بسم الله الرحمن الرحيم
ديدن روي تو درخويش زمن خواب گرفت
آه از آينه كه تصوير تو را قاب گرفت
خواستم نوح شوم ، موج غمت غرقم كرد
كشتي ام را شب طوفاني گرداب گرفت
در قنوتم ز خدا (( عقل)) طلب ميكردم
(( عشق ))اما خبرازگوشه ي محراب گرفت
نتوانست فراموش كند مستي را
هركه از دست تو يك قطره ميِ ناب گرفت
كي به انداختن سنگ پياپي در آب
ماه را ميشود از حافظه آب گرفت ؟
از حافظه آب - سروده فاظل نظري – كتاب گريه هاي امپراتور
با نام و ياد خداوند مهربان.
خرداد ماه 1378چندي از جوانان باذوق و توانمند ملايري با كمك يكديگر تصميم به تاسيس انجمني ميگيرند تا پاتوق يا مكاني براي اهالي قلم باشد. بچه هايي كه هميشه مورد بي لطفي و بي مهري مسئولاني قرار گرفتند كه تمام نيرو و توانايي خود را صرف راهي به غير از هنر كردند. اما امروز شاهديم كه اين قشر با تمام كمبود ها راهي را پيمودند كه هيچيك از نازپرورده ها و نور چشمي هاي ورزش و ... نيمي از آن را طي نكرده اند. در اين عصر نامي از بزرگان جهان اگر به نيكي مانده است ، مولانا است. سعدي و حافظ اند. صادق هدايت و چوبك و دولت آبادي هاست. شكسپير و هوگو و چارلز ديكنز ها هستند. سپهري و شاملو و اخوان ها مانده اند. نه سياستمدار ها و پادشاهان و نامداران ورزش. آري 8 سال از تاسيس اين انجمن ادبي گذشت سال 1386 بچه ها بزرگ شدند . مرد و زن شدند و حالا بچه هاي ديگري آمده اند.اينها نيز از همان قومند. اين بچه ها سبزواري و كريمي و روزبهاني و جعفري و كرمي و رحيمي هاي گذشته اند. بچه هايي كه خود را باور كردند و خود را به ديگران باوراندن.
انجمن نويسندگان جوان ملاير- در بهار1378 تا سيس شد . مكان انجمن كتابخانه علامه مجلسي واقع در پارك سيفيه ملاير ميباشد. نقد داستان كوتاه اعضاي انجمن. نقد و بررسي داستانهاي روز دنيا . برپايي كارگاه هاي داستان كوتاه و بلند .ازجمله فعاليتهاي اين انجمن در راستاي كشف استعدادهاي اين عرصه و آموزش تاكتيكها و اصول داستان نويسي به دوستداران اين هنر ميباشد. مسئوليت اين انجمن در طول 8 سال به عهده نويسنده و طنز نويس به نام استان همدان و كشور مسعود سبزواري جوزاني بوده .چاپ چندين كتاب داستان. كسب مقام اعضاء در بزرگترين جشنواره هاي كشوري و منطقه اي ( جشنواره داستان كوتاه هرمزگان – جشنواره بانه – جشنواره فلك افلاك لرستان – جشنواره ادبي استان همدان . جشنواره مازندران . جشنواره داستان كوتاه نيمروز و چندين چشنواره و مسابقه داستان و شعر ) باعث به نام شدن اين انجمن در غرب كشور گشته . كه در ادامه با اين جشنواره ها و عناوين كسب شده و نفرات برتر و داستان هاي برگزيده آشنا خواهيد شد. بنده مصطفي ميرزايي پيهاني به نمايندگي از ساير بچه هاي نويسنده و شاعر انجمن نويسندگان جوان ملاير از شما دوست عزيز كه وبلاگ ما را براي مطالعه انتخاب كرده ايد ،كمال سپاس وتشكر را دارم. به طور يقين شما خواننده گان اين مطالب از اهالي شعرو داستان هستيد دستمان را به سوي شما دراز ميكنيم ما را از نظرات و انتقادات خود بي بهره نگذاريد.
** تقديم به مسعود سبزواري جوزاني به مناسبت هشتمين سالگرد تاسيس انجمن **
اولين داستاني كه براي شما در نظر گرفته ايم داستان آينه نوشته محمد رضا سبزواري جوزاني است. محمد رضا سبزواري جوزاني متولد 1366 شهرستان ملاير دانشجوي كارشناسي حقوق دانشگاه اراك ميباشد.نوشتن را از سال 1381 با عضويت در انجمن نويسندگان جوان ملاير آغاز كرده وي به عنوان يكي از داستان نويسان و شاعران خوب استان به شمار ميرود.
اين داستان در دهمين جشنواره ادبي استان همدان در بين 110 اثر شركت كننده موفق به كسب رتبه نخست گرديده .
آينه
ننم مچ دستم را محكم ميگيرد و ميچرخاند روي دود اسفند .اَشك به چشم دارد ميگويد – اِسفند دونه دونه ... هركه پسرمو چِش كنه... آقام ميگويد
-خوب بشو نيست. هم خودتو عذاب ميدي هم بچه رو.دكترم...اينا از قيافشم معلومه. همشون عين هَمن.صورت گرد ، چشم ريز ، كله كچل ...
ننم اسفند را ميبرد آشپز خانه. آقام داد ميزند.(( عقب ماندس... عين پسر مش اَمير.هرچي بزرگتر بشه...))
گريه ميكنم. آقام پستانك را ميچپاند توي دهانم.ننم مي آيد.از روي زمين بلندم ميكند .توي بغلش ميگيردم .با دست چند تا پشت كمرم ميزند.تكان تكانم ميدهد.پلكهايم سنگيني ميكند.توي دست راستم يك خودكار است.ميكشم روي كاغذ .كاغذ نيست !... آينه است.صورتم گرد شده. چشم هايم ريز... كله ام مو ندارد.
براي خودم مو ميكشم.خودكار قرمز است.سرم را خراش ميدهد.خون تمام آينه را پر ميكند. چشمهايم را باز ميكنم.ننم آغوشم ميگيرد. پيرهنش را ميزند بالا ميگويد بخور... آقام ميگويد
- ناخوشي خورد ، ولش كن پدر سگ...
گريه ميكنم . پلكهايم سنگيني ميكند. توي دست راستم يك خودكار است.
( اَنجمن نويسندگان جوان ملاير )
جشنواره شعر و داستان كوتاه هرمزگان – مهلت ارسال آثار تمديد شد.
يكي از بزرگترين جشنواره هاي ادبي كشور كه هر ساله با همت اداره فرهنگ و ارشاد استان هرمزگان در بندر عباس برگذار ميشود بهار امسال نيز فرا خوان خود را به تمام نقاط كشور ارسال نموده. در فراخوان قبلي مهلت ارسال آثار تا 15 تير ماه اعلام شد كه چند روز پس از اتمام وقت معين شده طبق اطلاعيه اي ديگر از بندر عباس مهلت اين آثار را تا ريخ 19 مرداد تمديد شد.
چگونگي ارسال آثار به اينگونه ميباشد : ارسال 5 شعر سروده شده توسط شاعران و ارسال 2 داستان براي داستان نويسان و ارسال هر اثر در سه نسخه به دبيرخانه جشنواره الزامي است . به دليل چاپ آثار در قالب كتاب جشنواره نبايد هيچ يك از آثار ارسالي در جشنواره هاي ديگر داخلي و خارجي شركت داده شده باشد . ضمنا در جشنواره امسال بخش ويژه اي براي شاعران با نام خليج هميشه فارس در نظر گرفته شده است . { شايان ذكر است سن شركت كنندگان بايد زير 30 سال باشد آثار افراد 30 سال به بال در بخش مسابقات شركت داده نميشود }
شركت كنندگان ميتوانند آثار خود را به نشاني : بندر عباس – بلوار پاسداران – نرسيده به سه راه هتل هما – اداره كل فرهنگ و ارشاد استان هرمزگان ارسال كنند .
داستان زير نوشته يكي ديگر از نويسندگان جوان ملايري انجمن آقاي علي رضايي دانشجوي كارشناسي فيزيك دانشگاه ملاير ميباشد. علي رضايي متولد 1366 است كه تاكنون چندين داستان كوتاه و ميني مال و قطعه هاي ادبي از وي به رشته قلم در آمده .ايشان نفر برگزيده جشنواره بانه در پاييز 1384 ميباشد. شوكران يكي از داستانهاي كوتاه زيبا و خواندني اين نويسنده جوان است.
شوكران
ساق چپ دختر كنار ركاب ماشين پيدا شد.سيگاري روي زمين اُفتاد.مردي زير آفتاب چمباته زده بود، زير لب گفت ( خدا حفظش كنه )
صداي دزد گير ماشين زنها را ساكت كرد، دختر مقنعه اش را جلو داد.زنها لا الله الا اللهي گفتند وبه سبزي پاك كردنشان ادامه دادند.
مرد رمال چيزي در گلوي خود انداخت و قلپي چايي رويش خورد، مرد پيش دختر آمد و گفت: (( آبجي آتيش داري )) دختر نگاهي به او انداخت و زير لب گفت (( اَلوات ))و به طرف رمال رفت.رمال ميكروفن را برداشت و ميگفت.
هر كَس دختر دم بخت داره ،
هر كس بچه اش نميشه،
هركَس شوهرش مريضه ،
هركَس چيز خورش كردن ،
دواش پيش منه ، خونَت جِن داره بيا پيش من تا فراريش بدم .
دختر رمال را صدا كرد. رمال ميكروفن را كنار گذاشت و گفت (( بله خواهرم ... ))
دختر با لحني مرتعش گفت (( براي سلامتي مسافر هم دعا داري ))
رمال ريشش را خاراند و گفت (( الساعه برات آماده ميكنم )) دختر لبخندي زد.
رمال كاغذي را در پلاستيك گذاشت. مقداري پول به رمال داد. رمال گفت (( انشا ا... سالم ميرسد))
تايمر112 را نشان ميداد، دختر سرش را روي فرمان گذاشت
- ببين خانم عاشقتم. به خاطر شما خواب و خوراك ندارم، تو را به خدا اين شماره رو بگير.
دختر صورت پسر را ورنداز كرد.پشت سبيلش تازه سبز شده بود. شماره رو تو جيبش گذاشت و به راهش ادامه داد. به خانه رسيد در را باز كرد صداي پاپا را شنيد:
- دختر ورپريده تا حالا كجا بودي؟ زري اون كمربند رو بده تا سياش كنم.
بوق ماشين ها او را به خودش آورد. به سرعت حركت كرد . داخل كوچه اي پيچيد، زنگي را سه بار فشار داد، دستي از لاي در پول را گرفت و بسته اي در دستش گذاشت. به خانه رفت.روي تخت دراز كشيد، چشمانش را بست.
* * *
پسر از دور نمايان شد، خودش را به او رساند. كنار هم حركت كردند، پسر دستش را گرفت. او احساس غرور ميكرد. رفت و آمدهايشان ادامه داشت تا اينكه يكروز پاپا آنهارا باهم ديد.
