تبليغاتX
پنج شنبه هاباانجمن نویسندگان جوان ملایر

پنج شنبه هاباانجمن نویسندگان جوان ملایر

                                بسم الله الرحمن الرحیم

 

 صفحه وبلاگ این ماه انجمن را تقدیم می کنیم به بزرگ مردی که

به حق رهبر انقلاب داستان ایران است. روحش شاد.

 

  sadegh hedayat

در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح راآهسته در انزوا می خورد و می تراشد.

 

یکم شهریور ماه

جلسه این هفته انجمن نویسندگان جوان ملایر با صحبتهای مسعود سبزواری آغاز شد. باز خوانی فراخوان جشنواره استانی مهمترین قسمت از صحبتهای ایشان بود. اهمیت بالای این جشنواره و نتایج بسیار عالی کسب شده توسط نویسندگان انجمن در سالهای گذشته به نوعی باعث ایجاد رقابتی سنگین و جذاب میان سایر انجمنهای ادبی استان شده است. حضور غایبین سال گذشته جشنواره به خصوص استاد علیرضا روزبهانی و هوشنگ جعفری جوزانی و چندین نویسنده نامدار داستان استان در جشنواره امسال نوید مسابقاتی داغ و مهیج را  می دهد .احتمال می رود همچون سالهای پیش در گروه داوری این جشنواره حضور یکی از نویسندگان ملایری را شاهد باشیم.

 جلسه با شعر خوانی خانم صوفی به مناسبت نیمه شعبان و خانم نجفی ادامه پیدا کرد. محمد رضا سبزواری کاری با عنوان پیشانی ام درد میکند را خواند. فاطمه موسوی ( مواظب باش گم نشوی ) آقای خراسانی ( بگویی خیلی دوستش دارم ) و دو داستان نیز از مهدی اکبری و آقای حسین پور داشتیم. البته هوشنگ جعفری جوزانی نیز جدیدترین داستان اش را با نام (آن مرد کتاب دارد) را روخوانی کرد که داستانش همچون داستانهای قبلی اش مورد تحسین و تشویق حاضرین و به ویژه منتقدان انجمن قرار گرفت. داستانهای جدید نویسندگان جوان انجمن حاکی از آن است که احتمال بسیار زیاد امسال نیز بتوانیم در دو  قسمت داستان بلند و کوتاه نفراتی را در افراد برگزیده داشته باشیم.

اولین داستانی را که در آخرین ماه از فصل تابستان برایتان در نظر گرفته ایم نوشته خانم غزل شیری یکی دیگر از بانوان  نویسنده انجمن نویسندگان جوان ملایر است. این داستان در جشنواره ادبی استان ُ سال ۱۳۸۵ در بخش ویژه موفق به کسب عنوان برتر شده است.

 

 * تو را به آب داده ام *

 

خوب يادم نيست كه كي زاييدمت !!شايد شش، شايد هفت سالگي.زمان را گم كرده ام، خودم را هم. هرچه ذهنم را مرور ميكنم. فقط تو را به ياد مي آورم و صداي جيغ مادر كه در صداي گلوله ها خفه ميشود.

تو ، توي شكمم غلت ميخوري و محكم لگد ميزني و من به تو لبخند ميزنم و نگاهت ميكنم.حالا چشم دوخته اي به انگشتانم. وقتي نگاهم ميكني عاشق تر ميشوم  و دوست دارم تو را محكم توي بغلم فشار بدهم تا دوبا ره گرماي تنت بخورد به سينه هايم و راه بگيرد تا شكمم بعد آنقدر ببوسمت تا خسته شوم.

نگاهت ميكنم، اَنگشتان كوچكت را توي دستم ميگيرم آرام جلوي صورتم مي آورم و چشمانم را ميبندم .بو ميكشم ، بوي عطر ميپيچد توي بيني ام.ميخندم بعد درد ميپيچد توي كمرم بعد تير ميكشد تا تيره گردنم. آن وقت درد مثل پيچك از پايين شكمم ميكشد بالا.

لبم را محكم گاز ميگيرم و خون از گوشه لبم سر ميخورد روي چانه ام.

وقتي چشمانم را باز ميكنم رو به رويم نشسته اي و نگاهم ميكني. لبخند ميزنم، سرم را پايين مي آورم و با گوشه آستينم لبم را پاك ميكنم.

گرماي تابستان و شليك خمپاره ها عرقم را خشك ميكند. دستم را روي شكمم ميكشم، برجستگي اش را خوب لمس ميكنم و آرام آرام انگشتم را روي برجستگي گونه هايت پايين ميكشم و ميبرم كنار لبانت.

دستم را به كمرم ميزنم، ميخواهم خم شوم اما برجستگي شكمم بزركتر از آن است كه اجازه دهد جارو را از روي زمين بردارم. تو هم به نشانه اعتراض به شكمم لگد ميزني.آنوقت بود كه خانه ي                (( مامان سميه )) با خاك يكي ميشود و سر عروسك سميه جلوي پايم مي اُفتد و روي قهقهه هاي سميه خاك ميريزد. آنوقت بود كه مادر عبا به سر نكرده به طرف خانه شان دويد و من توي خاكي كه از خانه ها بلند ميشد گُمش كردم.

چشمانم را ميبندم و كنارت دراز ميكشم درد دوباره سراغم مي آيد. چشمانم را فشار ميدهم قطره هاي اشك از روي گونه هايم سر ميخورند  به گوشه ي لبم ميرسد، لبم را گاز ميگيرم، قطره اي خون در قطره اي اشك حل ميشود و سر ميخورند روي چانه ام . توي بيمارستان بودم ، مادر جيغ ميكشيد.. بلند جيغ ميكشيد. درد از شكمم داشت بالا ميزد.

حس ميكردم دل و روده ام ميخواهند از دهانم بزنند بيرون.

به تو كه كنار مادر آرام خوابيده اي نگاه ميكنم. روي شكمم دست ميكشم، برجستگيش ناپديد ميشود.بلوز مادر را بالا ميزنم جاي بخيه ها و چين ها روي شكمش بدنش را پيرتر كرده. بلوزم را بالا ميزنم و روي شكمم دست ميكشم و صافي اش را توي چين خوردگي هاي شكم مادر گم ميكنم.

سرم را فرو ميبرم روي گودي گردنت. بوي فرشته ها را ميدهي بوي عطرت تمام خانه را گرفته، اَخم ميكنم و ميگويم كمتر به خودت عطر بزن.

نميدانم مادر را كجا گذاشتم. شايد زنان همسايه  هل هله كنان او را با خود برده اند يا توي لباس سياهشان گمش كرده اَم.

تو را محكم توي بغلم فشار ميدهم برده بودمت زير سايه ي نخلي روبروي خرابه هاي خانه عمو. كه با صداي هواپيما گريه ات گرفت.خانه با خاك يكي شد...خاك روي سرم نشست.تو آرام شدي مثل پدر و عمو كه زير آوارها ساكت شدند.سرت را روي شانه ام ميگذارم.اشك از روي گونه ي خاك گرفته ام راه ميگيرد و خطي درست ميكند كه تا چانه ام ميرسدو بعد آرام روي سرت مي اُفتد.

تنها تو مانده اي برايم،از صداي جيغ مردم كه با صداي موشك و خمپاره يكي شده از ساك هاي مردم كه توي كوچه ها جا مانده است.و از محو شدن همه چيز زير تلي از خاك. كوچه آرام شد.تو آرام ميشدي وقتي توي بغلم ميگرفتمت و لالايي ميخواندم برايت، سينه ام تير ميكشد، شير توي سينه ام اذيت ميكند .بغلت ميكند آرام صورتت را جلو مي آورم اما تو سينه ام را توي دهنت نميگيري  و پسش ميزني . سنگيني شير سينه ام را افتاده تر ميكند.تو ميخوابي سينه ام را آرام توي دهانت ميگذارم و مك ميزني بعد  عبور شير را از توي رگهايم احساس ميكنم .

مي ترسيدم وقتي ميخواستم از روي خرابه هاي خانه رد شوم تا شايد گاو مامان هانيه كه هميشه مادر از او شير ميخريد را پيدا كنم و برايت شير بياورم تا تو ديگر گرسنه نماني.

شب ها صداي قورباقه ها و قهقهه سربازها كه توي ترانه هاي عربي گم ميشد تو را بيقرار ميكرد . توي بغلم ميگرفتمت و با تكه حصيري بادت ميزنم تا خوابت بگيرد.

وقتي سربازها در خانه ها را لگد ميزنند و در را ميشكنند و وارد خانه ميشوند تو را توي بغلم ميگيرم و زير خرابه ته حياط ميبرم. مچاله ميشوي در من و ميروي توي تنم يكي ميشويم. مينشينيم تا بروند. تو نگاه ميكني و ميخندي . توي بغلم تكانت ميدهم تا آرام شويو سرباز ها كه ميروند گاو مامان هانيه را هم با خود ميبرند. بغض گلويم را ميفشاذرد.نميدانم از كجا برايت شيرگير بياورم.

خود را كثيف كرده اي .ميبرمت زير پل خرابه ي روي رودخانه. تا سربازها ما را نبينند . لباسهايت را بالا ميزنم و از آستين بلوزت ميگيرم و از دستت بيرون مي آورم. بعد بلوزت را از سرت بيرون ميكشم. از پاهاي كوچكت ميگيرم و پاچه شلوارت را در مي آورم. آرام توي آب ميگذارمت تو جيغ ميگشي از سرماي آب كه مي دود زير پوست لطيفت. قهقهه ميزني و توي آب دست و پا ميزني، من نگاه ميكنم تا كسي نيايد. بعد لباسم را در مي آورم. مي آيم كنار تو. تو را توي بغل ميگيرم.خيسي بدنت گرماي بدنم را ميگيرد و بعد خودم را خيس ميكنم. تورا محكم توي بغلم ميگيرم تا اينكه گرماي بدنت بخورد به تنم و سينه هايم را گرم كند. ميخواهم بشويمت. تو توي بغلم ليز ميخوري .

آب ميخورد به كف پايم و خودش را ميكشد بالا . تو روي پاهايم كه روي ماسه دراز كشيده ام پا ميزني و خودت را توي بغلم مي اندازي.

نور آفتاب روي بدن سفيدت ميرقصد و من محكم بغلت ميكنم و عاشقتر ميشوم. نگاه كه ميكنم تو ديگر كنارم نيستي. همه جا را دوباره نگاه ميكنم. دلم خالي ميشود.خالي ، خالي.تو را به آب داده ام.

آب بر كف پاهايم ميخورد و عقب ميكشد و تو را با خود ميبرد.دستم را به طرفت دراز ميكنم. تو آرامي آرام ، آرام انگار كه خيلي وقت است  خوابيده اي و ديگر گرسنه نيستي . نزديك تو مي آيم و روي شن ها مي اُفتم.

ودستم را به طرفت دراز ميكنم.كاش براي يكبار هم كه شده به من ميگفتي مادر.

