرات استادانه ي شما مهربان هستيم.

( مسعود سبزواري جوزاني مديريت انجمن نويسندگان جوان ملاير )

........................................................................................................................

خانم الهه سعادتي سلام . پيامتان به دستمان رسيد. متشكريم كه وقت ميگذاريد و آثار جوانان انجمن ما را مطالعه مي كنيد. نقد هاي خوبتان را در طي چند مرحله نشان خواهيم داد . از شما سپاسگزاريم . ( مديريت وبلاگ ميرزايي پيهاني)

نقد داستان ( ابرها ميخواهند ببارند ) نوشته شلا خيري نقدي از الهه سعادتي

داستان قشنگ بود چون خوب نوشته شده. تصاوير ساده انتخاب شده و روان نوشته شده اند. خوب نقطه ي قابل توجه نيز ميتواند اين باشد كه يك نويسنده زن خالق اين داستان است . داستاني با فضايي مردانه . ولي چيز عجيبي نيست و نبايد به خاطر اينكه حالا يك زن اين كار را نوشته از نقاط ضعف آن چشم پوشي كنيم. داستان چنان حساس نيست مخاطب را دلواپس نميكند. من هرچه خودم را به جاي پسر در ته چاه گذاشتم چيزي براي ترسيدن نديدم . شايد هم از نترسي من باشد. اول داستان هم يك جمله اي نوشته شده ( ماه آنقدر بالا هست كه همه جاده را روشن كند ) ماه آنقدر نوراني است فكر كنم دليل بهتري براي روشنايي شب باشه نه بالا بودنش.

.......................................................................................................................

خانم نوشا احمدي سلام . داستانتون رسيد . اولين فرصت در انجمن قرائت ميشه و زود نقدهايي كه برش وارد خواهد شد رو سعي مي كنيم توي همين ماه بهتون برسونيم. از دلگرمي هايي شما ممنونيم ما هم به آقاي ميرزايي خسته نباشيد ميگيم.

( مسعود سبزواري جوزاني مديريت انجمن نويسندگان جوان ملاير )

......................................................................................................................

آقاي  روح الله كرهاني سلام همراه با ارادت ما را پذيرا باشيد . متشكريم از اينكه قبول زحمت فرموده و به وبلاگ ما لطف كرده ايد . منتظر نقدهاي بعدي شما هستيم با تشكر ( مسعود سبزواري جوزاني مديريت انجمن )

نقد داستان زني كه ندانست چگونه روسپي شد . نوشته علي رضايي نقدي از روح الله كرهاني شيرازي

در مورد داستان " زنی که ندانست چگونه روسپی شد ". داستان خوب شروع شده. بار اصلی روایت داستان روی دیالوگ هاست .شخصیت ها در دیالوگ ها به طور غیر مستقیم وزیرکانه معرفی شده اند مخصوصاً شخصیت مرد داستان اما به نظرم می آید شخصیت زن خوب ترسیم نشده . اما دیالوگ ها به نظرم خیلی ضعیف می آیند ونیاز به کار بیشتری دارند.وبهتر بود در دیالوگها به جای زبان معیار از زبان محاوره استفاده میشد. مثلاً در صحبت قصاب "راستی گفتی شوهر داری یا مطلقه ای " به نظرم طبیعی نمی آید.موفق باشید

.....................................................................................................................

استاد عليرضا عرب با سلام به شما و آرزوي موفقيت در تحصيلات و زندگي و مسئوليت ارزشمندتان . خوشحاليم كه به موجب اين وبلاگ موفق به كشف اساتيد تحصيل كرده اي چون شما شده ايم . با آگاهي كامل به درگيريهاي كاريتان در شوراي اسلامي ممنونيم كه به ما وقت داده و آثار نويسندگانمان را نقد ميكنيد. منتظر نقدهاي زيباي شما هستيم و موفقيتتان را از درگاه خداوند منان خواستاريم. ( مصطفي ميرزايي پيهاني مديريت وبلاگ )