دختر در خانه زنداني شد، زري به او غذا ميداد، يك روز زري گفت: ((پاپا مجنون خان رو زدش براي مردن. حالا هم مجنون خان آب خنك نوش جان ميكند )) خنده اي كرد و درب را قفل كرد.
يك ماه بعد پاپا اجازه داد كه به مدرسه برود. يكروز در راه بازگشت ، ماشيني جلويش يستاد، او را به زور داخل ماشين انداختند . پسر دستمالي را به دهانش گرفت، پلكهايش سنگيني ميكرد.
با سيلي محكمي از خواب پريد.در جايي تاريك بود، چشمانش كم كم چيزهايي را ديد. او را به يك ستون بسته بودند، پسري را ديد ، صورتش آشنا بود. پسر آستين دختر را پاره كرد، دختر التماس ميكرد ، دندانهايش را روي بازوي دختر فشار داد. دختر ناي جيغ زدن نداشت.فوراً سرنگي را در دستش خالي كرد. چشمان دختر رو به سياهي ميرفت.
چشمانش را باز كرد.پاپا و زري بالاي سرش بودند. براي اولين بار گريه پاپا را ديد، پاپا گونه دختر را بوسيد.
چشمانش را باز كردتمام بدنش درد ميكرد .زرس بسته اي به او داد و گفت: اين رو پست آورده، بسته را باز كرد . چند تا سرنگ و مايعي كه در يك شيشه بود. فوراً سرنگي را پر كردو در دستش فرو كرد.
چشمانش را باز كرد، به قاب عكس روي ميز آرايش خيره شد. فكر اينكه بعد از 20 سال او را ميخواهد ببيند كلافه اش كرده بود. زنگ موبايل را سر ساعت 4 تنظيم كرده . كيفش را باز كرد، بسته را بيرون آورد، مقداري از ماده سفيد رنگي رادر قاشقي ريخت و آنرا گرم كرد. آنرادر سرنگي كشيد.مچ پايش را بالا زد. سرنگ را فرو كرد، سيگاري روشن كرد و به قاب عكس نگاهي انداخت، چيزي زير لب زمزمه كرد.
* * *
صداي آژير تمام كوچه را بيدار كرد. زني روي خاك نشسته بود و آهسته گريه ميكرد. پاپا عصبي بود زن به سمت پاپا رفت و گفت:
- تو اين كا رو كردي ، بعد از 20 سال ميخواستم ببينمش، تو كشتيش ...
پاپا مشت محكمي به ديوار زد.
(( اَنجمن نويسندگان جوان ملاير ))
گفتگو راه ساده اي ايست.
گفتگو را ه ساده ايست نام كتابي است نوشته شاعره جوان و توانمند ملايري سركار خانم مينا حسيني. اين كتاب كه با حروفچيني پروين خيري و انتشارات علم گستر ملاير به چاپ رسيده است در بر دارنده چهار پاره ها ، غزليات ، مثنوي و نو سروده ها به همراه سروده هاي طنز و قطعات ادبي است كه توسط خانم حسينس سروده و نوشته شده است . اين كتاب در نوبت اول با تيراژ 2000 جلد و در 76 صفحه براي علاقمندان به چاپ رسيده . طراحي روي جلد اين كتاب را آقاي مهدي كاشفي بر عهده داشته.
اي مهربان من
اي مهربان من ؛ باغ دلت بوي مه و رنگين كمان دارد
چشمان تو ؛ راهي به سوي كهكشان دارد
دستان تو ؛ دستي به سوي بيكران دارد
اي خوبتر از ياس ؛ بوي بهاران در تو جان دارد
لعل لبت ؛ آرامش لعل گران دارد
سيماي تو ؛ سيماي خوب دوستان دراد
اين پلك تو ؛ مژگاني از يك پرنيان دارد
اي نازنين من ؛ قلب تو آبي رنگ، نوري بيكران دارد
اگر مايليد داستان يا شعرهاي زيباي خود را در وبلاگ ما داشته باشيد و از نقد ديگران بهره مند شويد آثارتان را براي ما ارسال كنيد. آثار شما به تمايلتان در انجمن خوانده خواهد شد و مورد نقد بهترين داستان نويسان و منتقدان كشور قرار خواهد گرفت. منتظر نوشته هاي شما هستيم . www.mahtab_sun2@yahoo.com
آدرس پستي ما : ملاير كتابخانه علامه مجلسي – اَنجمن نويسندگان جوان ملاير _ برسد به دست مسئول انجمن آقاي سبزواري
داستاني را كه مطالعه ميكنيد نوشته مصطفي ميرزايي پيهاني، متولد 1361 ملاير، دانشجوي كارشناسي عمران دانشگاه ملاير است. اين كوچه بن بست است در جشنواره كشوري داستان كوتاه مازندران جزء آثار برگزيده انتخاب شده است .
اين كوچه بن بست است .
- خيلي از آدمهاوقتي شبها ميرن خونه خيال ميكنند كه خسته اند ... وليكن نه خمارند... تو هَم خيال ميكني خسته اي
لبهاش و روي هم فشار ميده و آروم ميخنده.اِنگاري با حرفي كه زده خيلي حال ميكنه.
- شايدَم ... ما كه جزء آدمها نيستيم.
با نوك انگشتاش ورقه كتابها رو لمس ميكنه .هر ورقي رو كه تو دستش ميگيره نگاه من ميكنه و سرش رو تكون ميده.
- بايد رو جلدشون نوشت كه با احتياط حمل شوند .كفگيرت ته ديگ خورده... نَه؟
منتظر جواب نميمونه و كتابها رو همراه خودش ته مغازه ميبره.
آخرين دونه سيگار ته پاكت رو در آوردَم و فندك رو كه روشن كردم صدام زد و با چشم و اَبرويي در هَم تابلوي كوچيك ( نو اِسموكينگ)روي ديوار مغازش رونشونَم دادو با دست اشاره كرد كه برم بيرون.
- چَشم. رو چشام... من همون بيرون وايميسم. اين آزمايشاتت كه تموم شد يه ندا بده.فقط دَمِت گرم.زودي بجوم .صد جا ديگه بايد برم.
جزچندتا خياطي بقيه دكونهاي پاساژ تعطيل كردند.اين وقت شب مردم ترجيح ميدن اوقات فراقتشون رو توي پاركها و پاساژهاي بالاي شهر بگذرونند.شايد اَگه چندتا بوتيك و چندتا مانكن خانم در حال مطالعه در مغازه ها بود ، اينجا اينقدرها خلوت نميشد.
جووني هام كارم بود. وايسادن پشت اين ويترينها و خوندن جلد كتابها و حسرت براي خريدشون.اَلعانِشَم بعضي وقت ها كه مسيرم ميخوره براي سرگرمي نگاهي ميندازم.
آئين زناشويي جلد هفتم- روش هاي دوست يابي جلد دهم – راه هاي آرامش چاپ دوازدهم – 500 روش براي لاغر شدن – 1000 روش براي چاق شدن – چگونه پولدارشويم – زندگينامه ي ديويد بكهام.
- خيلي كهنه اند . چون از خودم خريديشون ،ميخرمشون واِلا جاهاي ديگه ببري واسه اينها يك قرون هم نميدن.
- پدر من... اون بابايي كه مياد اينارو بخره.به جاي دست كشيدن به صفحه هاش و تماشاي رنگ روي جلدشون ، اِسمشون و ميخونه .اِسم نويسنده رو نگاه ميكنه.يكي دو خط از كتاب و ميخونه. كتابِ ، شلوار جين كه نيست.
كتش رو از پشت صندلي بر ميداره و دست تو جيب داخلش ميكنه.
- مردم ديگه حوصله كتاب خوندن ندارند. اوهه... اينا خداميدونه چقدر بايدتوي اين قفسه ها خاك بخورند تا يكي عشق كتاب پيدا بشه بخرتشون.
روي نوك كفشش وايميسه و دستش رو دراز ميكنه و چند تا كتاب از توي قفسه بيرون مياره.
- خدا شاهده . من هفته اي ده ، بيستا از اين كتاب هاي فال و طالع بيني ميفروشم. سالي يكي دو تا از اين كتاب هاي شعر و نميدونم به قول تو شاهكار ميفروشم.
چند تا اِسكناس از لاي كيف جيبيش بيرون آورد و گذاشت روي ميز و نگاهم كرد و سرش رو نزديكم آ ورد و گفت:
- اين كتابها اَگه خوبند، براي چي ميفروشيشون.
پلكهام سنگين شدند.سر درد و استخون درد توي بدنم داره شروع ميشه.مزه تلخي توي دهنم حِس ميكنم.صداي بوق ماشين ها موقع سبز شدن چراغ راهنما. فريادهاي دستفروشهاي كنار پياده رو .گريه بچه ها جلوي اسباب بازي فروشي و قيافه زنها موقع رد شدن از جلوي طلا فروشي ها. حالم خيلي بده.
* * *
- شما خيلي وقته مشتريشيت ؟
همانجور كه نگاهم به ته كوچه بود سري پايين آوردم.
-جنسش چطوره؟ جنسش حَقه؟
توي تاريكي كوچه فقط عينك روي چشماش و موهاي بلند روغن زده اش پيدا بود.
-محصلي؟
- درس ميخونم... دانشجو ام.
از روي زمين بلند شد و باسنش رو تكوند و گفت:
-چقدر دير كرد.فردا اِمتحان دارم يك خط هم نخوندم.
- اومدي نمونه سوال بگيري ؟
خنده اي كرد و با نوك اَنگشتش عينكش رو به چشمهاش نزديك كرد و جواب داد.
- نه... اومدَم سوال هاي اِمتحان رو اَزَش بگيرم.
- هميشه ميكشي ؟
- هميشه كه نه ...فقط شبهاي اِمتحان كه تا صبح بيدار ميمونم. لا مذهب .نعشه كه ميكني اندازه ي نيوتن مخت كار ميوفته.يك جورايي سلول ها ي خاكستري رو داغ ميكنه.
***
حالم از اين زندگي نكبتي بهم ميخوره.روزهاي تكراري زندگي كه فقط شماره هاش و اِسم روزهاش عوض ميشه. بعضي وقتها آدمهايي رو ميبيني كه دارن ميدوند. اونا ديگه كي هستند. براي چي ميدوند .از چي جا موندن. پاهام خيلي درد ميكنند . حال راه رفتن ندارم .مطمئنم كه زياد عمر نميكنم.
- مامانم تا شروع ميشه از اَولش تا آخرش گريه ميكنه.تكرارشم كه نگاه ميكنه همينطوريه ها...
- خانوم كوچيكم انصافا خوب بازي كرده.حالا يك فيلم بازي كرده( رُز زرد ) اونجا نميدوني چقدر خوشگله.
بر عكس من راننده بلكل شيفته صحبت هاي خانمها شده. گوشاش شنواي حرفهاشون. چشماش هم خيره به آينه محو صورتشون.
چاله چوله هاي كوچه رو با هزار جور جور آخ و اوخ و اينور و اونور كردن رد كردم .گمونم نصف جمعيت شهر توي اين كوچه ما خونه دارن سردرد ميگيري اينقدر بايد سرت رو بالا و پايينش كني. با اين حال و روز من فوحش همسايه ها اَز سلامشون بي دردسر تره.حال جواب دادن ندارم .