  

                               ( انجمن نويسندگان جوان ملاير )

 

logo image

 

 تصویر بالا مربوطه به جشنواره داستان مشهد میباشد. اونایی که مطالب مرداد ماه را خوب مطالعه کردند می دونند جریانش از چه قراره . در باره چیه ... فرصتش کی هست... چی باید فرستاد... به کجا باید فرستاد... میخوای اینا رو بدونی برو تو قسمت آرشیو روی مرداد ۱۳۸۶ کلیک کن . به همین راحتی.

نکته: نگذارید برای دو ماه دیگر مهلت ارسال آثار پایان شهریور ماه است نقطه سر خط .

 

جدیدا گویا محققان توی نوشتن داستان و شعر و اصلا بلکل توی ادبیات نان و آب پیدا کردن. یک لحظه دقت کنید به نویسنده این داستان . آقای علی رضایی . مهندس فیزیک محض . نیروی اولیه و ثانویه و کشتاور و پاندول و هالیدی و پیچ گوشتی کجا داستان و روح لطیف و کلمات جاودانه و زیبا کجا و در ذهن علی رضایی برای این دو هنر و حرفه جا فراوان یافت میشود. با هم مطالعه می کنیم یکی دیگر از داستانهای نویسنده ۲۲ ساله ملایری آقای علی رضایی را با نام...

 

                         زني كه ندانست چگونه روسپي شد

 

دود دور لامپ را گرفته بود.امامعلي پُك محكمي به سيگار زد.چشمانش خيس شده بود.با لحن محزوني گفت.

_ به خدا حاج اميد تا حالا كمربندم براي ناموس مردم باز نشده است.ولي خودت از ماجرا خبر داري، به خدا اين حق من نبود.

_ ديروز داشتم ماشين حاج فرهادي را ميشستم كه دايي ام آمد به من گفت: شاگرد قبلي حاجي ديروز وقتي سرويس بودي حاجي را ديده است كه به خانه شما ميرفته است. اگر يك خانوده توي ده اينطوري بود ضعيفه اش رو از گيس تو خلا آويزون ميكرد.بي غيرت از فردا كلاه قرمصاقي هم سرت بزار، حياكن...

امامعلي سيگارش را زير پايش له كردو سيگار ديگري گراند.

_ عرض ميكردم حاج اميد، به خدا ميخواستم زمين دهان باز كند و مرا بخورد تا اين حرفهارا نشنوم.مگر من چه گناهي به درگاه خدا كرده بودم كه اين لكاته رو تو دامن من گذاشت؟ هرسال محرم و صفر را تمام مشكي پوشيدم.دهه ي قتل را كار نكردم.دو شب شام دادم.آنقدر سينه زدم كه تمام موهاي سينه ام كنده شد.

امامعلي دستمالش را در آورد و اشكهايش را پاك كرد.سيگارش خاكستر شده بود.سرش را پايين انداخت واز مغازه بيرون رفت.                                                

-     بيا بريم خانه هم دارم . بچه هايم مدرسه رفتن و تا ظهر نمي آيند.

-   صبر كن دو تا لاشه قرار است برايم بياورند.وقتي درستشان كردم مي آيم. راستي گفتي شوهر داري يا مطلقه اي .

-     شوهرم رفته تهران تا فردا هم نمي آيد.

-   برو از دكان من بيرون . وگر نه با همين ساطور تكه تكه ات ميكنم... زنيكه هرزه... ما اينكاره نيستيم.درسته منزل نداريم ولي اهل اين كثافت كاري ها هم نيستيم. برو تا منكرات خبر نكردم...

-   خوب رفتم . ترسو... بگو نميتوانم.پول كه اَزَت نخواستم. ببين چقدر زمانه عوض شده...هي فردا نياي موس موس كني اگر حالا آمدي هستم فردا ديگه نيستم خود داني...

-     والله كه دست رو ضعيفه بلند نكردم و اگر نه از اين صلابه آويزونت ميكردم ... برو آشغال ، بي خانواده.

-     حاج اميد خستگي اين ده سال از تنم بيرون رفت . يك نفس راحت دارم ميكشم.

امامعلي سينه اش را جلو داد وسيگاري روشن كرد

به خدا ديگه كسي در ترمينال به من نميتونه حرفي بزند. همه شوفر ها لال مي شن

دايي ام زبانش ميبرد حلق و حنجره اش به هم مي آيد.

حاج اميد در نوشابه را باز كرد و به امامعلي تعارف كرد. امامعلي نوشابه را با يك نفس خورد. سيگارش را خاموش كرد. در حال خداحافظي كردن از حاج اميد بود كه در همين لحظه صداي جيغ زني از كوچه آمد.

    _ خون... خون...

      صدا خفه شد. 

                        (( انجمن نويسندگان جوان ملاير))

 

 

 

 

دوست دارم يك شب جمعه، كنم رو به حجاز

                                           بشنوم صوت زيباي اَنَا مَهدي صاحبَ الزَمان

 

ولادت تنها منجي عالم بشريت قائم آل محمد(ص‌‌ )حضرت مهدي( عج )مبارك

                                                                             مدير انجمن نويسندگان جوان ملاير مسعود سبزواري جوزاني

 

نشريه  ادبي با موضوع داستان كوتاه و بلند . بچه هاي انجمن  نويسندگان جوان ملاير و بچه هاي عاشق نويسندگي دستمان را بگيريد.

اوليه صفحه نشريه ادبي به آدرس  http://anjomandastanmalayer.blogfa.ir  نيازمند مطالب شماست.

اگر زندگينامه اي از نويسندگان صاحب نام عرصه داستان داريد.

اگر كتابي در ضمينه داستان كوتاه  مي شناسيد كه ميتواند براي نويسندگان نو پا مفيد و راهنما باشد .

اگر داستان كوتاه داريد  .

اگر خبر جالبي شنيده ايد يا خوانده ايد.

اگر داستان جديدي از نويسندگان گمنام مطالعه كرده ايد.

اگر از جشنواره هاي داخلي و خارجي اطلاعاتي داريد .

حتما براي ما بفرستيد تا با نام خود شما در وبلاگمان  از آنها استفاده كنيم.

ميخوايم كشف استعداد هم بكنيم توي فاميل و در و همسايه اگه نويسنده اي  ميشناسيدكه واقعا استحقاق معروف شدن رو داره آثارش رو همراه بيو گرافيش به آدرس وبلاگ بفرستيد. معروف كردنش با ما. منتظريم...

 

 

مطالعه اين داستان به افراد زير 16 سال توصيه نميشود .

     

             فرصتي براي زنده ماندن.

 

عقب ، عقب تاكسي قراضه ي سي سال پيشش را از توي حياط بيرون ميبردكه صفورا تندي پله ها را دو تا يكي پايين آمد و تيكه نانِ خشكي را كه توي دستش داشت را بالا گرفت و ماشين را از زيرش رد كرد . سرو گردنش را از توي شيشه داخل برد و صورت نشسته و كدرش را كج و ماوج كرد و گفت:

-       عيبي نداره زياد فكرش را نكن ديشب نشد؟ امشب

غلامعلي كه سگرمه هاش را تو هم كرده بود آينه ي جلو را دستكاري كرد و جواب داد.

-       تخم سگ ها ، شب و تا صبح ميشينند پاي تلوزيون و فوتبال، بعد صبح تا شب رو ميتمرگَند.

صفورا نازي كرد و با خنده گفت:

-       اينه ديگه . از قديم گفتند هركه طاووس خواهد جور هندوستان كشد.

تا خواست ادامه بدهد، غلامعلي دنده را جا رفت و گاز را فشار داد .

-       زِرت ... چه غلط ها ... طاووس. آخه چوب كبريت .اندازه ي كرم خاكي هم نيستي.زنيكه ي به درد نخور.

چشمهاي قرمز و پف كرده اش را چند بار باز و بسته كرد تا خواب از سرش بپرد. تا صبح پا به پاي بچه ها بيدار بوده تا بلكه بخوابند وبعد از چند هفته مريضي و دوره ي صفورا به كامي برسد.

بلند بلند با خودش حرف ميزند.فُحش ميدهد  و بد و بيراه ميگويد. دريغ از يك مسافر .انگاري مردم مرده اند.

توي پارك، آبي به صورتش ميزند و دقيقه اي قايمكي  به چند زن جوان در حال ورزش نگاه ميكند.

-       مردم  زن گرفته اند اينهو رَخش . گرماي تنشون مرده رو زنده ميكنه . ما هَم خير سرمون رفتيم زن گرفتيم اينهو رونالدينهو ...

ضبط ماشين را  روشن ميكند و موهايش را داخل آينه مرتب ميكند.

-       فكر كردي ... نميزارم كار به شب بكشه . پُر اين شهر زن خوب.

                                                                             ***

دستمال كاغذي را توي دستش مچاله ميكند . برايش مهم نيست كه موهايش شانه نكرده توي صورتش ريخته .دكمه هاي مانتو اش را نبسته . هركسي كه از آنجا رد ميشود با خنده و هيزي چيزي ميپراند.چشمان خيس و سرخش را ميبندد و به نيمكت آهني تكيه ميدهد.لبانش را گاز ميگيرد و هق هق هايش را در سينه پنهان ميكند. آب دماغش را بالا ميكشد و به آرامي بر ميگردد و به پشت سرش نگاه ميكند . به دختر بچه هاي كه از كنارش ميدوند لبخند ميزند . به آن  زنهاي جواني كه ورزش ميكنند خيره ميشود . به آنها حسادت ميكند. و براي چندمين بار با لبهايي آويزان با خود زمزمه ميكند.

- خدا جونم...كمكم كن.

 اِنگاري كه كسي صدايش كرده باشد به خودش مي آيد و از روي صندلي بلند ميشود. لبانش خشك ميشود. عرق زيادي روي پيشاني و گونه هايش مي نشيند. آستين مانتواش را پس ميزند و به ساعتش نگاه ميكند.در چشمانش حلقه اي از اشك پيدا ميشود.سعي ميكند كه بغضش نتركد.سرش را تكان ميدهد و با آستينش اشكش را پاك ميكند ، نفسي عميق ميكشد و در امتداد پياده رو به راه مي اُفتد.كفشهايش روي زمين كشيده ميشود و خش و خش ميكند.به انتهاي پارك كه ميرسد مي ايستد و با دست كتفهايش را مي مالاند.نگاهي به اطراف ميكند.كسي را نمي بيند. به كنار جاده ميرود و به دو طرف آن نگاهي مي اَندازد.خيابان خالي از ماشين و

 

اطرافش خالي از آدم .چرخي ميزند و مايوسانه به اطرافش خيره ميشود. بر ميگردد اتومبيلي در جاده پيدا ميشود.نفس عميقي ميكشد و كيفش را روي شانه هايش جا به جا ميكند. با تكان دادن سرش چيزي را تائيد ميكند. ماشين نزديك ميشود چشمانش را ميبندد و وارد خيابان ميشود . صداي ترمز ماشيني در سكوت خيابان مي پيچد.