نقدي بر داستان زني كه ندانست چگونه روسپي شد نوشته علي رضايي نقدي از عليرضا عرب فوق ليسانس ادبيات فارسي
هرچند که داستان را با دقت نخوانده ام ولی درباره نقد دوستان باید بگویم بهتر است نقد آثار ادبی و به خصوص داستان با شناخت کامل از عناصر و ساختار داستان همراه باشد تا نقد شما مصداق این گفته معروف چخوف نویسنده بزرگ روس نشود که منتقدین را به خرمگسهایی تشبیه کرده که باعث آزار و اذیت اسب شده و او را از کار باز می دارند . با این حال دوست عزیز و نویسنده داستان زنی که ...... باید بگویم که ضعف تالیف و به خصوص عدم رعایت قواعد دیالوگ نویسی که متاسفانه در اکثر آثار ادبی به چشم می خورد در این داستان نیز مشهود است . با این حال در صورت توجه به اصول درست دیالوگ نویسی و نقش ان در آثار ادبی می توان در آینده شاهد شکوفایی بهتر شما در این عرصه باشیم . شخصیت پردازی با گفتگو از کارکردهای مهم گفتگو است که می تواند به صورت غیر مستقیم شخصیت ها را معرفی کند. به نظر من پایان داستان به قول شعرا حسن ختام ندارد و گره گشایی زود و به دور از انتظار خواننده است . ان شاء الله در آینده پایان نامه دوره کارشناسی ارشدم را تحت عنوان نقش گفتگو و لحن در آثار غلامحسین ساعدی به صورت کتاب ارائه خواهم کرد تا شاید دوستداران ادبیات داستانی را به کار آید .

.........................................................................................................

شاعران خوب،  اهاليِ پلار سلام . از دلگرمي هاي شما بسيار سپاسگزاريم . وهمين كلمات زيباي شما بزرگترين مشوق ما براي بهتر شدن است . منتظر اشعار زيبايتان هستيم . ( مسعود سبزواري جوزاني مديريت انجمن )

....................................................................................................................

سلام به دوست عزيزي كه با نام طلوع براي ما پيغام فرستاده . متشكريم از تعريف و تمجيد شما . شعري رو كه براتون فرستاديم سروده يكي از بچه هاي انجمن نويسندگان است كه در جشنواره ي ادبي استان همدان سال 85 موفق به كسب عنوان نخست در بخش شعر نيمايي شده كه پيش كشتان كرديم . باز هم ممنونيم .

( مصطفي ميرزايي پيهاني مديريت وبلاگ )

..................................................................................................................

آقاي محمود بنيادي سلام . پيامتان رسيد . متشكريم از اينكه مرحمت فرموديد و به وبلاگ ما سر زديد. با آرزوي موفقيت براي شما و ساير شاعرين كشور. ( مصطفي ميرزايي مديريت وبلاگ )

..............................................................................................................

آقاي روهولا سلام . داستانهاي هميشه زيبايتان را سيو كرديم . تعداد داستانها زياد بودند . يكي از داستانها را انتخاب كرديم. انشا الله در جمع منتقدين انجمن خوانده ميشود و نظرات آنان را به وبلاگتان ارسال مي كنيم. با سپاس فراوان از كمكهاي شما به وبلاگ . ( مصطفي ميرزايي مديريت وبلاگ )

.............................................................................................................

آقا مجيد روزبه سلام . عذرخواهيِ اين حقير را پذيرا باشيد. متاسفانه داستاني را كه ارسال كرده ايد داراي مشكل بوده و به صورت كامل به دست ما نرسيده . اين اولين علت نقد نشدن داستان حضرتعالي . دوم هم اينكه با توجه به حجم داستانهاي اعضاي خود انجمن و كم بودن وقت انجمن به علت تقارن ماه مبارك رمضان ما براي بهتر نقد شدن داستانهاي شما و بقيه ي دوستان كه لطف كرده اند و برايمان داستان فرستاده اند فقط قادر به خواندن يك يا دو داستان را در هر جلسه ي انجمن ميباشيم، كه اميدوارم در ماه هاي آينده اين مشكل را برطرف كرده و كارهاي بيشتري را بتوانيم نقد و بررسي كنيم. ( مسعود سبزواري جوزاني مسئول انجمن نويسندگان جوان ملاير )

............................................................................................................

دوستان عزيزما محسن كريمي . فائزه رحيمي . ناصر شهبازي . امير حسين خالقي . سودابه بيرالوند و صادق مهران . ممنونيم كه به وبلاگ انجمن افتخار داده و ما را مورد لطف و مرحمت خودتون قرار داديد . و خوشحاليم در اين مدت كم فعاليتِ وبلاگ كوچكمان ، چنين دوستان بزرگي رو پيدا كرديم. باز هم منتظر پيام هاي انرژي بخشتان هستيم. ( مسعود سبزواري جوزاني مسئول انجمن نويسندگان جوان ملاير ) 

............................................................................................................

دوست عزيز محمد علي مهرابي سلام پيغامتان به دستمان رسيد . ما به تمام وبلاگهاي دوستان سر خواهيم زد و از كارهايشان ديدن ميكنيم . ولي چون منتقد خوبي در اين ضمينه نمي باشيم ، فقد مطالعه مي كنيم و بس. چنانچه مايل هستيد آثارتان را براي نقد به انجمن ببريم مانند ساير دوستان نام داستانتان را كه در وبلاگتان موجود است را داده تا با كمال ميل مورد تحليل اساتيد انجمن قرارشان دهيم . منتظر حضور دوباره تان هستيم .