- اَي لعنت بر هر چي آدم به درد نخوره. بابا، يكي دوتا گيره بچسبون به اين لباسهاي سر خورده. روز نشد ما پاهامون رو بزاريم تو حياط و اين بند و بساط خانم تو حياط ولو نباشه.تو اين همه لباس روي طناب معلوم نيست چرا فقط اين لباس هاي زير رو باد ميندازه...
- سلام عليكم... شربت معده و عرق نعنايي رو كه گفتي گرفتم.
الله اكبربلندي گفت و رفت سجده.
- داري نماز ميخوني ؟ شرمنده نفهميدم. سلام ما رو هم برسونيد.
كنار درب نشستم تا نمازش تموم بشه.
- ديگه زندگي توي اين كوچه با حال و حوصله ي من نميخونه. گل بگيرم درش رو . هر موقع از روز وشب كه مياي ميبيني هفت هشت تا زن دور هم حلقه زدن و معركه گرفتن. فلاني چكار كرد . اون چي گفت . كي كجا رفت . كي چي خريد.هزار جور حرف از دهن هم بيرون ميكشن و چكيده اش رو آخر شب زير پتو ميزارن در گوش شوهراشون. امشبم كه شب جمعه است و بله... جريان زير پتو حتمني برقراره.
سرش رو از روي مهر برميداره و بوسش ميكنه و صلواتي ميده و بلند ميشه.
- مهر رو بَد ماچ ميكني ؟ نه كنه تو هم شب جمعه اي ياد آقام اُفتادي؟
- لا اله الا الله... كره خر، توخجالت نميكشي اينقدر پشت سر مردم غيبت ميكني ؟ اون هفته كه گفتي مريضم .امروزم كه سر ظهر رفتي وشب برگشتي .زير خاك دلش خوشه كه زن و بچه اي داره كه براش فاتحه بگن.
- گريه نكن . فردا حتما مي برمت. هم خلوت تره هم ماشين راحت پيدا ميشه.
تا پيك نيك رو روشن كردم صداي تلوزيون رو كم كرد و گفت:
- شكم خالي ضرر داره . شام حاضره . بزار براي بعد از شام.
- يكي دو كام بگيرم اين آب دماغم بند بياد . بقيه اش هم برا بعد از شام . تو سفره رو بنداز .
(( پزشگان يك دانشكده پزشكي در لندن موفق به ساختن نسل جديدي از داروهاي ضد سرطان شدند. اين داروي جديد ميتواند جان حدودا صد ها هزار مبتلاي به سرطانهاي سينه ، استخوان و
معده را در جهان نجات دهد . جوان 22 ساله مشهدي موفق به خوشنويسيِ جزء سي ام قرآن مجيد بر روي دانه هاي برنج شده . به گزارش هكارمان در اين ضمينه ...
- براي چي خاموشش ميكني؟
- بيا جلو . بيا چند تا دود بگير حال و اَحوالت عوض بشه. اين اَخبار ها به درد من و تو نميخوره. تو كه از اين چهار ديواري بيرون نميري . ميخواي چكار اَخباردنيا رو؟ خبرها همه نوك اين سنجاق و اون سيخ سرخ روي پيك نيك. اينا باشه . دنيا بود ، بود . نبود ، جهنم .
- ديگه اين زهر ماري و قرص و شربت ها هم دردي دوا نميكنند. پول نداريم و اِلا، مهناز ميگه تو تهرون دكتراي خوبي هست.
- غلط كرده ... عظيم كور رو مگه يادت نيست؟ فكر كردي تهرون نرفت. دكتراي تهرون هم كه براش كاري نكردن برگشت . دو تا مثل مهناز بهش گفتن كه چي؟ پول زياد ميبره و اِلا دكتراي خارج خيلي خوبند... پنج ساله داره ميكشه .از من جوون تر و سالم تر شده . دكتر تو منم . من هم اين ر و برات تجويز ميكنم. قليون و بگير و بكش .
سري تكون ميده و دست هاي ورم كرده و بي رنگ و روش رو دراز ميكنه طرف قليون.
- سپردم يكي از اين رفيقام .بچه اراكِ .ماشين سازي كار ميكنه، كه برام تو كارخونه كاري چيزي دست وپا كنه.تو دانشگاه همكلاسي بوديم.دور هست ولي سختيش يكسال اولشه.دو سال كه كار كنم خودم رو بستم .يه پيكان صفر ميخرم . بقيه اش رو هم نگه ميدارم براي خونه .اينجا رو ميكوبيم يه سه طبقه ميريم بالا. فعلا كه بن بستِ .اگه باز بشه نونمون تو روغن. ميرم كمپ 20روز بيشتر نيست.ميخوابم و ترك ميكنم.نميزارم ديگه سختي بكشي... مامان خوابت برده .
تا آقام بودش بيچاره تر و خشكش كرد.بعد از مردنش خودش گرفتار شد.حالا خوبه من بالا سرشم و الا تا حالا...
- ننه ميشنوي ؟ صداي اَذانِ محمد يوسفِ ... من به عشق اين صدا و الله اكبرش تا صبح بيدار ميمونم.
گره روسريش رو محكم كرد و دستش رو زمين گذاشت و بلند شد.
- بگير بخواب فردا بتوني بلند بشي. يه ذره هم پول تو خونه نداريم.موعد وامها هم رسيده. اون دفترچه بانك بزرگه رو ببر همش رو بگير.
- من دو ساعت بخوابم خستگيم درمياد.
سرش رو تكون داد و صلواتي فرستاد.
الله اكبر... الله اكبر... اشهداَن لا الا ...
- لعنت بر اون پدر مادرت .مرديكه مزخرف شايد يكي مريض داشته باشه. اين صداي آدمه يا واله گاو...؟ هرچي نمازخونه فراري ميدي. سر ظهر هم نبايد از دست اين صداي مسخره ات آسايش داشته باشيم؟
پاهايش را روي فرش ميكشد و اين اطاق و آن اطاق ميرود. به محمد يوسف فحش ميدهد . دست تو جيب شلوارش كه كرد رنگ و رويش پريد. آب دماغش راه گرفته . تازه فهميده كه ديشب تمام مواد را از بين برده. به خودش و محمد يوسف بد و بيراه ميگويد.
- سر هر كوچه دو تا مسجد و ده تا حسينيه درست كردن. يارو نماز خون حاليشه كي وقت نماز صبح و ظهر و شبِ.ده نفري با هم هوار ميكنند، كه من و بيدار كنن.
چند بار مادرش را صدازد. كسي جواب نداد. توي اطاقش ميرود. دستي به كتاب هايش ميكشد و چهار پنج تايشان را در مياورد و توي نايلون ميگذارد.دست توي كشو ميكند و دفترچه سبز رنگي را درمي آورد.نگاهي به دور و برش ميكند و دفترچه را پاره ميكند. آب دماغش را بالا ميكشد و كتاب هاي توي قفسه ها رامي شمرد .
- خوبه... يك هفته اي كتاب دارم . بعدش نوبتِ...
(( اَنجمن نويسندگان جوان ملایر )) 
براي دسترسي به جديدترين داستانهاي نوشته شده انجمن به وبلاگ ما به آدرس http://anjomandastanmalayer.blogfa.ir مراجعه كنيد. پس از مطالعه داستانها ما را از نقدهاي سازنده خود بهره مند سازيد . با تشكر مديريت وبلاگ.
معرفی سایت:
در معرفی سایتهای هنری به سراغ معروفترین و بهترین سایت داستان کوتاه یعنی سایت www.sokhan.com ميرويم اين سايت داراي چندين ويژگي ازجمله شرح زندگينامه شاعران و نويسندگان مطرح ايران و جهان - مصاحبه با نويسندگان به نام كشور - فروش اينترنتي كتاب - و از همه مهمتر داراي بخشي به نام كارگاه داستان است كه در آن نويسندگان داستانهاي كوتاه خود را به سايت ارسال كرده تا مورد مطالعه و نقد صاحبنظران قرار گيرد. معرفي كتاب و دانلود داستانهاي روز دنيا يكي ديگر از ويژگيهاي اين سايت خوب و جذاب است.
داستان زير نوشته يكي ديگر از داستان نويسان خوب شهرستان ملاير سركار خانم فاطمه موسوي نفر برگزيده جشنواره مازندران است. در داستانهاي بعدي از ايشان بيوگرافي كاملتري برايتان نوشته خواهد شد.
انگار كه سايه شده ام
به روزنامه نگاه ميكنم.كلمات جلوي چشمهايم مي دوند.بدون آنكه معني آنها را بفهمم.دمر روي روزنامه ها زير نور آبي دراز ميكشم . خودكارم را روي روزنامه ميكشم. خط هاي مدور دنبال هم راه مي افتند پشت سر هم بدون اينكه از هم جدا شوند.
زير شكمم تير ميكشد و سراسيمه وارد اتاق ميشوي. كلمات سياه و ريز روزنامه زير خط هاي سياه خودكارم گم ميشوند.آشكارا گريه ميكنم.وزنه اي از شكمم آويزان شده است و انگار كسي شكمم را چنگ ميزند.نور ها به دنبال هم ميدوند و تو به دنبال برانكاردي كه روي آن خوابيده ام ميدوي.
خودكارم نقطه سياهي را روي صورت بازيكن فوتبال داخل روزنامه ايجاد كرده است.نقطه سياهي كه هر لحظه سياهي اش بيشتر ميشود. كنار تختم مينشيني و برايم گل مي آوري . به تخت خالي بدون نوزاد نگاه ميكنم. دستم را ميگيري.
- تكون نخور... دكتر گفته...
صداي دكتر جلوتر از خود او وارد اتاق ميشود.
- ببينمت... خب... همه چيز خوبه.
- خانم دكتر بَچَم؟
- متاسفم ... مرده به دنيا اومد. بِت گفته بودم ، رَحِمِت نميتونه بچه رو نگه داره...
سياهي روي روزنامه عميق تر ميشود مثل چاه بي انهايي كه هر لحظه سياهتر ميشود. توي اتاق نوزادي كه حالا مرده است نشسته اي .صورتت را روي صورت خرس عروسكي گذاشته اي و خرس عروسكي خيس شده است. مرا كه ميبيني تلخ ميخندي.چشمهايت تر شده اند .خطوط مارپيچ ادامه پيدا ميكنند . شب است و عقربه هاي ساعت روي دوازده به هم رسيده اند.صداي چرخش كليد سكوت را ميشكند. خطوط مارپيچ جاي خود را به خطوط زيك زاك ميدهند.
روي كاناپه جا به جا ميشوي.صدايت ميكنم آرام مي آيي و با محبتي كه شرمنده ام ميكند كنارم دراز ميكشي و لبهايت را روي گونه هايم احساس ميكنم.
- چي شده خانمي ... درد داري؟بخيه رو كه بكشي...
نميخواهم جمله ات تمام شود.
- من تصميم رو گرفتم... بايد زن بگيري...
- نه مثل اينكه واقعا درد داري...من كه تو رو دارم.
- نه ... يه زن كه برات بچه بياره.