غلامعلي به سرعت خودش را بالاي سر زن ميرساند. بايد از زني يا حداقل مردي كمك بگيرد. اما خيابان خلوت بود و سوت وكور.دستش را زير سَر زن ميبرد و به زانوهايش تكيه اش ميدهد. سر و بدن زن را نگاهي ميكند و نفسي راحت ميكشد.با نوك انگشتانش زير چانه زن ميزند.

-خانم جان... زنده اي؟

زن به آرامي چشمهايش را باز ميكند. يك نگاه به غلامعلي و ماشين  و يك نگاه هم به خودش كه كف خيابان ولو شده مياندازد و ميزند زيرگريه.

- من هنوز نمردم ...؟

-       خدا نكنه خانم.الحمد الله سالمي. آخه چرا اين كار را كردي ؟ ( دست زير بغلهاي زن كرد و گفت) بلند شو...  هرچي بود بخير گذشت.

زن دست برد و بازوها ي كلفت و نرم غلامعلي رو محكم گرفت .و سرش را روي سينه اش گذاشت.

-آقا تو رو خدامَنو تنها نزاريد. كمكم كنيد . مَنو با خودتون ببريد.

غلامعلي نگاهي به دستهاي سفيد زن كه محكم به دور بازويش حلقه شده بود انداخت و گفت:

-چه كمكي ؟كجا ببرمتون؟

- يك جاي خلوت. يك جايي  كه اين نتونه پيدام كنه .تو رو خدا...

غلامعلي پشت سر ش رو نگاهي كرد و پرسيد.

-       خانوم جان خدايي نكرده جايتون درد ميكنه ؟ سرتون ضربه ،مربه نخورده؟كسي اينجا نيست

غلامعلي كه كل حواسش به قد و بالا و سر و صورت زن بود با زحمت زن را  بغل زد و سوار ماشين كرد.

-نميدونم اين چيزايي رو كه ميگم باور ميكنيد يا نه؟ البته اونايي كه بايد باور ميشد ... بگذزيم.  

 ديشب توي خونه تنها بودم كه ديدم يك جوون خوش تيپ و خوشگل داره تو خونه قدم ميزنه . شما هم جاي برادرم هستيد. تازه دوش گرفته بودم . ترسيدم و سريع خودم رو پوشوندَم . اومدم داد بزنَم . گفت:  نترس . من به اين زيبايي كه ترس ندارَم . گفت كه ازراعيله و ميخواد من رو با خودش ببره.ترس و فرياد هم فايده اي نداشت آخه فقط من ميتونستم اونو با چشمام ببينم.

 به پاش اُفتادم. التماسش كردم. كه من جوونم.حالا، حالاها آرزو دارم. گفت: نه بايد همراهَم بيايي.اونقدر گريه والتماس كردم، تا دلشرو يك كم نرم كردم.گفت: تو پيمونه ي عمرت پر شده . ولي ميتونَم يك كمكي بهت بكنم .اونَم اينه كه تا فردا  كسي رو پيدا كني كه  جاي تو بميره. حالا در به در دنبال اون يك نفرم . به هركه گفتم و جريان رو تعريف كردم باور نكرد  . پدر ، مادر، برادر و خواهر دوست و آشنا. اينهم از ديشب هر جا ميرَم دنبالم مي آيد .وقتم كه تموم شد من رو حل داد جلوي ماشين شما . نميدونم چرا نمردم.

غلامعلي چشمي داخل ماشينش چرخاند . فقط خودش بود و آن زن. كِس ديگري نبود.سري تكان داد و توي دلش گفت: اَي ناكِس . چه راه هايي براي مخ زدن پيدا ميكنند. از جون مايه ميزارند . نگاهي به زن انداخت كه رو به صندلي كناري كرده بود و داشت حرف ميزد.

خوب آبجي... اَگه يكي پيدا بشه و جاي شما بميره كه نذاره شما بميريد. چيزي گيرش مياد يا نه؟

 

زن با خوشحالي گفت: هرچي كه بخواد.

غلامعلي ژستي گرفت و گفت:

_ خوب... من به جاي شما ميميرم...يك جورايي حيفه كه خانمي به زيبايي شما كه به كار ميايد بميره و ،بعد اين همه زن زشت و بي ريخت، زنده بمونند و  صد سال عمر كنند . (غلامعلي مكثي كرد و از آينه به صورت شاد و زيباي زن نگاهي انداخت.)البته به جايش شما هم بايد...

زن از خدا خواسته قبول كرد و به صندلي كناري نگاهي انداخت و گفت: اين هم از اون يك نفر تو رو خدا ديگه ولم كن .

غلامعلي خنده ي بلندي كرد و رفت يك جاي خلوت و ماشينش را پارك كرد. همه اش به اين فكر ميكرد كه امشب را زود ميخوابد و كلي حال زنش را ميگيرد .

 زن بعد از مرتب كردن مانتو و موهاي سرش، نگاه به صورت شاد و بي قوت غلامعلي كرد و گفت: آقا يك دنيا ممنون از اين ايثارتون اون دنيا تلافي ميكنم . اَگه كاري نداريد من ديگه برم. شما هم با اين اعزرائيل بريد اون دنيا.

 غلامعلي گفت: ما كه داريم ميميريم بزار يك بار ديگه اين صورت ماهت روخوب ببينم  . سرش را  برد جلو و ماچي از خانم گرفت و خنده اي كرد وخيره به زن شد كه با شتاب از آنجا دور ميشد.غلامعلي كه خوب  سبك شده بود كمربندش را سفت كرد و رفت نشست پشت رُل . همينطور كه داشت ميخنديد و كيف ميكرد. با خودش گفت:

_  اَي لا مذهب يادم رفت تلفني آدرسي چيزي ازش بگيرم.ولي عجب چيزي بود . اي كاش آدم به جاي يك جون هزار تا جون داشت تا روزي يكيشون و فداي اينا بكنه.

 اين ها را گفت و راه اُفتاد . هنوز به خيابان اصلي نزديك نشده بود كه از داخل آينه ديد كه يك جوان زيبا و هيكلي با صورتي درخشان و ماه گونه روي صندلي عقب نشسته و دارد نگاهش ميكند. جوان رو به غلامعلي كرد و گفت :الوعده وفا. برويم.

 

                                                   ((  اَنجمن نويسندگان جوان ملاير ))

 

داستان فرصتي براي زنده ماندن نوشته مصطفي ميرزايي پيهاني  . داستاني كه نگاه به زندگي شخصيتي ميكند كه در روز هزاران نفر مانند او را در اطرافمان مي بينيم. غلامعلي هايي كه كمبودهاي دروني و  عقب ماندگي هاي ذهني خود را در چيزي جستجو مي كنند كه شايد پايان خوش تري از پايان اين داستان  برايشان به همراه نخواهد داشت . راستي اگر يكروز فرصت داشته باشيد براي زنده ماندن چه كار ميكنيد؟

 

 

۴ شهریور - هفتمین سالگرد درگذشت  اخوان

 

 

 

 

قاصدك هان چه خبر آوردي ...

                                              از كجا ، و ز كه خبر آوردي

خوش خبر باشي اما ، اما

                                                          گرد بام و در من بي ثمر مي گردي

 

سالروزدرگذشت بزرگ شاعر معاصركشورمان استاد مهدي اخوان ثالث را به تمام شاعران و ادامه دهندگان راهش تسليت مي گوييم . يادش جاودان  .

 

 براي دانلود اشعار مهدي اخوان ثالث (( از اين اوستا - آخر شاهنامه - زمستان ))

بر روي اين آدرس كليك كنيد .

 اشعار استاد مهدی اخوان ثالث

 

 

داستاني ديگر از سركار خانم مريم كرمي را برايتان آماده كرده ايم با نام ...

                            

                         لطفا شمعداني ها را آب بدهيد

 

توي نامه نوشته شده بود. « سلام خانم اجازه مي خواهم دوستتان داشته باشم تا در خوابهايم شما را ببينم در حاليكه پرده ها را كنار زده ايد وآفتاب از ساقهاي سفيدتان بالا مي كشد و كلاف كرك ميان دامنتان هي بالا و پايين مي پرد . من كلاف را باز مي كنم تا كمكت كرده باشم.» و بقيه صفحه تا پايين سفيد بود و انتهايش امضايي با اسمي ناخوانا داشت                                      .
زن همانجا پشت و روي پاكت را نگاه كرد تا اثري از نشاني يا اسم فرستنده پيدا كند اما به جز آدرس گيرنده چيزي روي پاكت نديد . پاكت را از پستچي گرفت . از پله ها آمد بالا وگذاشتش لبه پنجره . بخار دهنش را روي شيشه ، ها كرد دستمال را روي شيشه كشيد .آب پاش را برداشت و شمعدانيها را آب داد . خم شد و نگاهي به داخل كوچه انداخت لباس هاي روي بند رخت هنوز خيس بودند. پنجره كه باز مي ماند از داخل خانه مي توانست قسمتي از ديوار خانه روبرو و مردي كه در چهارچوب پنجره نشسته بود را در قاب پنجره خودش ببيند                            
خانه سوت و كور بود . شيشه هاي كدري داشت كه مدت ها بود دستي به آنها كشيده نشده بود. به نظر مي آمد جز او كسي در خانه نيست .مي نشست پشت پنجره و كتاب مي خواند                                                .          
چند ساعت يكبار بلند مي شدو با فنجاني چاي بر مي گشت. . چاي را هورت مي كشيد و با برگه هاي روي ميز خودش را سرگرم مي كرد . مدت زيادي نبود كه در اين جا ساكن بود . خصوصا اينكه حضورش اصلا در كوچه حس نمي شد.آنقدر آرام رفت و آمد مي كرد كه كسي متوجه ورود و خروجش نمي شد.زمانهايي هم كه حضور داشت جلوي پنجره پشت ميز كارش مي نشست . وقتي نامه را از پستچي گرفت پشت و رويش را نگاه كرد تنهاآدرس گيرنده روي آن نوشته شده بود .
همانجا بازش كرد و خواندش                                                           : « سلام خانم. وقت بخير .دوستي داشتم كه ميگفت خدا زنها را بيشتر دوست دارد چون با محبت تر از مردها هستند. براي همين زنها زيبايند. مثل گلها. اي كاش اسم شما هم اسم يك گل باشد.اجازه هست باز هم برايتان نامه بنويسم .» اين بار كاغذ كوچكي بود كه امضاء هم نداشت با همان خط قبلي نوشته شده بود. نمي دانست از نامه رسان تشكر كرده يا نه . وقتي يادش آمد كه پله ها را تا بالا آمده و نامه را گذاشته بود روي نامه قبلي . «چه كسي مي تونه باشه ؟» هر چه فكر كرد كسي به ذهنش نرسيد. فقط يك نفر مانده بود . « از همون اول هم بايد مي فهميدم كار كي ممكنه باشه » ولي فاصله ما كه بيشتر از دو تا پنجره نيست چرا نامه؟                                                                   
برگشت تامرد را ببيند .جوان بود خيلي جوان. شايد اگر زن بچه اي داشت همسن و سال او بود. عينكي گرد به چشمها داشت و خط باريكي از موهاي نازك كه پشت لبهاي به هم چفت شده اش سبز شده بود به چهره اش حالتي متفكر مي داد. درست مثل شخصيتهاي سياسي فيلمها . فقط يك پالتو و يك كلاه لبه دار كم داشت.                                                       .
بوي غداي ته گرفته اتاق را پر كرده بود زن دويد طرف آشپزخانه « بهتره به اش نامه بنويسم و بگم كه فهميدم . » مرد برگه هايش را دسته كرد . « اما اگه كار اون نباشه ؟! من جاي مادرش حساب ميشم.                                                        
 