( مصطفي ميرزايي مديريت وبلاگ )

....................................................................................................

آقاي عماد عزيز سلام . پيامتان را خوانديم آنهم چند بار . در هر بار خواندن هم متوجه منظورتان نشديم . اميدواريم دوباره با ما ارتباط برقرار كنيد و خيلي شفاف تر صحبت كنيد . يا علي ( مصطفي ميرزايي مديريت وبلاگ )

..................................................................................................

استاد ارجمند آقاي ناصر صارمي سلام . ما هميشه به نام آوران استان و شهرمان ارادت داريم و افتخار مي كنيم كه وبلاگمان دليلي براي نزديك شدن به شما شده و ممنونيم از كلمات بسيار زيبايتان. منتظر اشعار زيباي شما براي درج در وبلاگمان هستيم . يا علي . ( مسعود سبزواري جوزاني مسئول انجمن نويسندگان جوان ملاير )

................................................................................................

آقاي ونايي شاعر خوب و توانا سلام ما را پذيرا باشيد . متشكريم كه انجمن ما را قابل دانسته و آن را مورد عنايت قرار داده ايد . آرزوي موفقيت براي شما هنرمند ارجمند را از خدايمان خواستاريم . منتظر حضور دوباره تان هستيم. ( مصطفي ميرزايي مديريت وبلاگ )

..............................................................................................

 

 

 

 

نوشته شده توسط داستان نویسان ملایر در یکشنبه 1 مهر1386 ساعت 8:21 قبل از ظهر | لینک ثابت |

درباره وبلاگ
انجمن نویسندگان جوان ملایر
تاسیس : خرداد 1378

هیئت موسس :
مسعود سبزواری جوزانی
علیرضا روزبهانی
محمد عسگری

هیئت مدیره :
مصطفی میرزایی پیهانی
مسعود حسینی
فاطمه موسوی

مسئول انجمن :
مصطفی میرزایی پیهانی

نایب رئیس انجمن :
مسعود حسینی

روابط عمومی انجمن :
سعید حسین پور

مسئول امور اداری :
فاطمه موسوی
فهرست اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
پیوندهای روزانه
داستان (( فال )) نوشته مصطفی میرزایی در سایت زاگرس استوری
داستان (( دخيل )) نوشته مصطفي ميرزايي پيهاني در سايت آتي بان
داستان (تو ساده میشوی)مصطفی میرزایی در زاگرس استوری
نفرات راه یافته به دور نهایی مسابقه داستان و خاطره ملایر
فرصتی برای زنده ماندن نوشته مصطفی میرزایی در سایت کلاغ
آرشیو داستانهای نویسندگان جوان ملایر
تمام پیوندها
نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
نویسندگان
داستان نویسان ملایر
سعید حسین پور
فاطمه موسوی
مسعود حسینی
پیوندها
ابتدا ملاير را خوب بشناسيد
كافه داستان
داستانكده
نشريه داستانهاي زاگرس
انجمن نويسندگان كرج
انجمن داستان رودسر
انجمن ادبي قزوين
انجمن ادبي گناوه
انجمن ادبي اسفراين
انجمن ادبي تبريز
انجمن ادبي شاهين شهر
انجمن فرهنگي ادبي كاشان
انجمن نويسندگان كازرون
انجمن قلم ايران
انجمن قلم كردستان ايران
انجمن آفرينش داستان اصفهان
انجمن داستان مازندران
انجمن ادبي نور
انجمن ادبي نوشهر
انجمن داستان ايلام
انجمن داستان آبادان
اشعار مريم زندي
اشعار دكتر داوود بيات
اشعار محسن كريمي
اشعار مرتضي احمدوند
اشعار شبنم گودرزي
داستانهاي علي رضايي
داستانهاي استاد عليرضا روزبهاني
داستانهاي شهلا خيري
داستانهاي سعيد حسين پور
داستانهاي محمد رضا سبزواري
داستانهاي فاطمه موسوي
داستانهای سیامک احمدی
يادداشتهاي داود صفي
نشريه ادبي جن و پري
سايت جشنواره كشوري بانه
نشريه فرهنگي اجتماعي ( لر )
قصه خواني
خانه پدري
اولين سايت كودك و نوجوان ( نقاشي )
نشريه ادبي آتي بان
نشريه كلاغ
قالب بلگفا

طراح قالب
طراحی ودانلود قالب وبلاگ

کلیه ی مطالب وبلاگ 5shanbehhaanjm محفوظ است و کوپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز است. طراحی شده توسط یاس دیزاین

سایت ادبی دیگران ، ادبیات ایران و جهان
رهگذرنامه Baznegar هزار و یکشب SHahrzad شهرزاد سورئالیست www.avayedel.com LOGO

Ads by Ydc.ir