سرخ ميشوي .نميدانم شرمنده اي يا عصباني . اي كاش شرمنده باشي.
- همه چيز رو بسپار به خودم. برات يه زن خوب پيدا ميكنم .
موهايت را چنگ ميزني و بدون حرفي اتاق را ترك ميكني.دلم ميخواهد باور كنم كه سكوت تو علامت رضايت نيست.
تمام صورت بازيكن سياه شده است و توي سياهي آن گم مي شوم. مثل چشمهاي سياه نسيم، وقتي آرام ميخنددو به تو خيره ميماند و تو در سياهي چشمش گم ميشوي. ديگر نوري نميبينم. درون سياهي نقطه فرو ميروم.
ميخندم. آخر ، شب عروسي تو است. حجله ات را تزئين ميكنم. رو تختي نسيم را روي تخت دو نفره مان پهن ميكنم. لباس خوابهايتان را مرتب تا ميزنم و روي تخت ميگذارم.نسيم دختر مهرباني است حتما تو را خوشبخت ميكند. كنار درب مي ايستم. عقربه هاي ساعت كند تر از هميشه پيش ميروند. دود غليظ اسپند روي آتش در هوا پيچيده است. لبهايم ميخندند و تو و نسيم را به اتاقم دعوت ميكنند.درب را كه ميبندم باران شروع به باريدن ميكند.كنار درب اتاق مي ايستم و تو و عروست را نگاه ميكنم و به طرفم مي آيي لبخند رضايت را روي لبهايت ميبينم .
- اَزَت ممنونم ، ولي... ميشه ما رو تنها بزاري...؟
گونه ام را ميبوسي. مثل سايه اي ميروي و من پشت درب اتاق مي مانم.
نور آبي از درب به سياهي بيرون سرك ميكشد. سرم را بالا مي آورم. نور آبي به ته چاهي كه در آن اسيرم ميتابد.
(( انجمن نويسندگان جوان ملاير ))
((( جشنواره ادبی شعر و داستان کوتاه کردستان - بانه شهریور ۸۶ )))
(((منتظر فراخوان این جشنواره بزرگ از این وبلاگ باشید )))
يكي ديگر از نويسندگان با ذوق و خوب انجمن نويسندگان جوان ملاير سركار خانم مريم كرمي است. در داستان هاي بعدي و ماه هاي آينده با اين نويسنده خوب ملايري و داستانهاي خوب او بيشتر آشنا خواهيد شد. داستان انتخاب شده از ايشان بر گرفته از كتاب ( دغدغه هاي پنجشنبه ) كاري از انجمن آفتاب همدان ميباشد .
دلش ميخواست يك نويسنده باشد
نويسنده حتما آدم احمقي است كه هميشه يك نوع عطر استعمال ميكند، به گونه هايش رژ ميمالد و سماور را گرم نگه ميدارد تا هر وقت دكتر سرفه اش گرفت كارش را رها كند و فنجان آب گرم را قبل از آنكه طلب كند بدهد دستش. بعد برگردد ، پشت به دكتر بنشيند و به جمله هايي كه ميشنود خوب گوش بدهد و آنها را به بهترين شكل ممكن تايپ كند. حتي ميتواند روي ميز را مرتب نكند و شاخه گلي را كه روي ميز گذاشته توي سطل بيندازد.
پشت ميز مينشيند و شروع ميكند به خواندن همه چيزهايي كه از قبل نوشته . جاهايي را خط مي زند و دوباره مينويسد. پيدا كردن شخصيت داستان كار سختي است اگر نويسنده كسي را در نظر نگرفته باشد . كسي كه پالتو ي بلند قهوه اي مي پوشد و چشم هايي سرخ دارد كه سرما اشك انداخته توي سفيدي شان . قدم هايش را كوتاه و سريع بر ميدارد، با سري كه هميشه پايين است.وقتي دستگيره را ميچرخاند قلب نويسنده از جا كنده ميشودمثل اين است كه شيشه شكسته اي ناگهان فرو بريزد درست مثل وقتي كه يكهو در خلوت تاريكخانه در حال سيگار كشيدن مي بيندش آنوقت دلش ميخواهد آنجا بنشيند و نگاهش كند.
چشمانش را تنگ ميكند تا به سيگارش پك بزند انگار به جايي دور خيره شده باشد يا افكاري دور را توي ذهنش جستجو كند.پا روي پا انداخته با صورتي كه پشت دود محو شده و فقط نقطه اي سرخ لاي لب هايش مي درخشد.
وقتي از تاريكخانه بر ميگردد نفسش بوي سيگار ميدهد چايش را تلخ سر ميكشد، بر ميگردد و روي صندليش منتظر مريض ها مي نشيند. نويسنده حق ندارد بگذارد داستان به هر سمتي كه مي خواهد پيش برود. بايد افسارش را بگيرد و به جايي بكشاندش كه به نفع همه شخصيت ها باشد . بعضي وقت ها مخالفت هم به كار مي آيد . معني ندارد آنقدر از يكي خوشش بيايد كه اجازه بدهد سرش داد بزنند و ...اما او مي نويسد و مي گذاردش روي ميز كار دكتر لا به لاي عكس هايي كه بايد ببيند و نظر بدهد. مطمئن است كه در غيابش آنها را خواهد خواند و توي سطل خواهد انداخت. گفته بود اگر قرار است اينطور بنويسي بهتر است هيچوقت اين كار را نكني . نوشته هايت پچيزي نمي ارزد و همزمان انگشت اشاره اش را آورده بود بالا، بيخ گوشش و چرخانده بود.
نويسنده فردايش عطر نماليده بود و به جزء سلام ، يك كلمه اضافه تر نگفته و با صداي بغض دار مريض ها را صدا زده بود. بعد كه صداي برخورد قطره هاي باران به كلاهك را شنيده بود، نتوانسته بود خودش را نگه دارد و زده بود زير گريه . دكتر پرسيده بود : نويسنده اي ؟ و نويسنده فقط لبخند زده بود.
نويسنده فكر ميكند چه چيز بنويسد كه هم واقعي باشد و هم دكتر را راضي نگه داردو در عين حال اغراق نويسنده را هم نشان ندهد. چهره اش را عوض ميكند و سعي ميكند دوستش نداشته باشد تا بتواند بنويسدكه از ديدن مريض ها لذت ميبرد .
پوستش را قرمز مينويسد با چشمهاي آبي تيره ، ميان صورت پف كرده و گوشتي كه لبهاي نازك و قيطاني در آن شكاف ايجاد كرده، با دستهايي آويزان و شكمي بر آمده . اين كريهترين وجهي است كه ميتواند به او بدهد .
گفته بود : (( ظاهر آدم ها فريبنده است ، مي فهمي . هروقت ديرت شد ميتواني بروي ))
و نويسنده قبل از آنكه برود به دستهاي خودش كه سفيد بود و ناخن هاي بلند و كشيده داشت، اجازه داده بود دكتر موقع برداشتن كاغذ ، انگشت هايش را لمس كند .
اين ها ابدا ربطي به داستاني كه نويسنده ميخواهد بنويسد ندارد و بايد مطالب جالبتري براي نوشتن پيدا كندتا خودش را از شر موضوعي كه مدت هاست در ذهنش ميچرخد خلاص كند. شب ها هم خواب ميبيند كه پشت ميز مطالعه نشسته و به داستانش فكر ميكند . بعد كه مي نويسد، ميبيند كه شبيه قبلي ها نوشته است و اصلا نميخواهد براي چندمين بار يك مشت مزخرفات تكراري و اراجيف به هم بافته شده در مورد كسي كه چيزي براي نوشتن ندارد را روي كاغذ بياورد.
روي ميز پر از كاغذ هاي سياه و خط خورده است و تعدادي مچاله شده كه كنار پايه هاي صندلي افتاده اند.دستگيره ميچرخد و دكتر وارد مي شود . نويسنده بلند مي شود و مي ايستد . ميداند كه بايد برگه ها را جمع كند. آنهايي را هم كه روي زمن افتاده است را توي سطل بياندازد.
ميگويد دارد تمام مي شود. بعد نگاهش را ميچرخاند روي برگه هاي سياه و پر از خط خوردگي ؛ احساس سبكي مي كند.
گفته بود : (( سعي كن واقعيت هاي جامعه را بنويسي يك نويسنده هم به اندازه يك پزشك ميتواند مسئول باشد . همه چيز را همانطور كه هست بنويس و مرا هم مثل خودم. ))
عشق را نتوانسته بود از نوشته هايش جدا كند . نوشته و خط زده بود. درست مثل بقيه . دست آخر دكتر همه را پاره كرده بود و گفته بود: (( عشق چشمهايت را كور كرده . دور بريز .)) و پرت كرده بود روي سرش.
چراغ ها را خاموش ميكند و پنجره را نيمه باز مي گذارد .
تصوير ماه روي ميز شيشه اي دو تكه شده است. نويسنده سيگاري لاي دو انگشتش ميگذارد و خودش را جاي دكتر تصور مي كند. ميان تاريكي اطاق چشمش را ميدوزد به لامپ قرمز چراغ خواب و سعي ميكند دود سيگارش را حلقه حلقه بيرون بدهد سرش را به طرف بالا مي گيرد و ميان صندلي اش بيشتر فرو ميرود.
نويسنده نميخواهد داستان اين طور پيش برود . تمام داستان بر مي گردد به خصايص دكتر و نميتواند تغيرش بدهد اما ميتواند به شيوه ديگري دوست داشته باشد. كاغذ ديگري بر مي دارد و مي نويسد.
با گردن كوتاه و چاقش همه را وسوسه مي كند . آدم هوس ميكند دست هايش را روي شانه هايش بگذارد و گردنش را لمس كند . مي تواند دست هايش را دور گردنش حلقه كند و فشار دهد . آرام ، آرام . نبايد ناخن هاي بلندش توي گوشتش فرو برود طوريكه دردش بيايد و داد بزند .همان موقع هم ميتواند توي چشمش زل بزند و بگذارد خسته كه شد روي صندلي بنشيند.
نويسنده خسته مي شود . دست هايش را از دور گردن دكتر باز مي كند و به چشم هايش نگاه ميدوزد . مي خواهد ببوسدش . بوي سيگار مانع مي شود . عقب ميكشد و موهاي عرق كرده دكتر را كه روي پيشاني اش چسبيده كنار مي زند . بلند مي شود و پشت ميز مينشيند . چند خط مينويسد و خط ميزند.
نويسنده مي تواند هر چه دلش ميخواهد انجام دهد. بنويسد و دور بريزد.
چشم هاي از حدقه بيرون زده ي دكتر توي چشم هاي نويسنده ثابت مي ماند . نويسنده چشمهايش را به زمين مي دوزد و هيكل سنگين دكتر را تا اطاق راديولوژي روي زمين مي كشد.
روي صندلي مي نشيند، سيگاري روشن مي كند و لاي لبهاي بي حركت دكتر مي گذارد.
قلم را بر ميدارد و آخرين جمله داستان را اين طور مي نويسد: عشق گاهي آدم ها را...