دستهايش را با پيش بندش پاك كرد . پيراهن گل درشتي پوشيده بود . اندام بلند وكشيده اش توي پيراني كه خودش دوخته بود زيباتر به نظر مي آمد . صورت درشت و گونه هاي برجسته با چشمهاي مورب قهواه اي اش را از مادرش به ارث برده بود                                               .
با اين حال يكصدم از زيبايي آن را نداشت. شوهرش را كه از دست داد تنها ماند تو ي خانه و عشقش شد شمعداني هاي لبه پنجره . آبشان ميداد و مثل بچه ها از آنها مراقبت مي كرد . دستمال توي دستش مي گرفت و توي خانه قدم مي زد .تا امروز به اين فكر نكرده بود كه ممكن است كسي از او خوشش بيايد. « بايد لباسمو عوض كنم . شايد مناسب سنم نباشه يعني اون نمي تونه حدس بزنه كه من چند سالم ممكنه باشه ؟!» و ته دلش از اينكه جوان مانده بود خوشحال شد                             .
آلبوم عكس هاي قديمي اش را ورق زد و روي عكس ها مكث كرد . توي يكي از عكسها دسته هاي روسري كوتهاس را روي سرش گره زده بود همين حالا هم وقتي شيشه پاك مي كرد گره روسري اش را اينطور مي بست . شوهرش دستش را طوري انداخته بود روي شانه اش كه زن كج شده و لبهايش به خنده از هم باز شده بود. اين عكس را در اولين آشنايي هايشان در يك عكاسخانه قديمي انداخته بودند . قشنگ ترين عكسي بود كه داشت                                       .
زن ملحفه سفيدي را از پنجره آويزان كرده بود و داشت در هوا تكان ميداد.شايد صداي تكان ها نگذاشت صداي پستچي را خوب بشنود. «خانم ببخشيد نامه داريد » « مي شه از در بندازيدش تو » « ولي بايد اينجا رو امضاء » و با انگشتش به دفتري كه دستش بود اشاره ٍكرد                                              .
حالا سومين نامه را هم خوانده بود و گذاشته بود كنار آن دوتاي قبلي . متن نامه را يكبار ديگر خواند. « سلام خانم نمي دانم نامه هاي من را مي خوانيد يا نه اما من مي خواهم باز هم براي شما حرف بزنم. حق داريد اما سعي نكنيد بفهميد نويسنده نامه ها كيست .اينطوري بهتر است هميشه هم لازم نيست آدمها رد پايي از خودشان به جا بگذارند .همين كه همديگر رادوست داشته باشند كافي است.شما همين لاان كنار من هستيد حستان مي كنم . حتي مي توانم حدس بزنم عطر تنتان چه بويي مي دهد بوي آب يا شايد بوي لباسهاي آب كشيده شده . بوي چاي دم كرده ميان آشپزخانه محقر و نمناك . من همه اينها را حس ميكنم                                 
زن فكر كرد اين چه احمقي ي كه منتظر جواب نمي مونه آخه تا كي اين بازي بايد ادامه پيدا كنه .سعي نكنيد بفهميد نويسنده نامه كيه .آخه چرا ؟! » زن همينطور كنار پنجره نشست و به بيرون خيره شد. خطوط چهره مرد جوان به هم نزديك شده بود.دستش روي كاغذ بالا و پايين مي رفت مثل اينكه روي كاغذ نقاشي مي كرد .
زن گفت «آقا مي شه اسمتونو بدونم؟» جوان نشنيد شايد آنقدر در كارش غرق شده بود كه هيچ را صدايي رانمي شنيد حتي صداي يك زن . زن برگشت توي اتاق از راديو يك آهنگ تركي پخش مي شد زن هوس كرد كمي پاهايش را برقصاند . راديو را خاموش كرد و دوباره پرسيد :«اسم شما چيه ؟» يقين كرد مرد حتما صدايش را نمي شنود. مرد لبخند زده اما چيزي نگفته بود.دستش همچنان روي كاغذ كش كش صدا مي كرد                            .
خودش هم نفهميد چرا به سرش زد براي مرد نامه بنويسد . به جز آن روز روزهاي ديگر هم صدايش زده و خواسته بود سر صحبت را باز كند .خواست كمك بگيرد. اما به جز لبخند چيزي نديده بود.يك روز قبل از آنكه شروع كند به نوشتن نامه از مرد پرسيده بود . « تنهاييد ؟ » و مرد بعد از چند بار كه زن سعي كرده بود با حركت دست و سر به او بفهماند سرش را به علامت تاييد تكان داده بود.
مرد نامه را از دست پستچي گرفت از پله ها بالا رفت . نشست روبروي پنجره و بازش كرد                                                                .
«
سلام آقا هر چه داد زدم صدايم را نشنيديد نامه هم چيز خوبي است البته اگر شما اجازه بدهيد . الان كنار دست من پنج شش تا نامه هست كه نمي دانم كي برايم فرستاده . اما خوب ميگويم بهتر نيست شمعداني هاي لبه پنجره تان را آب بدهيد . اگر خواستيد بعدا برايتان مي نويسم چطور بايد ازشان مراقبت كنيد .راستي چرا ا اينقدر زياد كتاب مي خوانبد خسته نمي شويد . خوب البته كه نه وگرنه نمي خوانديد. از من خواسته دنبالش نگردم . همان كه برايم نامه مي فرستد خواستم از شما كمك بگيرم
                                                     ((
زن نامه را توي صندوق پست انداخته بود. بعد فكر كرد فاصله ما كه بيشتر از چند قدم نيست چرا پستچي رو توي زحمت بندازم . و هر روز بعد از اينكه شيشه ها را دستمال مي كشيد و شمعداني ها را آب مي داد و هرسشان مي كرد كاغذي برمي داشت ومي نشست روبروي پنجره و مي نوشت . در اين فاصله نامه هايي كه به دست زن مي رسيد كم نشده بود زن آنها را از پستچي مي گرفت . مي خواند و روي بقيه مي گذاشت و تا از كارهاي خانه دست مي كشيد هوس مي كرد براي مرد درد دل كند. و از هه چيزهايي كه سالها براي كسي تعريفشان نكرده بود حرف بزند. توي نامه اي كه اخيرا به دستش رسيده بود نوشته شده بود : « شما خيلي زيباييد خانم به زنهاي ترك شباهت داريد. » مادر بزرگش از تركهاي قزاق بود. وصف زيبايي اش را هميشه ازمادرش شنيده بود مادر مي گفت :« با اينكه خواستگارهاي سرشناسي داشت خوشبخت نشد آخرش هم دق كرد .» صداي زنگ را شنيد . دستكش را از دستش بيرون آورد . از پله ها پايين رفت .« با يد پستچي باشه» مرد پشت در ايستاد. زن را كه ديد گفت : « » و از تكانهاي سر و دستهايش مي شد فهميد كه سلام مي كند. مرد لال بود. زن فكر كرد : « بايد مي فهميدم .» نامه را از دستش گرفت و در بهت و ناباوري نگاهش كرد . مرد لبخند زد و رفت. همراه نامه پاكتي بود كه زن وقتي بازش كرد شوكه شد. خودش را ديد در حالتهاي مختلف در چهارچوب پنجره كه با مهارت استادانه اي طراحي شده بود. روي پاكت هم هيچ اسم و نشاني از فرستنده وجود نداشت. توي نامه نوشته شده بود : « سلام خانم شما مرا ياد مادرم مي اندازيد ممنون كه اجازه داديد دوستتان داشته باشم ».زن ادامه نامه را نخواند نامه را انداخت روي بقيه نامه ها.

 

                                (( انجمن نويسندگان جوان ملاير ))

 

اميدوارم از داستان لذت برده باشيد . ما همچنان منتظر نظرات و پيشنهادتان هستيم .

 

با ما مكاتبه كنيد.   www.alirezaie16@yahoo.com

 

ملاير ميدان دكتر بابك كتابخانه علامه مجلسي انجمن نويسندگان جوان ملاير

 

 

 

     فراخوان جشنواره داستان كوتاه بانه       

 

آبانماه 1386 ايران كردستان شهرستان بانه نهمین جشنواره داستان 

اداره فرهنگ  و ارشاد  اسلامي  استان كردستان  از تمام  نويسندگان  ايران زمين  دعوت  به  عمل    مي آورد .

1 داستانهاي فارسي  2 داستانهاي كردي   3 مقاله با محوريت داستان كوتاه

داستان نويسان فهيم ايراني . آثارتان را همراه با فرم مخصوص شرکت در جشنواره تا 31 شهريور ماه 1386 به آدرس :

كردستان _ بانه _ مجتمع فرهنگي هنري اداره فرهنگ و ارشاد اسلامي بانه _ دبيرخانه جشنواره داستان بانه

ارسال كنيد.

نكته : 1 _ هر نويسنده ميتواند تنها با دو داستان در جشنواره شركت كند . 2 هر داستان بايد در 4 نسخه تايپ شده  كه تنها نسخه اول آن بايد همراه مشخصات شخصي نويسنده باشد به دبيرخانه ارسال شود . 4 CD داستانها كه با نرم افزار word   تايپ شده راهم را آثار ارسال فرماييد . 5 داستانهاي شركت داده شده در ديگر جشنواره هاي  كشور از جشنواره خذف مي شوند . 6 شركت كنندگان در بخش داستان كردي ترجمه فارسي آن را نيز همراه اثرشان ارسال فرمايند.

جشنواره امسال  بخش ويژه خود را به داستان كودك اختصاص داده كه به فرا خوان اين جشنواره نويسندگان 7 تا 14 ساله مي توانند داستانهاي خود را در هر موضوعي همراه با كپي شناسنامه به دبيرخانه جشنواره ارسال كنند .

 ياد آوري اينكه مهلت دريافت آثار تا وقت اداري 1 مهرماه 1386 مي باشد و مدت آن قابل تمديد نمي باشد . در تاريخ 25 آبان 1386 در طي مراسمي به نفرات برگزيده لوح يادبود و جوايز نفيسي اهدا خواهد شد .  در ضمن براي نفراتي كه آثارشان به بخش نهايي جشنواره راه پيدا كند دعوت نامه به منظور شركت در مراسم اهدا جوايز ارسال خواهد شد .

 

                                                       ( اداره فرهنگ و ارشاد اسلامي استان كردستان )

 

برای تهیه فرم شرکت در جشنواره روی این آدرس کلیک کنید .