(( انجمن نويسندگان جوان ملاير ))
فراخوان يازدهمين دوره جشنواره ادبي استان همدان
اداره فرهنگ و ارشاد اسلامي ااستان همدان به مناسبت بزرگداشت ياد و خاطره بزرگ مرد عرصه جهاد و كفر ستيزي سيد جمال الدين اسدآبادي يازدهمين جشنواره ادبي استان را در اسد آباد برگذار ميكند.
بخش هاي مسابقه:
1 – شعر نيمايي
2 – شعر كلاسيك
3 – داستان كوتاه و بلند
4 – بخش ويژه با موضوع { نماز، ايثار ، شهادت ، اتحاد ملي و انسجام اسلامي }
نحوه شركت در مسابقه :
هر شركت كننده ميتواند در هر زمينه حداكثر 2 اثر نوشته خود بعد از 1377 را در جشنواره شركت دهد . آثار به صورت تايپ شده و در قالب 3 نسخه كپي شده با مشخصات شخصي كامل در پايان هر اثر همراه با فرم مخصوص شركت درجشنواره بايد ارسال شود توجه داشته باشيد كه آثار ارائه شده به دبيرخانه جشنواره نبايد در هيچ يك از جشنواره هاي ادبي كشورشركت داده شده باشد .
مهلت ارسال آثار :
شركت كنندگان بايد آثار خود را تا پايان وقت اداري 31 شهريورماه 1386 به آدرس همدان – سه راه تختي – اداره كل فرهنگ و ارشاد اسلامي همدان . يا مراكز اداره فرهنگ و ارشاد اسلامي شهرستانهاي استان ارسال نمايند. شايان ذكر است اين جشنواره مختص شهروندان استان همدان است و هيچگونه محدوديت سني براي شركت كنندگان وجود ندارد.
انجمن ما با نام انجمن نويسندگان جوان ملاير در حال فعاليت است. داستاني را براتون در نظر گرفته ايم كه نويسنده آن اگر چه جوان نيست ولي از جوانان تاريخ انجمن داستان ملاير است . مطمئن باشيد با مطالعه داستانهاي استاد ارجمندم هوشنگ جعفري جوزاني بي برو برگرد عاشق نوشته هاي اون مي شيد . داستان برجك 5 يكي از صد داستان اين نويسنده به نام ملايري است كه مايه افتخار نويسندگان استان همدان ميباشد. در ادامه برنامه هايمان حتما از اين استاد ارجمند بيشتر با شما صحبت خواهيم كرد.
برجك 5
بايد ساعتي ميخوابيد ، روي تختش ، زير همان پتوي چرك مرده ، جايي كه ابتداي پادگان بود و انتهاي دنيا. هنوز وقت پستش نشده بود . دراز كشيد و پوتين هاي سنگينش را كه انگار با او به دنيا آمده بودند زير پتوي چرك مرده اش كشاند و خيره شد به ديوار پاسدارخانه. (( علينقي سرشار، اعزامي 18/4/60 )) – (( تقي پورمحب ، اعزامي 18/6/64 )).... چشمهايش گرم شد اما نه آنقدر كه صداي ديگر نگهبان ها را نشنود. مي دانست اگر خوابش ببرد ، پاسبخش حتما با لگدي بيدارش ميكند و شايد هم چند تا بد و بيراه به نافش ببندد . بلند شد ، لبه ي تخت نشست . سيگاري از جيبش درآورد و رو كرد به نگهبان دم در (( اَگه افسر نگهبان اومد علامت بده )) سيگار را آتش زد و پكي عميق زد. همينكه دود گلويش را گرم ميكرد خون مي دويد توي رگهايش . كلاهش را برداشت. زير نقاب كلاه داشت پر ميشد از ستاره ، ستاره هايي كه هر كدام نشانه ي يك ماه خدمت بودند و روزهايي كه رفته بودند و چون رفته بودند ديگر طاقت فرسا نبودند. پك عميقي به سيگار زد و دود را پراكند توي فضاي گرفته و خسته و هميشه به انتظار پاسدارخانه. پشت دود پر بود از سربازهايي كه مي آمدند بخوابند يا منتظر بودند سر پست بروند . پاسبخش آمد، با لوحه ي نگهباني و اسلحه اش را برداشت، خشاب پر را از جيب شلوارش در آورد و آن را جا زد.بقيه نگهبان ها هم آمده بودند. بايد دنبال پاسبخش راه مي افتاد، تا پاسبخش اسم شب را بگويد و او جايش را با نگهبان قبلي عوض كند . اسم شب رد و بدل شد و همينطور كه نگهبان قبلي از پله هاي برجك پايين مي آمد ، او بالا مي رفت .برجك پنج در ضلع شرقي پادگان بود و مشرف ميشد به چند خانه، يك واحد آپارتمان و چند مغازه. تكيه داد به بدنه سرد برجك. خشاب را در آوردو در جيبش گذاشت.و خيره شد به پنجره اي كه با چراغي روشن شد.
***
زن سراسيمه بيدار شده بود. تشنه بود و به كابوسي فكر ميكرد كه هر شب آزارش ميداد. مردي معلق در ميانه ي زمين و هوا و زن كه دستهايش را به سمت مرد دراز ميكرد. اما مرد آنقدر دور بود كه دستش به او نميرسيد. فكر كرد كاش دستش به مرد مي رسيد و يا يك بار و براي هميشه مرد خود را پرت ميكرد. گرمش شده بود . به كنار پنجره رفت. پنجره را باز كرد و خنكاي نسيم كمي آرامش كرد . به ياد همسرش افتاد. بايد با همسرش حرف ميزد، ديگر خسته شده بود، كار توي كشتيراني باعث مي شد شش ماه به شش ماه همديگر را نبينند ، شش ماهي كه زن تنها توي كابوس مي گذراند و همسرش تنها حتما روي دريا. موهايش را به باد شبانه سپرد و خيره شد به روبرو و يا شايد...
***
پاسبخش با نگهبان بعدي آمد . زير لب غريد (( مادر قحبه ... )) بايد جايش را با نگهبان بعدي عوض ميكرد . وقتي از پله ها بالا ميرفت پنجره اطاق روبرو هنوز روشن بود . اما سايه زن پشت اندام مردي كه از پله ها بالا مي رفت پنهان مي شد.
هوا ديگر روشن شده بود و زن با چشمان خسته بيرون را نگاه مي كرد . سعي مي كرد به آن برجكي كه آن روبرو بود نگاه نكند. پله ها و اتاقكي آهني ، با سربازهايي كه توي آن فضاي كوچك يا قدم مي زدند و يا پله هاي آهني اش را بالا و پايين مي رفتند . هميشه دلش براي سربازهاي توي برجك مي سوخت و همه ي اينها زن را بيشتر خسته ميكرد . پنجره را بست و توي اطاق خزيد.
چشم دوخته بود به پنجره روبرو. اين كار هر شبش شده بود . حالا ديگرهمه نگهبان هاي پست نيمه شب برجك 5 ميدانستند او بي دريغ هرشب به جاي آنها سر پست مي ايستد و از شيشه كدر برجك خيره ميشود به پنجره روبرو و زني كه موهايش را رها ميكند توي باد شبانه.
***
زن دوباره بيدار شده بود . به كنار پنجره آمد . پنجره را باز كرد و باد دويد زير موهايش و بعد ... سايه ي مردي كه پشت سر زن توي قاب پنجره افتاد و زن در آغوشش فرو رفت. آهسته خشاب را از جيبش در آورد و جا زد . زن روياي شبانه او شده بود . از برجك بيرون آمد . اسلحه را مسلح كرد و از روزنه ي ديد اسلحه سر مرد را نشانه رفت . زن توي آغوش مرد آرام گرفته بود اين را توي روزنه ديد ، نچكاند . قنداق اسلحه را روي زانويش گذاشت . نوك اسلحه زير چانه اش بود ، چكاند . زن از مرد جدا شد و به سمت پنجره دويد و دست هايش را به سمت مرد دراز كرد.
زن سراسيمه از خواب مي پريد . دستهايش معلق توي هوا سنگيني مي كردند ، حالا ديگر هر شب كابوس مردي را مي ديد كه با صداي مبهمي روي زمين مي افتد .
(( انجمن نويسندگان جوان ملاير ))
و اما ليلا كريمي. نفر برگزيده در ده ها جشنواره كشوري . جشنواره بهترين داستانهاي كوتاه ايران در اصفهان – جشنواره داستان كوتاه كردستان – نفر برگزيده چندين دوره جشنواره ادبي استان همدان- جشنواره بزرگ داستان كوتاه نيمروز - داوري بخش داستان كوتاه و بلند نهمين جشنواره ادبي استان همدان. اصلا بهتره از بقيه عنوانهاي اين نويسنده خوب و نامدار ملايري اسمي نبريم تادر مصاحبه اي كه با او خواهيم داشتخود ايشان به اين مقام ها و ديگر افتخاراتش اشاره داشته باشد . در اين قسمت نيز يكي از داستانهاي سركار خانم ليلا كريمي را در نظر گرفته ايم . اين داستان برگرفته از كتاب داستانهاي برگزيده اصفهان ميباشد.
عروس
گفت « بياندازيم ؟ » بايد مي گفتم « نه!» ديگر چيزي براي باختن نداشتم . اما چيزي مثل خوره افتاده بود به جانم توي خونم راه مي رفت و زير پوستم دل دل مي كرد. گفتم « بياندازيم » گفت « سر ؟ »مجبور بودم . گفتم « زنم » نگاه كرد . فقط نگاه كرد . گفتم « و اگر باختي ……» خواستم بگويم « ماديانت ! » ترسيدم بازي را به هم بزند . گفت « ماديانم» انداختم و …….
راهي خانه ي نسيم شدم . خانه نبود ، اتاقكي سرد و نمور ، به سينه يكوه ، كه زميتانهاش اشك مي انداخت به چشم ، با پنجره ي كوچكي كه باز مي شد رو به غروبي كه خانه را در خوش فرو مي برد . منتظر مي مانديم تا غروب ، كه نگاه كنيم . من از پشت پنجره و نسيم با ماديان سرخش از روي صخره ها . سايه شان كه مي افتاد روي سنگها عجيب بزرگ بود و يكي مي شد با كوه . از كوه آمده بود با ماديان سرخ رنگش . كسي نفهميد چرا و از كجا آمده بود . پوست بود و ايتخوان ، انگار مرده ، كاش مرده بود ، اما همانجا ماند توي كوه و خانه كرد . خانه كه نه ، طويله بود ، براي اسبش ساخته بود . با آن زندگي اسبي يي كه داشت بايد اسب به دنيا مي آمد . بوي اسب مي داد . گاهي مي آمد توي ده و چرخي مي زد ، راهي كه نبود اما با ماديانش مي آمد . يك بار خواست قاپ بريزد . خنديديم . برد . ديگر هيچ وقت نباخت . سگ شانس بود . اما هر بار خواستيم روي ماديانش قاپ بريزيم بازي را به هم زد .
ماديان را خيلي دوست داشت هر شب قشوش مي كرد زير نور چراغ دستي . مي ديدم و ريز گريه مي كردم پشت شرده . گفت « اتاق پشتي برا تو ! » اتاق نبود . پرده كشيده بود وسط اتاق و دو تاش كرده بود . مي گفتم « آخه مردم ، چيزي بگو ! » هميشه از پشت پرده و هر بار فقط برايم سه تار مي زد . ساز چنان ميان دستهاش اهلي بود كه گاهي رقص مي انداخت توي كمرم و آرام چرخي مي زدم پشت پرده .
صداي كشيده شدن پاهاي گلين را رو ي گليم مي شنود ، دلش مي ريزد ، اما بر نمي گردد . امنيه ها مي گويند « خون ريخته ، صاحب دم بوده اعدام نبريدند براش ! » و نسيم سكوت مي كند ، مثل هميشه .
التماس كردم . گريه كردم . نفت ريختم روي سر تا پام و ايستادم وسط حياط . خواستم كبريت بكشم ، …. كبريت را انداختم . هفت سال مراد بودي و نذر امامزاده غريب چند روز ي مي شد جان افتاده بود به تنت و لگد مي زدي . عبدل افتاد روي دست و پاي نسيم و گريه كرد . زار مي زد . اما امنيه ها گفتند « قاپ برد و باخت داره . انداختن . بايد بره » و من دور شدم از عبدل و ضجه هايش . همه جمع شده بودند . مردها فقط نگاه مي كردند و زنها مويه مي كردند . در صداي عبدل . پاهام نمي آمدند . صداي عبدل توي گوشم بود . درد توي سرم تير مي كشيد . برگشتم و نگاهي به عبدل انداختم . نشسته بود روي خاكها ، كنج ديوار و خاك مي ريخت روي سرش . سرش افتاده بود توي گوي شانه هايش . درد توي صورتش بود . اشكهايم را پاك كردم و تا برسم به نسيم ، قدمهايم را محكمتر برداشتم . آب دهانم را جمع كردم زير زبانم تا بندازم توي صورت نسيم . ايستاده بود سر كوچه . آرام و سر به زير . با افسار ماديانش در دست . هنوز چند قدمي مانده بود كه چارقد سرخي را پرت كرد طرفم . گفت « بنداز رو صورتت !»آب دهانم را غورت دادم و چارقد را كشيدم روي صورتم . منتظر ماند تا سوار بشوم . اما نگاه نكرد . چارقد را كشيدم عقب روي سرم . تا كشته بشود روي سرم ماند ، اما او هيچ وقت نديد .
قشنگ ترين زن آنجا بود . هميشه سرخ مي پوشيد . وقتي هم كه آقام مرد سياه نپوشيد . رفت . آقام يك گوشه مي نشست و سيگار مي كسيد . با خودش حرف مي زد . مي گفتند « زده به سرش !»من اما مي دانستم ننه ام را صدا مي زند . يك گوشه مي نشست و پير مي شد . وقتي مرد ديگر نتوانستم تحمل كنم . نشسته بود لب آب . جايي كه سروها توي آسمان سرك مي كشيدند و سايه ي شان چه سرد بود ظهر هاي تابستان . پاهاش را تا زانو بالا زده بود و گذاشته بود توي آب . باد مي افتاد زير چارقد سرخش و موهاي بلندش را پشت پيراهنش مي رقصاند . صداش كردم . برگشت . مي خواستم براي آخرين بار ببينم آن چشمهايي را كه آقام ديوانه اش بود . سياه بود و عميق . سردم شد . ….. مردم كه رسيدند . ميان پيراهن سرخش زرد شده بود . زمين سرخ شده بود . هيچ زني گريه نمي كرد . هيچ مردي چيزي نمي گفت . چارقد سرخش را برداشتم و راه افتادم . دادمش به ننه ات . اما هيچ وقت نگاهش نكرده ام . مي ترسم شبيه ننه ام باشد . فقط صبحها كه مي نشيند و آرام موهاش را شانه مي زند ، سايه اش روي پرده مي افتد و شلال موهاش پيداست كه تا گودي كمرش مي رسد .
فكركرده بود « موهام سرخه مثل شراب !» اين را وقتي فهميدم كه ماديان را داده بود به تو . اما باز هر شب مي رفت توي آغل و ديوار آخر ماديان را قشو مي كرد . بعد مي نشست كنج ديوار و با خودش حرف مي زد ، زير لب و تنش را مي ماليد به ديوار . روي ديوار عكس زني را كشيده بود با موهاي بلند سرخ و چشمهاي درشت كشيده كه شباهت عجيبي داشت به اسب ، اما زيرش ريز كنده بود « گلين ! »
مي گويد « قدر ننه ات رو بدان ! مثل آفتاب پاكه ، ننه ي من بود سر تا پاش را طلا مي گرفتم . اما نيست ، حيف ، نيست ، حيف ،….» و توي صداي سه تارش گريه مي كند .
همين جا به دنيا آمدي . پشت پرده ، توي درد و خون و سكوت . نسيم خانه نماند ، اما من هم جيغ نزدم . وقتي گرفتند ات ، فرستادم پي عبدل . گفتند « نيست شده » خودم اسمت را گذاشتم « غلام رضا » .
داري مي لرزي . چاقو توي دستت است هنوز كه گلين مي آيد اين طرف پرده . از چاقو خون مي چكد روي زمين ، زمين سرخ شده ، چاقو را پرت مي كني و شروع مي كني به داد زدن . كوه هم داد مي كشد . مردم جمع مي شوند . عبدل هم آمده است . وقتي رسيديم نمرده بود هنوز . داشت جان مي كند . با انگشتهاش زمين را چنگ مي زد . درد توي صورتش جمع شده بود . پوستش كش آمده بود . زرد شده بود . توي خودش جمع شده بود . مي پيچيد ، غلت مي زد . خون از لاي لبهاش بيرون مي زد و روي دامن گلين مي ريخت . كنار نسيم زانو زده بود . چارقد سرخي به سر داشت . موهاش به سرخي مي زد . شنيده بودم حنا مي بندد . اما نديده بودم . از سياه بيشتر بهش مي آمد . زياد فرق نكرده بود . مثل همان وقتها بود . زيبا و آرام . زنها جيغ كشيدند . گلين چارقد سرخش را برداشت و رويسري سياه به سر كشيد . چارقد را روي زخم نسيم انداخت . از پهلوش خون راه گرفته بود ، توي اتاق مي ريخت . گلين مشتي خون برداشت و به صورتش ماليد . خون گرم بود . گرم گرم گرم . اما نيسم داشت سرد مي شد . جيغ كشيدم . كوه جيغ كشيد . ماديان جيغ كشيد . پريده بودي بر گرده ي ماديان و دور مي شدي . صداي پاي ماديان توي كوه بود هنوز !
مي گويد « از آقام رسيده بهم ! » افسار را توي دستت مي گذارد و رو مي كند به كوه . غروب توي صورتش است . توي چشمهاش برق مي زند و توي اشك هاش مي لرزد . مي داني خيلي دوستش دارد . مي گويي « آقا جان ! …. » اما دستي به شانه ات مي زند و مي خندد . نسيم مهربان است . اما بچه ها مسخره ات مي كنند . سنگ مي اندازند . ماديان را زخم مي زنند . مي خندند . توي خانه هم عبدل است كه ديوانه ات مي كند . يك گوشه مي نشيند يا سيگار مي كشد يا با يك تكه سنگ ، چاقوي دسته شاخي اش را برق مي اندازد ، با خودش حرف مي زند . ديگر نمي تواني خانه بماني . چاقو را از دستش بيرون مي كشي ، كوه درست رو به روت است .
مي روي مي نشيني كنار گلين . هميشه هم با چشمهاي خيس . نمي پرسد . مي داند مردم مسخره ات مي كنند . سرت را مي گذاري توي دامنش و نسيم برايت سه تار مي زند . روي شانه هاي نسيم بزرگ شده اي . از عبدل هستي اما تا بزرگ بشوي به نسيم مي گويي « آقا جان ! » و رنها ريز مي خندند زير چادرهايشان . نسيم مهربان است هنوز ، اما تو ديگر بزرگ شده اي . عبدل هم برگشته است . تو را كه مي برند براي عبدل ، گلين شب ها به تاريكي مي زند . آرام و سر به زير ، طوري كه نسيم بيدار نشود . نسيم اما بيدار است و مي داند گلين به امامزاده مي رود و تا خدا صبح كند نماز مي گذارد و گريه مي كند .
دخيل بستم و ناليدم « دستم به دامنت آقا ! قربون غريبي ات ! عبدل شب ها دير مي آد خانه ، وقتي هم كه مي آد پشت مي كنه . مي ترسم از پشت شانه اش ، انگار ديواره ، به خدا دختر باشه كنيزت مي كنم تا آخر. پسر باشه غلامت »»
پسر شده اي . چهار ساله اي كه عبدل بر مي گردد . نسيم مي داند آمده به طلب زن و بچه اش . خون توي چشمهاي عبدل جمع شده ، قاپ آورده . گلين آخرين قمار نسيم بوده و از آن به بعد قاپ نريخته ديگر ! نسيم مي لرزد ، اما مي گويد « بريزيم ! » عبدل مي گويد « سر زن و بچه ام » مي اندازند . نسيم مي بازد اما گلين نمي رود .
(( انجمن نويسندگان جوان ملاير ))
بچه ها سکه
معاونت سازمان فرهنگ و ارشاد كشور باهمكاري اداره فرهنگ و ارشاد اسلامي خراسان رضوي تقديم ميكنند.
فراخوان جشنواره بهترين داستانهاي ايراني – مشهد 1386
داستان نويسان زود تند سريع بهترين داستان خودتون رو به اين آدرس ارسال كنيد.
مشهد – خيابان صاحب الزمان( عج ) نبش مولوي شمالي –مجتمع فرهنگي هنري صاحب الزمان – دبيرخانه جشنواره داستانهاي ايراني .
اونايي هم كه بچه مايه دارن مثل بنده و داراي رايانه مجهز به مودم هستند بپرند برن سراغ كامپيوتر و داستانشون رو بفرستن اينجا info@dastan_ir.com .
از اول مرداد تا 31 شهريور وقت داري حداقل 2 تا داستان بفرستي. سنت هم مهم نيست فقط اين مهم است كه توي اين جشنواره قراره چهارده تا سكه بهار آزادي به برگزيده ها بِدَن. 5 تاشو ميدن به نفر اول- 4 تاشو نفر دوم – 3تاشو ميدن به نفر سوم . بعد 2تا از سكه ها رو هم ميدن به دو داستان برگزيده ديگه . بعد غير از جايزه و لوح تقديرش يك سفر زيارتي هم براي نفرات برگزيده داره .
هرچند تمجيد يك مرد از يك نويسنده زن براي خود مرد و ساير هم نوعانش خيلي سخت و دشوار است ولي بايد در مورد سركار خانم فرزانه رحماني اين تمجيد و تحسين را صورت داد كه به راستي جامعه نويسندگان به خصوص داستان نويسان جوان و نوجوان ملاير به اين بانوي داستان شهر و كشورمان بسيار مديون ميباشد. نويسنده اي كه در كنار مسائل دشوار زندگي كلي از وقت خود را به جذب نوجوانان با انگيزه به سوي نويسندگي كرده و امروز شاهد به ثمر رسيدن زحمات اين خواهر و استاد خوبمان ميباشيم كه آن ظهور نويسنده گان با ذوق و آشنا به اصول و تاكتيك داستان نويسي در انجمن ملاير است كه روزي شاگرد ايشان بوده اند و خواهند بود. براي اين داستان نويس برجسته كشورمان كه دارنده بهترين عناوين جشنواره هاي كشوري است آرزوي سلامتي و موفقيت ميكنيم . در اينجا يكي از داستانهاي زيباي اين نويسنده را براي شما در نظر گرفته ايم كه اميد واريم از آن لذت ببريد .