 

http://banedastan.blogfa.com      ( با تشکر مدیریت وبلاگ )

 

 

 

داستان كوتاه زير نوشته خانم شهلا خيري است . داستانهاي اين نويسنده جوان جدا از جذابيت هاي خاصي كه به همراه دارد  داراي يك ويژگي جالب ديگر نيز ميباشد كه مانند آن را در داستانهاي ديگر ايشان به وضوح خواهيد ديد و آن انتخاب فضاي داستاني سخت و خشن به دور از احساسات دخترانه است . در داستان ابرها ميخواهند ببارند پسر بچه اي را مي بينيم كه قرار است وردست يك استاد چاه كن يا مقني شود تا براي باغ هاي باران نخورده روستايشان چاه حفر كنند . چرخاندن چرخ چاه و در قسمتي وارد شدن پسر بچه به داخل چاه و تعريف فضاي داخل چاه عميق و سختي هاي كار مقني گري را ما از زبان نويسنده اي زن ميشنويم . شايد تصور اينكه درته يك چاه اين داستان نگاشته شده باشد سخت به نظر آيد ولي خواننده سنگيني هواي ته چاه و حتي سنگيني دلو پر از خاك را به خوبي احساس مي كند. با داستان همراه ميشويم.

 

                                 ابرها ميخواهند ببارند

 

از ديشب تكه هاي بزرگ ابر آسمان را پوشانده. هوا گرفته ، نيم گرم و كسل كننده است. مثل روزهاي قبل و خفه ي اين ماه ابر ها وعده ي باران مي دهند اما نمي بارند . ماه هنوز آنقدر بالا هست كه جاده ي باريك منتهي به زمين هاي بيرون ده را روشن نگه دارد . ساعتي از سحر گذشته كه راه مي افتيم . جاده به نيمه نرسيده، مي شود زمين ها را ديد . ملاك گفته بود (( نميشه دست رو دست بذاريم ... محصول از دست ميره . آسمون هم كه خست به خرج ميده . چاره اي نداريم بايد چاه بزنيم )) و از همان روز قرار شد من وردست  مقني باشم . او حالا چند قدم جلوتر از من ، كنار جاده را گرفته و پيش مي رود بدون اينكه حرفي بزند. چشم به زمين هاي اطراف دوخته. هوا روشن تر شده است و نور ماه بي رمق . كم كم راهمان را كج مي كنيم داخل زمين ها . مي توانم چرخ چاه را ببينم . چشمهايم مي سوزند . دلم مي خواهد تمام اين ابرها را بگيرم و بچلانم تا يك قطره باران هم برايشان باقي نماند ، آنوقت ديگر مجبور نيستم صبح زود از خواب بيدار شوم و اين جاده لعنتي تكراري را پا به پاي مقني قدم شمار كنم . صداي خَش دار مقني توي دلم را خالي مي كند.

_ پسر اون گلنگ رو از تو آلونك بيار

به طرف آلونك خشتي وسط زمين مي روم.آلونك تاريك است و فقط خطي از روشنايي دم صبح از چارچوب خالي وسط ديوار روي تارهاي عنكبوت داخل آلونك مي پاشد و خطوط نوراني و پاره پاره تارها بيني ام را قلقلك ميدهند . كلنگ را از گوشه ديوار بر ميدارم مقني مشغول وارسي چاه است . پايش را لبه چاه مي گذارد وپايين مي رود . منتظر مي مانم تا صدا بزند . بعد كلنگ را توي دلو مي گذارم و با صداي مقني مي فرستم پايين . چرخ جير جير صدا مي دهد . سِره ها در طول زمين هاي اطراف از پي جفتشان مي پرند. زمين ها سكوت سنگيني دارند . انگار به چيزي فكر مي كنند ، عميق و نفس گير ، مثل مقني وقتي به زمين ها خيره مي شود . صداي مقني سكوت فضا را مي شكند .

_ بكش بالا...

چرخ چاه را مي چرخانم . ريسمان دورش مي پيچد و كوتاه مي شود . دلو را از لبه چاه مي گيرم و خالي اش مي كنم . خاكش نرم و سرد است . دلو را بر مي گردانم پايين .هوا دم كرده ، روي زمين سنگيني مي كند . تا ظهر خيلي مانده و فقط صداي مقني است كه هر چند دقيقه يك بار سرد و بي روح تكرار مي شود .

مقني بالا مي آيد و خودش را از لبه ي چاه بيرون مي كشد . به چاه اشاره مي كند .

_ كلنگ ته چاهه ... بلدي كه پايين بري ؟

به من بر ميخورد از نگاه سنگينش بدم مي آيد . از اينكه بي دست و پا فرضم مي كند حرصم مي گيرد بعد از چند روز اين اولين باريست كه ميخواهم بروم ته چاه . دست و دلم به كار نمي رود . چرخ چاه را وارسي مي كنم . لبه ي چاه مي ايستم . تاريك است نمي توان فهميد چقدر عمق دارد . پايم را مي گذار م لبه ي ديواره . پشتم را به ديواره ي روبرو تكيه مي دهم . كم كم پايين مي روم . هواي دم كرده ي چاه روي سينه ام سنگيني مي كند . همه اش مي ترسم پاييم  ليز بخورد و بيفتم ته چاه . پشتم را محكم تر به ديواره مي چسبانم. جا پايم را محكمتر مي كنم . بالا را نگاه مي كنم همه جا تاريك است و فقط تكه اي از آسمان از دهانه چاه پيداست.مثل اينكه كسي با قيچي آسمان را به اندازه دهانه چاه بريده باشد . آهسته پايين مي روم . قاپ پايم به كلنگ  برخورد مي كند و پوستش كنده مي شود . به نظرم اين چاه از دو چاه قبلي كه به كمر خوردند و نيمه كاره ماندند عميق تر است. اين چند ماه بي باراني ، مقني گري را خوب بلد شدم. دست و دلم به كار نمي رود اگر اين بار هم به كمر بخوريم چه ؟ صداي مقني از دهانه چاه روي سرم آوار مي شود .

_ هي پسر چه كار مي كني ؟ هنوز نتونستي يه دلو رو هم  پر كني؟

چند كلنگ مي زنم و دلو را پر مي كنم (( بكش... بكش بالا )) اين را امري مي گويم . دلم مي خواهد مقني هم اين را بفهمد . اما او هيچوقت حرفي نميزند . مثل تمام روزهاي اين چند ماهه. اوايل سعي مي كردم به بهانه اي سر صحبت را باز كنم . از سكوت بدم مي آمد . ولي او هيچ وقت چيزي نمي گفت و فقط نگاه سنگينش را پهن ميكرد روي صورتم . حالا به سكوت عادت كرده ام و فقط به صداي سره ها گوش مي كنم.صداي مقني دوباره آوار مي شود

-      هي پسر تا تو داري كلنگ مي زني  مي رم تو آلونك ريسمان بيارم ... اين يكي نازك شده ، بايد عوض بشه چطور نفهميدي ؟

و بدون اينكه منتظر جواب بماند راه مي افتد مي رود . كلنگ را مي اندازم آن طرف و سرم را تكيه مي دهم به ديواره چاه. دوباره به دهانه چاه نگاهي مي اندازم . ابرها خيال باريدن ندارند. احساس كسالت و خفگي مي كنم . درد مي پيچد توي كمرم . فكر مي كنم  ديواره چاه دارد به هم مي آيد . فشارش را روي تنم حس مي كنم . دانه هاي درشت و شور عرق از روي پيشاني ام راه مي گيرند پايين و از نوك بيني ام مي افتد .مقني را صدا مي زنم . جواب نمي دهد  نفس عميقي مي كشم . كلنگ را بر مي دارم . سعي مي كنم به چيزي فكر نكنم .تند تند شروع مي كنم به كلنگ زدن.به نظرم يك ساعتي از رفتن مقني مي گذرد . كلنگ را محكم به زمين مي زنم ، ضربه كلنگ بر مي گردد . درد شديدي انگشتانم را بي حس مي كند . توي دلم خالي مي شود . آهسته تر ضربه اي مي زنم . تكه سنگي ازكف چاه بيرون مي پرد . نفس راحتي مي كشم و با سر آستينم عرق پيشاني ام را پاك مي كنم . احساس كرختي مي كنم. بدنم بي حس شده است . چيز خنكي روي صورتم مي افتد . به صورتم دست مي كشم . خيس است بالا را نگاه مي كنم . اينبار چند قطره آب مي افتد روي صورتم .صداي رعد و برق مي پيچد توي چاه . تا جايي كه مي توانم فرياد مي زنم و مقني را صدا مي كنم . كسي جواب نمي دهد . دانه هاي باران درشت تر مي شود . دلم مي خواهد ديواره چاه را چنگ بزنم و بروم بالا . باران هر لحظه سنگين تر مي شود . بوي خاك نم خورده مي پيچد توي چاه و مستم مي كند . خاك هاي كنار دهانه مي ريزد روي سرم . نمي توانم بالا را نگاه كنم . مي نشينم كف چاه و سرم را بين زانو هايم مي گيرم . دانه هاي باران مي خورند پشت گردنم مور مورم مي شود . نمي توانم فكرم را جمع كنم . چشمهايم را مي بندم . احساس مي كنم باران كمتر شده ، نم نم مي بارد .  كلنگ را بر مي دارم و محكم به زمين مي زنم . باران بند آمده است . چيزي روي دهانه سايه مي اندازد . بالا را نگاه ميكنم مقنيست داد مي زنم

- كجا بودي ...؟

مقني در حالي كه ريسمان را عوض مي كند مي گويد:

-      توي آلونك ريسمان نبود رفتم ده .

ميخواهم بگوييم ديدي چه باران تندي بود ؟ كه دلو را پايين مي فرستد و مي گويد :

-      بجنب ... امروز خيلي وقت تلف كرديم .

دلو پر شده را بالا مي كشد . مقني فرياد مي كشد

-      خدا را شكر . پسر ... خاك خيس

دلو را مي فرستد پايين . مي خواهم بگويم (( خاك از نم باران... )) كه مقني صدا ميزند

-      بيا بالا

 پاهايم را داخل سوراخهاي ديواره چاه به حالت قيچي قرار ميدهم و مي روم بالا. وقتي به دهانه نزديك مي شوم نور چشم هايم را ميزند. از لبه چاه بيرون مي آيم . مقني بدون اينكه به من نگاه كند از لبه چاه پايين مي رود .سرم دَوَران دارد به زمين ها نگاه مي كنم . خشك و دم كرده اند . تكه هاي بزرگ ابر هنوز آسمان را پوشانده اند. انگار هيچوقت نباريده اند . سيلي محكمي به خودم مي زنم . نكند خواب باشم . صداي مقني را از ته چاه ميشنوم .

-      بكش بالا

منگم . بي اختيار چرخ را مي چرخانم . دلو را از لبه ي چاه مي گيرم . پر از گل است . مقني داد مي زند .

-      آب ... به آب رسيديم

به آسمان نگاه مي كنم ابرها ميخواهند ببارند.