پس كي پيدايم ميكني؟
لابد وقتي نامه به دستش مي رسد ، شوكه مي شود . نمي تواند بفهمد ، چه كسي برايش نامه نوشته است . حق هم دارد ، روي پاكت نامه هيچ نشاني از خودم ننوشته ام جز صندوق پستي ام . نامه را با ترديد از پستچي مي گيرد . مي آيد تو و مي نشيند روي اولين صندلي ، يا شايد بنشيند روي زمين . اصلا از كجا معلوم است شايد سر پا بايستد و بازش كند . بعد از ديدن عكس خودش حسابي جا مي خورد ، همين عكسي كه چسبانده ام روبروي ميزم . دارد لبخند مي زند . گونه هايش چال افتاده است و شال فيروزه اي اش به پالتوي سفيد و پوست صورتي اش آنقدر مي آيد كه نمي توانم چشم ازش بردارم .
« خانم باور كنيد خيلي بهتان مي آيد . فوق العاده شديد . خودتان نگاه كنيد ….البته آرايشتان هم بايد هماهنگ باشد . به رنگ فيروزه اي هم آرايش گرم مي آيد هم سرد . ….شما نباشيد مي فروشمش به يكي ديگر …اما واقعا به شما مي آيد ….همين حالا هم كه بياندازيدش روي سرتان و راه بيافتيد توي خيابان …. »
حتما حالا راه مي گيرد توي خيابان ، با همان شال فيروزه اي و پالتوي سفيد . به اين فكر مي كند بايد پيدايش كند . همان كسي كه عكسش را گرفته است . ديوارهاي شيشه اي توي عكس با نئونهاي قرمز رويش مي تواند كمكش كند .
« كافي شاپ سرو . چراغهاي قرمز داره . درست سر نبش خيابون پاييني » هوا ابري بود كه از خانه زدم بيرون . اصلا فكر نمي كردم باران شديد بشود . با اين حال باراني ام را پوشيدم . از نانوايي كه گذشتم ديدمش . از بن بست شقايق آمد بيرون . فكر كردم شايد هماني باشد كه هفته ي پيش اسباب كشي كرده است به اين محل . كاميون اثاثيه اش را ديده بودم . مادر مي گفت « طبقه ي دوم آپارتمان خاليه رو هم فروختند . اگه دير بجنبي طبقه سومي رو هم مي فروشن ، ها ! مي گن طرف يه زن تنهاست »
تنها بود . پالتوي سفيد تنش بود با يك شال فيروزه اي . رفت آن سمت خيابان . كلاهم را تا چشمهام پايين كشيدم . نمي خواستم موقعي كه مي بينمش متوجه نگاهم شود . تا رسيدم نزديكش نا غافل ايستاد ، « ببخشيد آقا ! اين دور و بر جايي هست كه بشه توش نشست و يه چيزي خورد ؟ » چشمهاي سياه عميقش توي صورتش مي درخشيد . به زنهاي خياباني نمي ماند وگرنه مي شد ته نگاهش برق خنده اي را ديد . خنكاي باران خورده ي هوا صورتش را گل انداخته بود . توي چانه ي گرد ش هم يك خال سياه بود كه زيباترش مي كرد . « چرا ! كافي شاپ سرو . درست نبش خيابان پاييني ، همون كه چراغهاي قرمز داره »
تا آمد ، همه را متوجه ي خودش كرد . موهايش خيس شده و چسبيده بود به پيشاني اش . يك لحظه ايستاد . پشت نزديكترين ميز به در نشست . مي شد فهميد كه زير نگاههاي سنگين ديگران اذيت مي شود ، نگاهش را دوخته بود به ميز . پرسيدم « چي ميل داريد خانووم ؟» انگار گفت « توي اين سرما چاي مي چسبد يا چيزي مثل لطفا يه چايي يا ….» داشتم براي يكي از مشتريهايم ، همان كه عينك قاب مشكي زده بود و نمي شد فهميد دارد به كي نگاه مي كند ، چيز گرمي مي بردم . شايد شير قهوه يا نسكافه … .
نسكافه را تلخ دوست ندارم . قاطي اش شكر ريختم و همش زدم . تا اولين جرعه را خوردم ديدمش . نيم رخش به من بود . تراش چانه اش به قدري زيبا بود كه ميخ كوبم كرد . هماني بود كه مي خواستم . مي توانستم مجسمه ام را تمام كنم . با اين چانه شاهكار مي شد . برگشت و نگاهم كرد . سعي نكردم نگاهم را بدزدم . دلم مي خواست سير ببينمش ، اما رويش را برگرداند سمت در كه حالا باز مي شد .
بازش كردم با چتر . هوا آنقدر سرد بود كه تا ديدم كافي شاپ باز است ، زدم تو . يك طرف باراني ام حسابي خيس شده بود . تا كي بايد جور بي فكري ديگران را مي كشيدم ، خودم هم نمي دانستم . انداختمش روي دسته ي صندلي . نگاهم را چرخاندم توي كافي شاپ . توي دود سيگار و تاريكي ته كافي شاپ چيزي جز سايه هاي محوي از آدمهايي كه پشت ميز ها تكي يا دو تايي نشسته بودند ديده نمي شد . كنار در ورودي نشسته بود . اين ساعت شب ، با اين باران ، يك خانم تنها ، به نظرم جور نمي آمد . انگار خودش هم معذب بود . داشت روي دستمال زير فنجانش با خودكار چيزي مي نوشت . شايد هم فقط خط خطي مي كرد . بيشتر نگاهش كردم . انگار توي يكي از قصه هايم نوشته بودمش ، قبلا . كدام يكي بود ، يادم نمي آمد . فهميد ، دارم نگاهش مي كنم . بلند شدم و رفتم پشت پيشخوان . چايي و كيك سفارش دادم . برگشتم . داشت نگاهم مي كرد . لبخند زدم . لبخند زد . گونه هايش چال افتاد . بايد به بهانه اي مي رفتم سر ميزش . سيگاري روشن كردم .
دود سيگار را فرستادم توي صورت زري . تنها چيزي كه ازش مي دانستم همين اسمش بود . دستهايم را گرفته بود توي دستش و نخودي مي خنديد . دلم به هم مي خورد . خودم هم نمي دانستم اين جا با اين زن چه مي كنم . عطر تندي كه زده بود با عرق تنش قاطي شده و حالم را بد مي كرد . نمي شد از پشت صورت پر از آرايشش فهميد واقعا چه شكلي ست . سيگارم را گرفت و گذاشت روي لبش . طوري آنها را جمع كرده بود كه هوس كردم ببوسمش . از زير ميز پايش را چسبانده بود به پايم و آن را بالا ، پايين مي كرد . حالم داشت بد مي شد . گفت سرت رو بيار جلو . بردم . چند ميز آن طرفتر نشسته بود . داشت نگاهمان مي كرد . ته نگاهش چندش را احساس كردم . خيلي متين و موقر به نظر مي رسيد . گفت « دوست دارم ، جووني » . خودم را عقب كشيدم . نمي توانستم چشم ازش بردارم . رويش را برگرداند . با انگشت شيشه ي پشت سرش را به اندازه ي قاب صورتش از بخار پاك كرد . بيرون باران مي باريد .
« معلوم نيست كي مي خواد بند بياد » . اسفند را ريختم توي منقل . ميزها را يكي يكي دور زدم و پولهاي خردشان را جمع كردم . يكي داد زد « دود را ننداز ، راه تو بكش برو بيرون » كنار در ديدمش . اشاره كرد بروم طرفش . تمام كيسه ي اسفندم را هم كه برايش مي ريختم روي آتش باز هم كم بود . لبخند زد و زير لب چيزي گفت . يك اسكناس نو داد دستم . « نذر نگاتون . خيلي خانوومي » اخم شيريني كرد « دستت درد نكنه فقط زود ببرش ، چشام اشك كرد »
اشك افتاده بود توي چشمهام . از وقتي آمده بوديم بچه ها يك بند سيگار كشيده بودند يكي نيست به اينها بگويد مگر مي شود با نشستن گوشه ي يك كافي شاپ مشكل دنيا را حل كرد ؟! گفتم « بريم ديگه » . تا بلند شديم ديدمش . وسط آن هم دود مثل فرشته ها به نظر مي رسيد . جلوتر كه رفتم به نظرم آشنا آمد . « بچه ها ! طرفو » رفتم جلو .
« ببخشيد خانم ، شما جايي فيلم بازي نكرديد ؟ » با تعجب گفت « چطور ؟ » . « انگار قبلا ديدمتون« نه خير آقا ! بفرماييد » زديم بيرون .
حالا حتما به من و همه ي آدمهايي كه ان روز ديده بود شك داشت كه آمده بود اينجا و هي صندلي اش را عوض مي كرد . تمام اين روزها فقط نشسته ام و عكسش را نگاه كرده ام . حالا هم كه روبرويم است و نگاهش مي كنم ، باز هم نمي توانم بفهمم چرا تنها زندگي مي كند . از اينكه ابروهايش را برنداشته است و لباسهاس اسپرت مي پوشد مي شود فكر كرد مجرد است يا شايد يك زن مطلقه كه دلش نمي خواهد كسي چيزي از گذشته اش بداند . كاش بيشتر مي شناختمش . هوا حسابي تاريك شده است . دارد مي رود بيرون . مي دوم پشت سرش . تا خيابان تمام نشده است ، بايد خودم را برسانم به او و چترم را بگيرم بالاي سرش .
(( انجمن نويسندگان جوان ملاير ))
سروده اي از زهرا اميري
تا سراسيمگي ميدوم
خودم را پرت مي كنم روي موج هاي هرچه باداباد و
به اتفاقي مي رسانم
كه رخ نمي دهد.
خودم را پرت مي كنم روي شن هايي كه زبري آن
خشن تر از روزهايش نيست و
به ساحلي مي رسم
كه مرغان آن
هرروز براي ديدن غروب پرواز مي كنند و
شب را نمي بينند.
من
به اين عادت كرده ام
اتفاقات نيامده را پيش بيني كنم.
به تو
كه هر لحظه دورتر مي شوي
تاجایی که نمی بینمت Zahra amiry
( شاپرك )
(( انجمن نويسندگان جوان ملاير ))
خبر دار شديم كه خانم سيمين دانشور نويسنده صاحب نام كشورمان و همسر گرامي زنده ياد استاد جلال آل احمد چند روز پيش از بيمارستان مرخص شدند كه باعث خوشحالي بنده و حتما تمام دوستاران ايشان شد. ولي چقدر دلم گرفت وقتي كه تلوزيون ايران فقط چند ثانيه كوتاه رو اختصاص به اين خبر داد و توي همون چند ثانيه ، دلگيرتر از هر كوتاهي ما ايرانيها اين بود كه دور تخت خانم دانشور چقدر خلوت بود اگر اين استاد داستان ايران و جهان ساكن كشوري غير از ايران بود بازهم اينقدر مورد بي لطفي قرار ميگرفت ؟ نزاريم اتفاقي كه براي سايرين افتاد براي اين بانوي داستان بيافتد .بانويي كه در بستر بيماري در جواب گزارشگر 20:30 كه ايشون رو مادر صدا كرد گفت: من مادر تمام ايرانيان هنر دوست هستم... براي مادرمون دعا كنيم.
داستاني را كه مطالعه خواهيد كرد نوشته يكي ديگر از بانوان داستان نويس شهر ملايرسرکارخانم شهلا خیری است . دانشجوي رشته حقوق در مقطع كارشناسي دانشگاه اراك . داستان نويسي كه بدون شك داستانهايش شما را سر گرم و غافلگيرخواهد كرد. داستان زير به خوبي گوياي همه خلاقيت ها و نو نويسي اين نويسنده جوان ميباشد. بنده از طرف خانم شهلا خيري اجازه ميخوام تا اين داستان قشنگشون رو تقديم كنم به نويسنده گان زن عرصه داستان وشعر سيمين دانشوروسیمین بهبهانی
بعد از ظهر يك روز تعطيل
بعد از ظهر يك روز تعطيل است. هوا نه سرد است و نه گرم . يك بعد از ظهر معمولي . هوس ميكني قدم بزني . شهر خلوت است و مغازه ها بسته . از ابتداي هر خياباني كه شروع كني ميرسي به تنها پارك شهر. با ديدن كافي شاپ هوس ميكني روي يكي از صندلي ها رو به درختها بنشيني . صندلي ها خالي اند و كافي شاپ خلوت . پسري با لباس سفيد و يك سيني زير بغل روبرويت مي ايستد . ميفهمي بايد چيزي سفارش بدهي . آرام روي ميز فوت ميكني و با نزاكت تمام دستهايت را روي ميز قلاب ميكني . بعد با اين فكر كه براي كي كلاس گذاشته اي از خودت خنده ات مي گيرد.پسرك با يك بستني ساده كه سفارش داده اي بر ميگردد . نگاهت را از درختها بالا ميكشي دور تا دور پارك را ميچرخي . همه چيز مثل هم است ، درختها و ... چيزي جزء درخت ها نمي بيني شايد فقط درختها مثل هم اند.چه اهميتي دارد مهم اينست كه امروز تعطيل است و تو لم دادي توي كافي شاپ و نگاهت را توي درخت ها ميچرخاني . احساس سرما ميكني . به آسمان نگاه مي كني . آسمان صاف است .نه ابري و نه آفتابي . حس ميكني داري يخ ميزني . پاهايت را ميمالي انگار شلوارت يخ كرده است . صندلي را كمي عقب ميكشي و پاهايت را روي هم مي اندازي . به اين فكر ميكني كه اصلا ميز چيزِ به درد نخوري است . با بي حوصلگي ميز را كنار ميزني ، دوباره به درخت ها زل ميزني . چقدر به هم شبيه اند . به اين فكر ميكني كه چرا بايد درست وسط كافي شاپ گودالي به اين بزرگي بِكنند. دوباره نگاه ميكني . با تعجب مرور ميكني وقتي وارد كافي شاپ شدي اصلا گودالي توي كافي شاپ بود يا نه . چيزي يادت نمي آيد .
با دست به پسرك اشاره ميكني . ظرف خالي بستني را ميگذارد توي سيني نارنجي . مي پرسي :
- براي چي اين گودال را اينجا كنده اند ؟
پسرك گيج و مبهوت نگاهت ميكند با اخم . بستني ديگري سفارش ميدهي خوب نگاه ميكني . نه درست روبرويت گودالي كنده شده است. پسر بر ميگردد . بستني را ميگذارد روي ميز و تا به خودت بيايي خودش را به پشت پيشخوان رسانده است . به بستني نگاه ميكني ، فكر ميكني كه چرا دوباره بستني سفارش داده اي اصلا به تو چه ربطي دارد كه آن گودال براي چه آنجا حفر شده . پول را ميگذاري روي ميز نيم خيز ميشوي و با پشت زانو صندلي را جابه جا ميكني تا بلند شوي . ناگهان نسيم سردي ميزند توي صورتت به گودال نگاه ميكني . بزرگتر شده است. به اطرافت نگاه ميكني صندلي ها پر شده اند . زن و مردي وارد كافه مي شوند . زن ميز كنار گودال را نشان ميدهد . فكر اينكه آنها گودال را ديده اند آرامت ميكند . نفس عميقي ميكشي . به طرف ميز ميروند بدون اينكه به گودال نگاه كنند. به لبه ي گودال نزديك ميشوند . سنگريزه ها پايين ميريزند . يك قدم مانده تا ... فرياد ميكشي و كف دستهايت را روي صورتت مي گذاري و پلكهايت را محكم روي هم فشار ميدهي همه جا تاريك است. هيچكدام از حواست را نمي فهمي . مثل اينكه توي زمين و آسمان معلق باشي . توي سرت زنگ ميزند . هرچه مي كني نميتواني پلكهايت را باز كني . حس ميكني چيزي روي شانه هايت ميخورد . به خودت مي آيي، چشمانت را باز ميكني . همه جا تار است تصاوير عقب و جلو ميشود. پسرك بغل دستت ايستاده به اطرافت نگاه ميكني . نگاه كنجكاو اطرافيانت را ميتواني روي صورتت حس كني . چند نفر كه روي ميز جلويي نشسته اند به عقب برگشته اند و مثل اينكه منتظر توضيحي باشند زل زده اند به تو . قبل از اينكه پسرك بخواهد چيزي بگويد بلند ميشوي قدمي بر ميداري . قطر گودال بزرگتر ميشود . ميترسي ، مي نشيني و بستني ديگري سفارش ميدهي . با خودت فكر ميكني چطور ممكن است اين همه آدم گودالي به اين بزرگي را نبينند . ليوان روي ميز را بر ميداري و آبش را مي پاشي توي صورتت . حتما از گرماست . چيزي وجود ندارد. روي صندلي جابه جا ميشوي قطر گودال بزرگتر ميشود.مثل اينكه با هر حركتت گودال بزرگ و بزرگتر ميشود ،خودت هم نميداني چطور به اين نتيجه رسيده اي .واقعا فكر احمقانه ايست . ميخواهي بلند شوي حالا لبه ي گودال درست تا پيش پايت جلو آمده عمقش را كه نگاه ميكني دوباره نسيم سرد ميزند توي صورتت . يك سياهي تا عمق زمين كشيده شده . سيلي محكمي به خودت ميزني نه خواب نيستي ، روي گونه هايت ميسوزد. زن مرد روي صندلي درست كنار گودال نشسته اند ، ولي قيافه هاشان نشان نميدهد كه از گودال بترسند يا حداقل نگران باشند . ظرف بستني را پرت مي كني به طرف گودال . در سياهس گودال گم ميشود و حتي صداي افتادنش را هم نميشنوي . فكر مي كني بايد خيلي عميق باشد.
مردي از پشت پيشخوان به طرفت مي آيد نگاهش به نظر دوستانه نمي آيد . سعي ميكني آرامشت را حفظ كني . با دست پاچگي پول بستني را مي گذاري روي ميز . اما او روبرويت ايستاده و قبل از اينكه چيزي بگويي پول بستني را برمي دارد. خيره ميشودتوي مردمك چشمهايت و با نوك انگشت اشاره در ورودي را نشان مي دهد (( به سلامت )) . زن و مرد هر چند دقيقه يكبار نگاهت مي كنند و آهسته چيزي به هم مي گويند . انگار كه سوژه اي براي وراجي پيدا كرده باشند . نگاه خشم آلود مرد از پشت پيشخوان رو ي تنت سنگيني مي كند و آزارت ميدهد . افكار در هم ريخته ات را متمركز ميكني . فكر ميكني به اينكه چه كابوس وحشتناكي ديده اي ، لباسهايت را مرتب ميكني ، نفس عميقي ميكشي و به درخت ها نگاه ميكني كه شبيه هم اند . و با ديدن آرامش عجيبشان تو هم احساس آرامش مي كني و از اينكه اينقدر ترسيده اي خنده ات مي گيرد بلند ميشوي كه بروي همه چيز شبيه هم است و همه جا ساكت . فرياد مي كشي صدايت هر لحظه دور و دورتر ميشود انگار از جايي پرت مي شوي.
(( انجمن نويسندگان جوان ملاير ))
برامون داستان بفرستيد . ميخواي ايميل كن به اينجا www.mahtab_sun2@yahoo.com نميخواي... تايپ كن پست كن به اين آدرس: ملاير – كتابخانه علامه مجلسي – اتجمن نويسندگان جوان ملاير – برسد به دست آقاي مسعود سبزواري
داستانتون رو توي انجمن ميخونيم . بعد نقدش ميكنند . اونم چه نقدي . اونم چه منتقدايي. همه كار بلد و داستان نويس . بعد نقد داستانتون رو از داخل وبلاگ براتون ميفرستيم .نخواستي به ايميلت مي فرستيم . نخواستي بيا خودت بگيرش... فقط داستان بفرست . داستانهايي رو هم كه ميخونيد نقدشون كنيد يا بنويسيد كدوم خوبه كدوم خوبتره... لطفا از كلمه بد استفاده نكنيد.
یک داستان خیلی خیلی کوتاه از دوست خوبم علی رضایی براتون در نظر گرفتم التماس نقد داره از شما . انشا الله این عزیز داستان نویس رو یاری کنید . چشم به راه نقداتون هستیم.
تير خلاص
سيلي محكمي به صورتم خورد.از ديروز ديگر چشمهايم را باز نكرده ام فكر ميكنم ديگر نميتوانم ببينم.لگد محكمي به پهلويم خورد .صداي هميشگي گفت: بلند شو ...
نميتوانستم.موهايم را كشيد، روي زمين افتادم.بلندم كردند.
_ ببريدش ديگر چيزي ندارد.
_ صبر كنيد، صبر كنيد.
صداي قدمها نزديكتر شد. مشت محكمي به فكم خورد. صداي شكسته شدن فكم در مغزم پيچيد.
دو سرباز او را بلند كردند و به اتاقي بردند. صداي قفل در سكوت را بر هم زد.
_ كي از اينجا مي برندشان ؟
_ فردا ، وقتي كه دكتر جواز را صادر كرد.
(( انجمن نویسندگان جوان ملایر ))
رياست محترم فرهنگ و ارشاد اسلامي شهرستان ملاير آقاي نصرت ا... رمضاني انوري شايسته است از زحمات و اقدامات انجام گرفته توسط جنابعالي جهت تعويض صندلي هاي انجمن و مجهز كردن انجمنهاي ادبي به سيستم صوتي، كمال تشكر و قدرداني را داشته باشيم. ( مسئول انجمن نويسندگان جوان ملاير – مسعود سبزواري ) 25/ 5/ 1386