 

                                (( انجمن نويسندگان جوان ملاير ))

 

 

پانزدهم شهريور ماه

 

با توجه به تعطيلي پنجشنبه هفته پيش از طرف هيئت دولت به مناسبت جشن نيمه شعبان و تعطيل شدن جلسه انجمن به دليل فوق ، انتظار مي رفت كه در اين جلسه با حضور تعداد بيشتري از اعضاي انجمن و داستان هاي بيشتري نيز روبرو باشيم كه خلاف اين تصورات روي داد و داستان زيادي كه خوانده  نشد هيچ نيمي از صندلي هاي انجمن نيز خالي ماند . شايد تقارن روز و ساعت تشكيل انجمن با بعد از ظهر پنجشنبه خود دليلي باشد براي اين اتفاق كه كمتر در انجمن اتفاق مي افتد.

به هر حال انجمن با كمي تاخير توسط صحبت هاي مسعود سبزواري جوزاني مديريت انجمن رسميت پيدا كرد. صحبت هايي كه به قول خود آقاي سبزواري همه از سكه و جشنواره بود . فراخوان داستان كوتاه بانه به خاطر افتخارات و عناويني كه در دوره هاي گذشته اين جشنواره بچه هاي انجمن كسب كرده اند در اولويت قرار گرفت و تاكيد بسيار زياد بر شركت در اين جشنواره بزرگ و مهم شد. سپس از جشنواره داستانهاي ايراني كه در مشهد برگذار خواهد شد صحبت كرد و هم از جوايز نفيسي كه براي برگزيدگان به همراه دارد . سبزواري در ادامه از نويسندگان نوجوان و نو قلم انجمن خواست كه با شركت در اين جشنواره هاي مهم و قوي خود را محك بزنند اگر حتي در آنان موفقيتي حاصل نكنند. سبزواري خود نوشتن داستان را بزرگترين موفقيت دانسته و شركت در اين مسابقات را مفيد براي كسب تجربه و تنوع در كار داستان نويسي بشمار آورد. و همچنين  رو به نويسندگان با تجربه تر علاوه بر مفيد بودن جشنواره ها براي ايشان آن را به نوعي مضر نيز دانست . داستان براي گرفتن سكه و مخصوص جشنواره ها داستان نوشتن را بسيار بد براي آنان دانست و امثال اين نويسندگان را به الاغ هاي سكه اي كنار خيابان تشبيه كرد كه هنگام گرفتن سكه حركت مي كنند و موزيك مي زنند.

بعد از سخنان مديريت انجمن، آقاي مرتضي اديب با دو بيتي زيبايي فضاي انجمن را ادبي كرد . نوجوان نوقلم خانم نجفي دومين كار خود را با نام ( خدا كند توي كفشم آب نرود ) را خواند مهدي اكبري همچون جلسات پيشين كار بدون نامش را ارائه داد. سعيد حسين پور جوان ديگر انجمن كاري متفاوت با نام ( سه تار ) را خواند. علي رضايي جديدترين داستانش را با نام ( لبهاي روي آينه ) را رو خواني كرد مهمان ارجمند انجمن آقاي قرباني شعر زيبايي از سروده هاي خودشان را به اهالي داستان هديه كردند و فاطمه موسوي با يك كار قوي و زيبا و منتقد پسند اما بي نام دفتر داستان هاي اين هفته انجمن را بست . حسن ختام جلسه هم مزين به غزلي زيبا از شاعر نام آشناي استان همدان محسن كريمي شد.

                                                            انجمن نويسندگان جوان ملاير     15/6/1386

 

 

                مسابقه داستان كوتاه يوسف

 

moghadas

 

معاونت ادبيات و انتشارات بنياد حفظ آثار و نشر ارزشهاي دفاع مقدس برگذار مي كند.

دومين دوره مسابقات سراسري داستان دفاع مقدس با نام(( يوسف )) به همت بنياد حفظ آثار پاييز 1386 برگذار مي شود.

 نويسندگان علاقمند به شركت در اين مسابقه بزرگ مي بايست داستان خود را تا نيمه دوم آبان ماه به دبيرخانه اين مسابقه واقع در تهران بزرگ ارسال كنند. هيچگونه محدوديتي براي تعداد آثار ارسالي وجود ندارد اما حجم هر داستان  نبايد بيشتر از 4000 كلمه باشد و داستانها بايد در برگهa4     تايپ شده يا با خط خوانا نوشته شده باشد . آثار راه يافته به دور نهايي در قالب كتابي مشترك يا مستقل به چاپ خواهد رسيد.

در انتها با تشخيص هيئت داوران اين مسابقه بيست داستان به عنوان آثار برتر انتخاب مي شوند كه به داستان اول 10 سكه بهار آزادي به داستان دوم 7 سكه بهار آزادي به داستان سوم 5 سكه بهار آزادي هديه داده خواهد شد وبه نفرات چهارم تا بيستم هم هر كدام يك سكه بهار آزادي به رسم يادبود اهدا مي شود.

آثارتان را تا 15 آبان ماه 1386 به آدرس : تهران خيابان شهيد بهشتي خيابان شهيد سرافراز كوچه شهيد حق پرست پلاك 33 طبقه چهارم ارسال فرماييد .

 

 

 سلام به شما مهربانان

بزرگترين لذتي كه تمام خستگي روزانه من رو از توي بدنم خارج ميكنه و به جاش انرژي و عطش بيشتر تلاش كردن رو ، انتقال ميده پيام هاي شما دوستاني است كه بنده و دوستانم را مورد لطف و عنايت بسيار زيادتون قرار ميديد و بيشتر اونايي كه داستانهاي ما رو نقد مي كنند .

 دوستاني گه از وبلاگ تعريف كرديد خيلي ممنون و سپاس گذار از اينكه منت بر من گذاشته و به وبلاگ انجمن نويسندگان سر زديد و بيشتر وقت گذاشته ايد و از ما تعريف كرده ايد . اما حقيقت امر اينست كه هدف اصلي ما از اين نوشته هاي داخل وبلاگ گرفتن تجربيات و تفكرات شما در قالب نقد هاي سازنده تان مي باشد. دوستاني لطف كرده اند و چندي از داستان ها را نقد كرده اند خيلي سپاس گذار هستم . حتما به زودي قسمتي اماده مي كنم براي ارائه نقد ها و صحبت هاي شما تا نويسندگان انجمن انتقادات وارد شده بر داستانهايشان را از طرف صاحبنظران داستان فهم بخوانند و ترتيب اثر دهند . توانايي ما فقط تشكر از زحمات شما دوستان است .

 

((داستان خواهر خوبم ، نويسنده آينده دار عرصه داستان بانوان ،سركارخانم فاطمه موسوي را به پاس  قدرداني تقديم مي كنم به همه عزيزاني كه ما را مورد لطف قرار داده اند .))

 

                                    سکوت                           

 

با دستش موهايش را نوازش ميكند.دستش چرب ميشودو وسط موهايش به گره هاي مو مي رسد. روي تخت فنري پدرش جابه جا ميشود.حركت فنر ها را زير كمرش حس ميكند. ساعت از 9 صبح گذشته است.صداي تلفن روي مغزش راه ميرود. تلفن دو بوق كوتاه پشت سر هم ميزند.(( سلام ... اميري هستم ، اگه به مدرسه نمياين تماس بگيريد تا من از آموزش و پرورش تقاضاي معلم جديد كنم. ممنون. خداحافظ ))

آينه او را نشان ميدهد و خطوط سي ساله اي را كه سكوت روي صورتش ايجاد كرده است. شقيقه هايش درد ميكند .شقيقه هايش را ميمالد. صداي مونا و شوهرش توي سرش ميپيچد، بچه ها توي راه پله ميدوند و زن هاي همسايه توي گوش هم پچ پچ ميكنند. به آنها سلام ميكند. از كنارش رد ميشوند انگار او را نمي بينند و صدايش را نمي شنوند. توي آتش دراز كشيده است و تخت ذوب ميشود و انگار شعله هاي تن اوست كه تخت را ميسوزاند . جيغ ميكشد و بختكي گلويش را فشار ميدهد. گلويش داغ داغ است، زنهاي همسايه به طرفش مي آيند و مونا و شوهرش دعوايشان شده است.. بختك گلويش را فشار ميدهد (( كمك كنيد... كمك)) وسط تخت مينشيند. موهايش خيس شده است ، پيشاني اش يخ كرده است .

مي ايستد. پاهايش ميلرزد و به ديوار تكيه ميكند . موهايش دور كمرش ميريزد .سنگين است به ميز توالت تكيه ميكند. قيچي را بر ميدارد و موهايش روي زمين ميريزد.از داخل آينه به تخت فنري خيره ميشود. به ملافه اي كه لكه هاي خون به خوبي از روي آن شسته نشده است.خيلي وقت بود كه آن ملافه ديگر خوني نميشد.آخرين بار پدرش روي آن تخت فنري پر سر و صدا دراز كشيده بود ، زرد بود و لاغر و مردهاي همسايه آمده بودند تا در حمام بردن پدرش به او كمك كنند . لكه هاي خون روي پيراهن سفيد پدرش را كه ديده بودند  از گل هاي روسرس اش تا لاك روي ناخن هاي پايش را خيره نگاه كرده بودند و باافسوس سرس تكان داده بودند و رفته بودند .

روي ميز توالت پر از مو هاي او ميشود و در انبوه مو ها گم ميشود. آنها را از جلوي صورتش كنار مي زند. باد روسري اش را با خود ميبرد و از روي بالن كوتاه خانه ي كودكي اش توي آغوش پدرش ميپرد . مثل يك پر سبك موهايش دور گردنش مي ريزد. به طرف بالكن ميرود، درب بالكن را باز ميكند و خنكي برف صورت و شانه هاي لختش را نوازش ميكند . فراموش كرده بود كه دور تا دور بالكن را نرده زده است نميتواند لبه ي آن بايستد.

چادرش را روي سرش مي اندازد  از پله هاي چرك و بو گرفته ي آپارتمان بالا ميرود از نگاه سنگين زن هاي همسايه فرار مي كند.مونا و شوهرش باز دعوايشان شده است. به پشت بام ميرسد و روي تن سفيد پشت بام سر ميخورد. لبه ي پشت بام مي ايستد و سرايدار غر ولند كنان برف هاي جلوي درب ورودي را پارو ميكند . پدرش روبرويش ايستاده است جوان است و خوشگل ، مثل آن روزها كه به راحتي توي بغلش جا مي شد.

-      بپر بابا جون ... بپر بغل بابا . نترس... ميگيرمت

چادرش را به دست باد ميدهد . سياهي اش در سپيدي برف گم مي شود . مونا جيغ ميكشد و گريه ميكند. دانه هاي برف روي شانه هاي لختش ذوب ميشود و سرما كمرش را در دست ميگيرد. باد موهايش را از جلوي صورتش كنار ميزند. پير مرد سرايدار پارويش را روي زمين مي كوبد.

-      بپر بابا جون... نترس بپر ...

مثل پري سبك به طرف پدرش مي پرد.                            

 

                                 (( انجمن نويسندگان جوان ملاير ))

 

 

     ششمين جشنواره داستان كوتاه صادق هدايت پاييز ۱۳۸۶

 

اگه دوست داري از اين جشنواره چيزي بدوني شروع كن به نوشتن يك داستان كه بيشتر از ۱۰۰۰ تا كلمه باشه و زير ۴۰۰۰ كلمه با موضوع آزاد . بعد تا مهر ماه صبر كن تا بگم داستاني رو كه نوشته اي چه كارش كني.

 

           جايزه ادبي صادق هدايت . بزودي منتظر فراخوان اين جشنواره باشيد.                 

 

 

معرفي سايت

                                                        سايت ادبي هنري سارا شعر

                                                   

سايت سارا شعر به مديريت آقي محمد حسين بهراميان يكي از زيبا و در عين حال كاملترين سايت هاي ادبي موجود در دنياي اينترنت مي باشد . دنياي موسيقي . دنياي شعر . دنياي داستان . به هر يك از دنيا هاي فوق  كه علاقمند باشيد ميتوانيد با مراجعه به سايت سارا شعر هزاران مطلب و اخبار در آن مورد بخوانيد و زندگينامه هنرمندان و دانلود آثار هنرمندان هنر مورد علاقه تان را به راحتي انجام داده و براي خودتان داشته باشيد . كه بيشتر به شاعران توصيه ميشود كه فرصت را از دست ندهند و براي دانلود اشعار نويسندگان بزرگي كه آثارشان ناياب يا ممنوع الچاپ هستند تعجيل كنند. در ضمن بعضي از اشعار صوتي و با دكلمه خود شاعر يا معروفترين هنرمندان عرصه شعر در اين سايت ارائه شده است . براي داستان نويسان هم چندين رمان و داستان كوتاه ناياب و يا گران بها و غير قابل دسترسي را  براي كپي و به راحتي آب خوردن تهيه و ارائه داده شده . جديدترين موزيك هاي ساخته شده خارجي و داخلي همراه موسيقي سنتي كشورمان نيز براي دوستداران موسيقي قابل دسترسي است . عكاسخانه اين سايت در هر سه ضمينه هنري در بر دارنده بهترين و نادرترين عكس هايي است كه واقعا ارزش بودنشان در كامپوترتان را دارند .

مهمترين قسمت سايت، كتابخانه اين سايت مي باشد كه بهتر مي دانم چيزي در موردش گفته نشود تا خودتان برويد از كم و كيف آن آگاهي پيدا كنيد. اگر علاقمند به داشتن وبلاگي حرفه اي هستيد حتما به قسمت ( چگونه وبلاگ بنويسيم ) اين سايت، سر بزنيد.

براي دسترسي به اين سايت به قسمت پيوندهاي وبلاگ كه در قسمت بالا قرار دارد برويد و بر روي سارا شعر كليك كنيد . حتما از مطالب نوشته شده خود استاد بهراميان نيز ديدن كنيد وتوصيه مي كنم استفاده نيز بفرماييد . ( با تشکر مديريت وبلاگ )

 

                با ۱۶ تومان برنده سکه بهار آزادی بشوید              

 

     یک جشنواره بزرگ بزرگ برای یک داستان کوتاه کوتاه

 

توجه . توجه- فقط اونایی که موبایل دارند و داستان هم بلدن بنویسند بخونند.

 

موبایلت رو روشن کن .  این شماره رو تو حافظش بده ۰۹۱۶۳۴۱۶۵۸۴ بعدش برو روی ارسال پیام و کوتاهترین داستانی رو که نوشتي اس ام اس کن بهش.

از ساعتی که این پیام رو خوندی تا ساعت ۲۴ روز ۳۱ شهریور وقت داری که پیامک بفرستی . حتما آخر داستان اسم و فامیل خودتون رو هم بنویسید .

به بهترین داستان جایزه میدن . بین خودمون بمونه جایزه اش جایزه است ها...

 

   تو رو خدا داستان اس ام اس كنيد نه جُک . جَفَنگ

 

         ....................................................................

  

 دوستان همداني يازدهمين جشنواره ادبي استان را كه فراموش نكرده ايد؟ تا ۳۱ شهريورماه بيشتر فرصت نداريد .

متن فراخوان در مطالب مردادماه وجود دارد. اين جشنواره بزرگ استاني را از دست ندهيد.

 

 

      فرارسيدن ماه ضيافت الله بر همه مسلمين جهان مبارك    

 

بيست و دوم شهريور ماه

 

جلسه اين هفته با تاخير بسيار زيادي شروع شد كه باعث كوتاه شدن صحبتهاي اوليه جلسه شد . زود به سراغ داستانهاي بچه ها رفتيم. جلسه اين هفته يكي از پر داستان ترين جلسات  چند هفته اخير شد كه مقارن شدن جلسه انجمن با اولين روز از ماه مبارك رمضان و تعطيلي انجمن كمي زود تر از اذان موجب شد كه چند داستان را به جلسه بعدي انجمن موكول كنيم. در شروع سعيد حسين پور نوجوان نويسنده انجمن كار جديد و متفاوتش با نام (( آهنگ )) را خواند .مهدي اكبري كارش را با نام (( يك بازي بود.همين )) روخواني كرد. درادامه به جديدترين كار پيشكسوت انجمن آقاي علي غفاري گوش داديم كاري با نام (( دندان آريه )) شهلا خيري پس از چندين هفته كم كاري شاهكاري بدون نام را خواند كه به نوعي  ميتوان آن را بهترين داستانش به حساب آورد . داستاني با موضوع اجتماعي كه تحسين منتقدين انجمن را برانگيخت . حسن ختام جلسه كاري از فاطمه موسوي با نام (( جيب سالم )) بود. ساير داستانهاي جا مانده به هفته آينده موكول شدند تا به خوبي مورد نقد و بررسي قرار گيرند.

                                                                                         ۲۲/۶/۱۳۸۶

 

آخرين مطلب پست شهريور ماه انجمن نويسندگان جوان ملاير را با كاري از غزل سراي خوب شهرمان محسن كريمي به پايان ميرسانيم . اين غزل بسيار زيبا را تقديم مي كنيم به روح ملكوتي استاد محمد حسين بهجت ( شهريار ) در مهر ماه از اين شاعر بزرگ كشورمان بيشتر خواهيم گفت.

 

استاد شهريار 

 

مويم    ولي در     زمره    آشفتگانت

با ما   چرا قهر است  چشم مهربانت

يك عمر  عاشق بودنم  را    آزمودي

كي مي رسد پايان فصل   امتحانت

تو ساده دست رد زدي بر سينه من

تا رد شوم دشوار تر از هفت خوانت

يك قله قهري قله اي مهري در اين بين

من       مانده ام   در    دره    افتادگانت

يا غرق خواهم شد در اين درياي عشقت

يا ذوب خواهم شد در اين آتشفشانت

حال  كلاغي    دارم و فرقي ندارد

پايان  بگيرد   يا   نگيرد    داستانت

                                                 (  به قول خود محسن كريمي يا علي مدد )

 

 

 

نوشته شده توسط داستان نویسان ملایر در شنبه 17 شهریور1386 ساعت 2:53 بعد از ظهر | لینک ثابت |

آقاي عليرضا عرب . از پاسخ به دعوتنامه انجمن كامل تشكر و قدرداني را از شما بزرگوار داريم. پيامتان رسيد و به پيشنهاد بسيار خوبتان جامه عمل پوشانديم و پيامهاي شما بزرگواران را ثبت كرديم . ما منتظر نقدهاي شما خواهيم ماند و مفتخر به همكاري شماييم. در ضمن انجمن نويسندگان جوان ملاير پيشاپيش چاپ كتاب جديدتان را به شما تبريك گفته و آمادگي خود را براي كمك به توزيع و پخش آن در غرب كشور اعلام مي دارد. واز هر گونه تبليغ در مورد اين اثر و يا آثار قبلي تان كوتاهي نخواهد كرد . بي صبرانه منتظر چاپ كتاب« كوچه هاي عاشقي» ، شما هستيم . سلام ما را به بافران و اهالي فهيمش ابلاغ بفرماييد . يا علي مدد.

 ( مسعود سبزواري جوزاني مسئول انجمن نويسندگان جوان ملاير )

 

................................................................................................

سلام به محسن کریمی شاعر مهربان . پیامت به دستمان رسید . امیدوارم مشکل وبلاگ حل شده باشدو آن را سیو کرده باشی چنانچه مشکل بر طرف نشده مطالب را با هزینه انجمن به صورت آنلاین بخوانید.منتظر نقد های خوبت هستیم.

( مسعود سبزواری جوزانی - مسئول انجمن نویسندگان جوان ملایر )

................................................................................................

آقای حسام آشوری سلام. متشکریم از اینکه اجازه دادید از اشعارتان در وبلاگمان استفاده کنیم . در مورد ذکر منبع هم به روی چشم حتما هم اول شعر و هم وسط شعر و هم آخر شعر ذکر منبع می کنیم. با سپاس .

( مسعود سبزواری جوزانی- مسئول انجمن نویسندگان جوان ملایر )

................................................................................................

دوست خوبم مهران فرهادي . از پيامي كه براي ما گذاشته ايد بسيار متشكرم. پيامتان رسيد . از اينكه بنده را هم مورد لطف خود قرار داده ايد خيلي بيشتر متشكرم . خوشحالم كه داستان آقاي هوشنگ جعفري جوزاني مورد علاقه شما قرار گرفته . انشا الله داستان هاي جديد اين استاد والا تا هفته هاي آينده به دستمان خواهد رسيد و از اين نويسنده داستان بيشتر خواهيد خواند. نوشته بوديد از فنون داستان چيزي نميدانيد كه به ما كمك كنيد . همين كه داستان مطالعه مي كنيد خود بالا ترين فن مي باشد . و همين دلگرمي هاي شما به نويسندگان ما بزرگترين كمك شماست . منتظر پيامهاي بعدي شما هستم . يا علي

( مصطفي ميرزايي پيهاني نويسنده وبلاگ انجمن نويسندگان جوان ملاير )

................................................................................................................

سركار خانم غزل ملكي و خانم مهناز كزازي . با سلام و درود . پيام تان رسيد . متشكريم به خاطر نوشته هاي پر از مهرتان . خواهران خوبم از شما تقاضا دارم وبلاگ ما را به ساير دوستانتان معرفي كنيد . كه همانا بزرگترين هدف وبلاگ انجمن ما كشف استعدادهايي است كه متاسفانه به هر دليلي امكان ارائه نوشته هاي خود را به نويسندگان توانا ندارند. و در صورت آشنايي با چنين افرادي حتما ايشان را به انجمن ما راهنمايي كرده و يا اگر قابل دسترسي به ما از اين طريق نيستيد . آثارشان را به ايميل يا وبلاگ ما بفرستيد . تا در حد توان به آنان كمكي در اين ضمينه كرده باشيم. با تشكر

( مسعود سبزواري جوزاني مسئول انجمن نويسندگان جوان ملاير )

................................................................................................................

آقاي محمد رضا دارابي دوست خوب گيلاني سلام . پيامتان به دستمان رسيد . قول ميدهيم در اولين فرصت به پسشنهادتان عمل كنيم و در ضمن  دوستان قول داده اند چند عكس از انجمن و اعضاي آن در اختيار وبلاگ قرار دهند . ياعلي مدد .       ( مديريت وبلاگ )

...............................................................................................................

برادر ارجمند شهاب صانعي  متشكريم از لطفي كه به وبلاگ ما داريد . پيامتان رسيد . بله وبلاگ انجمن بيشتر رنگ و روي داستان گرفته تا شعر كه دليلش حضور بيشتر داستان نويسان انجمن ما نسبت به شاعرانش مي باشد وبيشتر هم كم كاري شاعرانمان مي باشد  اما تلاش ما تعادل بين اين دو است و مطمئن باشيد چنانچه جشنواره اي با محوريت شعر برگذار شود حتما در وبلاگ به شما شاعران خوب كشور ابلاغ مي گردد. خدا يارتان

( مسعود سبزواري جوزاني مسئول انجمن نويسندگان جوان ملاير )

..............................................................................................................

دوست عزيزي كه با نام روهولا برايمان پيام فرستاديد. سلام بنده را پذيرا باشيد. فرمايشاتتان به دستمان رسيد و مطالعه كرديم. به روي چشم انشا الله به دنبال اين هستيم كه فعاليتهاي انجمن را به صورت يك نشريه ارائه بدهيم . راجع به فرمايشات بعديتان نيز از دوستان وبلاگ نويس صلاح بيني كرديم كه ايشان توصيه ادامه مطلب نوشتن را به ما نكردند كه دلايل قانع كننده اي براي ما داشتند. درباره الوان بودن فنت ها شما اولين كسي نيستيد كه به ما خرده ميگيريد حتما در ماه هاي آينده تصحيح مي كنيم . باتشكر (مسعود سبزواري جوزاني مسئول انجمن نويسندگان جوان ملاير)

نقد شما را براي خانم شيري خواهيم فرستاد تا مرگ مولف اتفاق نيفتد و پيشنهادات شما را هم در كارشان لحاظ كنند. منتظر نقد هاي بعدي شما هستيم.در صورت امكان داستانهاي مردادماه را نيز مطالعه كنيد. (مديريت وبلاگ)

نقد داستان   تو را به آب داده ام    نوشته غزل شيري . نقد از روهولا

من فکر میکنم مولف نباید در پدیده ها و اتفاقات و ادمهای قصه اش قضاوت وداوری کند .
این قصه بیشتر شبیه مرثیه سرایی بود و تیره گی فضای ذهن مولف از خلال سطرها نمایان میشد و این متن به من میگفت هرچیزی که نویسنده گفته رو باید بخونی و حق نداری لذت زیباشناسانه ای از این اثر داشته باشی . اوووه ! چه متن دیکتاتوری!
خط داستانی نا مشخص / عدم وجود کنش داستانی در جملات از جمله اشکالات مهم این نوشته بودند.
من نمیتونم قبول کنم زنی که می گوید کی زاییدمت پایین تر بگوید خودت را کثیف کردی ؟ چرا نگفته اید: .... تو خودت یا حتا خودتو نجس کردی و ....
منظورم را که می فهمید.؟.

......................................................................................................

آقاي سيروس رستمي سلام عليكم . پيغامتان به دستمان رسيد بسيار متشكريم. ما منتظر داستانهاي شما هستيم و مطمئن باشيد آن را در جمع منتقدين و نويسندگان انجمن مورد نقد و بررسي قرار خواهيم داد.

( مسعود سبزواري جوزاني مسئول انجمن نويسندگان جوان ملاير )

نگاهي به داستان   بعد از ظهر يكروزتعطيل   نوشته شهلا خيري – نقدي از آقاي سيروس رستمي

داستان اول را كه مطالعه كردم بسيار خوشم اومد. كار دوم كه همراه با سربرگ بود و داراي تعريف و تمجيد بود را با شوق بيشتري شروع به خواندن كردم كه متاسفانه خلاف تعريفاتي كه در باره داستان دوم بود كار خيلي ضعيفتر شده بود . يك جورهايي آن خلاقيتهاي داستان يك بعداز ظهر گرم را در داستان دوم نمي بينيم. جسارت و نو آوري كه به خوبي پرداخته شده بود در داستان دوم به كلي وجود نداشت شايد نوشتن داستان در فضاهاي مردانه براي يك زن كار سختي باشد ولي همين قرار گرفتن در اين فضا و سعي كه نويسنده براي كم نياوردن در توضيح فضاي داستانيش داشته باعث از دست دادن ماباقي داستان شده و كار را بسيار سطحي كرده. قبول اينكه حالا كودكي ناتوان را براي كمك كردن به چاه كن انتخاب مي كنند خود بسيار غير واقعي و دور از عقل است و بنده اعتقاد دارم كه نويسنده اصلا با دنياي مقني و سختي هاي كارش آشنا نبوده و الا از يك بچه براي كمك به مقني و چرخاندن چرخ چاهي كه بايد چرخاند تا سختي اش را درك كرد استفاده نمي كردند. ولي داستان اول بسيار جالب بود. بنده كه نقدي در موردش ندارم.

حتما نقد شما را به سركار خانم شهلا خيري خواهيم رساند. باتشكر ( مديريت وبلاگ )

...................................................................................................

محمد رمضاني – سعيد عباسي – يوسف زارع و بهنام آقا بابايي و سركار خانم ها سارا.ح و محبوبه شاهي. پيام هاي زيباي شما دوستان هم به دستمان رسيد. متشكريم از شما .از ابراز لطفي كه به انجمن ما و تويسندگان ما داشته ايد.

( مسعود سبزواري جوزاني – مديريت انجمن نويسندگان جوان ملاير )

....................................................................................................

خواهر گرامي مرجان يار احمدي سلام . متشكريم از اينكه مارا قابل دانسته و نامه مفصل و بزرگي برايمان نوشته ايد. پيام تان رسيد. و از شما هم به خاطر تعريف نكردنتان سپاسگزاريم  وبلاگ در شروع كار خود ميباشد و به نوعي هنوز مورد لطف همه نويسندگان انجمن قرار نگرفته ايم. اما ما سعي كرده ايم در گزارش هفتگي خودمان از جلسات انجمن خلاصه اي در اختيارتان قرار دهيم تا شما با ساير نويسندگان ما آشنا شويد. كشورما در پاييز سال جاري شاهد برگذاري چندين جشنواره بزرگ داستان مي باشد كه بچه هاي انجمن به سختي در گير آماده كردن آثارشان براي شركت در اين رويدادهاي بزرگ ادبي كشور اند و انشا الله بعد از ارسال اين آثار متن آنها را در اختيار شما قرار خواهيم داد و مطمئن باشيد لذت خواهيد برد. در مورد فونت وبلاگ هم بنده گفتم و دوباره هم عرض مي كنم وبلاگ نويس ما آماتور مي باشد و حتما در ماهاي آينده سعي در يك رنگ كردن فونت ها خواهيم كرد. اجازه بدهيد تا بقيه سوالات تان را به ايميلتان ارسال كنيم.  بازهم از انتقاداتتان كمال تشكر را دارم .

 ( مسعود سبزواري جوزاني- مسئول انجمن نويسندگان جوان ملاير )

...................................................................................................................................

آقا محمد سلام . دفترچه پیغامتان به دستمان رسید. خیلی متشکریم انتظار چنین نقدی را از خوانندگان نداشتیم .  بنده را شرمنده لطف خودتان کردید. به علت نزدیک شدن به پایان شهریور ماه و اینکه پست این ماه خیلی طولانی شده ما نقدهای شما را به مهر ماه موکول کردیم .فقط خواستیم تشکر کنیم از اینکه به داستانهای نویسندگان ما توجه دارید .

( مسعود سبزواری جوزانی - مسئول انجمن نویسندگان جوان ملایر )

.................................................................................................................................

 

نوشته شده توسط داستان نویسان ملایر در جمعه 2 شهریور1386 ساعت 0:49 قبل از ظهر | لینک ثابت |

درباره وبلاگ
انجمن نویسندگان جوان ملایر
تاسیس : خرداد 1378

هیئت موسس :
مسعود سبزواری جوزانی
علیرضا روزبهانی
محمد عسگری

هیئت مدیره :
مصطفی میرزایی پیهانی
مسعود حسینی
فاطمه موسوی

مسئول انجمن :
مصطفی میرزایی پیهانی

نایب رئیس انجمن :
مسعود حسینی

روابط عمومی انجمن :
سعید حسین پور

مسئول امور اداری :
فاطمه موسوی
فهرست اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
پیوندهای روزانه
داستان (( فال )) نوشته مصطفی میرزایی در سایت زاگرس استوری
داستان (( دخيل )) نوشته مصطفي ميرزايي پيهاني در سايت آتي بان
داستان (تو ساده میشوی)مصطفی میرزایی در زاگرس استوری
نفرات راه یافته به دور نهایی مسابقه داستان و خاطره ملایر
فرصتی برای زنده ماندن نوشته مصطفی میرزایی در سایت کلاغ
آرشیو داستانهای نویسندگان جوان ملایر
تمام پیوندها
نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
نویسندگان
داستان نویسان ملایر
سعید حسین پور
فاطمه موسوی
مسعود حسینی
پیوندها
ابتدا ملاير را خوب بشناسيد
كافه داستان
داستانكده
نشريه داستانهاي زاگرس
انجمن نويسندگان كرج
انجمن داستان رودسر
انجمن ادبي قزوين
انجمن ادبي گناوه
انجمن ادبي اسفراين
انجمن ادبي تبريز
انجمن ادبي شاهين شهر
انجمن فرهنگي ادبي كاشان
انجمن نويسندگان كازرون
انجمن قلم ايران
انجمن قلم كردستان ايران
انجمن آفرينش داستان اصفهان
انجمن داستان مازندران
انجمن ادبي نور
انجمن ادبي نوشهر
انجمن داستان ايلام
انجمن داستان آبادان
اشعار مريم زندي
اشعار دكتر داوود بيات
اشعار محسن كريمي
اشعار مرتضي احمدوند
اشعار شبنم گودرزي
داستانهاي علي رضايي
داستانهاي استاد عليرضا روزبهاني
داستانهاي شهلا خيري
داستانهاي سعيد حسين پور
داستانهاي محمد رضا سبزواري
داستانهاي فاطمه موسوي
داستانهای سیامک احمدی
يادداشتهاي داود صفي
نشريه ادبي جن و پري
سايت جشنواره كشوري بانه
نشريه فرهنگي اجتماعي ( لر )
قصه خواني
خانه پدري
اولين سايت كودك و نوجوان ( نقاشي )
نشريه ادبي آتي بان
نشريه كلاغ
قالب بلگفا

طراح قالب
طراحی ودانلود قالب وبلاگ

کلیه ی مطالب وبلاگ 5shanbehhaanjm محفوظ است و کوپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز است. طراحی شده توسط یاس دیزاین

سایت ادبی دیگران ، ادبیات ایران و جهان
رهگذرنامه Baznegar هزار و یکشب SHahrzad شهرزاد سورئالیست www.avayedel.com LOGO

Ads by Ydc.ir